چند خط میان زندگی

از روزهای دور خبرنگاری تا این روزها که  نویسنده ام

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

توسط محبوبه علی پور | سه شنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۱ |

حرفه  ها و مشاغل ثمره ودستاورد هاي متعددي ميتوانند داشته باشند،   كه آدمها     بعد از سالها تلاش با اغماض   از آن ياد  مي كنند وبه ياد گار مي گذارند . درمان آدمها ، قد كشيدن ساختمانها وبرجها ،  سكه ها وپولهاي فراوان و همه وهمه  محصول سالها كار وزندگي آدمها مي تواند باشد .اما دستاورد يك روززنامه نگار چه خواهد بود ؟ فقط تلي كاغذ سياه شده كه فردا يي ديگر مرده محسوب مي شود؟   كاغذهايي كه با د آنها را باخود  ميبرد وشايد يكي ببيند ، بخواند و شيشه اي را پاك كند و.....

من روزها ست كه با خودم مي گويم : كاش آنقدر روزنامه نگار خوشبختي باشم  كه  كاغذ  سياه شده ام يك روز ، فقط يك روز  جلد كتابي  شود ويا سفره كارگري...   همين هم براي من كافي است ..براي ما روزنامه نگاران كافي است ... براي ما ، آدمهايي كه زندگي را مي دهيم وخبر مي خريم ..همين خوش خبري است ..

 تلخ است اما روزگاري  بايد  باور م  كنيم  ويا روزگار به ما مي فهماند ،   دراين بازار مكاره كلمات و حرفها ، ما خيلي چيزها را از دست داديم ...خيلي چيزهاي باارزش را بي خبر ، ناديده گرفتيم  .       روزهاي  زندگيمان را ، مهرباني  ها وآدمها  را.. همه  آدمهاي دور ونزديك را كه عاشقشان بوديم وفكر مي كرديم از آنها وبراي آنها كاغذها را سياه مي كنيم...

چقدر اين حرفه تلخ است وچقدر تلخ تر كه لحظه اي   ميرسد كه بر سرروزها ولحظه هاي اين حرفه چانه مي زنيم وبا   سرگرداني  چرتكه مي اندازيم  تا شايد سهمي بيشتر از آنچه از دست داده ايم  به كف  آوريم...  مزاياي بيشتر ، بازنشستگي  مرفه تر... و قصه باز تكرار مي شود.داستان پول ونان وزندگي و... پس آدمها ومهرباني ها چه؟!! كاش يكي برسد وسهم بيشتري از آدمها ومهربانيها به زندگي روزنامه نگاران  دهد... سهمي كه با هيچ چرتكه اي جمع وتفريق نشود و ديگر ...

كاش ..كاش .. اما اين حرفه هنوز تلخ است...

 

 

توسط محبوبه علی پور | یکشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۱ |
پايان دنيا 

چشمان توست

 

مي بلعد دنياي مرا

دنياي اندوه مرا

توسط محبوبه علی پور | یکشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۱ |

مي كاوم

اين صفحات را

ميخواهم

جايي

ردي

نشاني

از بودنت

از رفتنت

ببينم

شاد شوم

شايد ذره  اي شاد شوم

ميشوم مغضوب

 

مغضوب  به جرم يافتنت

چه گناه بيهوده اي ...

توسط محبوبه علی پور | جمعه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۱ |

خانه كوچك ما  گوشه يك محله قديمي بود  . با همان لوكيشن معروف ، كوچه وپس كوچه ودرهاي كوچك آهني كه گاه" نقش آهويي" روي در خانه هم نقش شده بود. مثل همه محله ها هم   فضاي سبزي نيست    تا طفلي كنار چند تاب و سرسره كودكي كند. محل بازي ما اغلب خانه نسبتا بزرگ " نيره " بود .خانه اي بزرگ با فرزنداني كه همه دختر بودند .اين يعني امن ترين فضا براي كودكي ما . مثل دنباله هاي كاغذي ،بادبادكي  پشت لباس هم را مي گرفتيم و توي حياط ميچرخيديم. طنين "هوهو چي چي هوهوچي چي " 7-8 بچه قد ونيم قد  توي محله مي پيچيد.  قطار خيالي   پيش مير فت و ما را با خود به تمام سرزمينهاي روياي   ميبرد. سرزمين رويايي كه ميتوانست فقط سفر به " تهران باشد.   تعريف مسافرت با قطار در جمع دوستان  هميشه افتخار آميز بود ، به خصوص كه تكه قندي را كه در كاغذ پيچيده شده را كه آرم  چرخي كه دوبال دارد ،  نشا ن دهيم و  يا كارد وچنگال يك بار مصرفي را به بهانه بازي كودكانه به رخ ديگران بكشيم.

طنين محكم حركت قطار تا مدتها در ذهنمان مي پيچيد و مي شود  خواب شبهاي طولاني من .    درست مثل سفري واقعي   ،   از راهروهاي باريك وبا شكوه قطار مي گذرم و حد فاصل ، اتصال دو واگن مي ايستم. دستم را به ديواره فلزي سرد ميگذارم و به حركت خشمگين چرخها زير پايم كه كفه فلزي را تكان ميدهد ، ذل مي زنم . بعد مي روم به ته قطار تا ببينم آخر اين راهروها به كجا مي رسد. پشت دري كشويي مي مانم    . مردي با پيراهن آبي و كلاهي سورمه اي كه روي سينه اش چيزي دارد     ، سرمي رسد وبا اخم مي گويد: كجا مي ري ؟گم شدي... با قيافه اي مظلومانه   مي گويم : آقا! آخر قطار چيه؟ شما تا آخرش رفتين؟ مرد بي تفاوت جواب مي دهد: آره ! هيچي نيس .هيچي ...برو خطر داره..

با پدر ميرويم تا از بوفه قطار چاي بگيريم ،  قوري استيل و چاي كيسه اي لپتون . طعم همه چي در قطار فرق مي كند  ،حتي هوايش. كناركوپه توي راهرو مي ايستم .پارا ازلبه ديواره ميگذارم   وخودم را بالا مي كشم .  سرم را از پنجره بيرون مي آورم .باد چنگ مي زند به موهايم و  آشفته  اش مي كند .    فكر ميكنم در آسمانم . مثل يكي از همان حلقه دنباله بادبادك توي خانه  " نيره" . با  قطار مي روم آسمان نه تهران. تهران براي اين لذت خيلي كوچك است...

 

جايزه نوبل وخاطراتي از مادر

توسط محبوبه علی پور | سه شنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۱ |
وقتي  مويان برنده نوبل ادبيات شد خوشحال نشدم راستش دوست دا شتم موراكامي انتخاب شود .اما امروز به خاطر يك سخنراني مويان را هيچگاه فراموش نمي كنم.

مراسم اعطای جایزه نوبل ادبیات 2012 درحالی روز دوشنبه در استکهلم برگزار شد که «مو یان»، نویسنده چینی در سخنرانی طولانی که بی‌شباهت به قصه نبود، داستان پُرپیچ و خم زندگی و حرفه‌ نویسندگی‌اش را با کلامی شیرین روایت کرد.

 

 

در ذیل نگاهی به چکیده سخنرانی و طولانی «مو یان» در مراسم اعطای نوبل ادبیات می‌اندازیم:

 

اعضای فرهیخته آکادمی سوئد،‌ خانم‌ها و آقایان:

 

* تصورم بر این است که حُضار در این مراسم از طریق تلویزیون و اینترنت حداقل آشنایی مختصری با شهر دور افتاده‌ «گائومی» در شمال‌شرق چین دارند. شاید شما پدر 90 ساله‌ من، برادرم،‌ خواهرم‌، همسرم، دخترم و حتی نوه‌ 16 ماهه‌ام را دیده باشید، اما کسی که بیش از همه در این لحظه در ذهنم تداعی می‌شود، مادرم است؛ فردی که شما هیچگاه نخواهید دید، خیلی‌ها در افتخار کسب این جایزه با من شریک شدند، همه به جز او.

 

* مادرم متولد سال 1922 بود و در سال 1994 درگذشت. ما او را در یک باغ گلابی در شرق روستا دفن کردیم. سال گذشته مجبور شدیم قبرش را به جایی دورتر از روستا منتقل کنیم تا فضا را برای خط ریلی که قرار است از آنجا رد شود، خالی کنیم. وقتی قبر را کندیم، دیدیم تابوت کاملا پوسیده و بدن او با خاک اطرافش یکی شده است. بنابراین ما در حرکتی نمادین مقداری از آن خاک را برداشتیم و به قبر جدید بردیم. آن وقتی بود که فهمیدم مادرم به زمین پیوسته و زمانیکه من با مادر زمین حرف می‌زنم‌، در واقع دارم مادرم را خطاب قرار می‌دهم.

 

 

مو یان

* من کوچکترین فرزند مادرم بودم، اولین خاطره‌ من به روزی بازمی‌گردد که تنها بطری ذخیره‌ای که در خانه داشتیم را با خود به غذاخوری عمومی بردم تا آب آشامیدنی بیاورم. از گرسنگی ضعف کرده بودم‌، بطری از دستم افتاد و شکست. از ترس تمام روز خود را در کومه‌ علف‌های خشک پنهان کردم. نزدیکی‌های غروب شنیدم که مادرم با اسم کودکی‌هایم مرا صدا می‌زند. از پناهگاه بیرون خزیدم و خود را برای یک کتک و یا سرزنش تند آماده کردم. اما مادرم مرا نزد ‌،حتی مرا سرزنش هم نکرد او تنها دستی بر سرم و آهی بلند کشید.

 

*‌ «مو یان» سپس از دردناک‌ترین خاطره‌ عمرش گفت‌؛ زمانیکه با مادرش به خوشه‌چینی رفته و مادرش زمین خورد و نگهبان سیلی محکمی به او زد. او سال‌ها بعد آن نگهبان را می‌بیند و قصد داشت انتقام بگیرد،‌ اما مادرش مانع این اقدام می‌شود.

 

* زمانیکه هنوز سنین نوجوانی را سپری می‌کردم، مادرم از بیماری وخیم ریوی رنج می‌برد. گرسنگی‌، بیماری و کار زیاد شرایط را برای خانواده‌ام فوق‌العاده سخت کرده بود. راه پیش رو خیلی دلسرد کننده بود و من احساس بدی نسبت به آینده داشتم. نگران بودم که مادر خودکشی کند. اولین کاری که پس از به خانه رسیدن بعد از یک روز کاری سخت انجام می‌دادم این بود که مادرم را صدا بزنم. شنیدن صدای او مثل زندگی بخشیدن دوباره به قلبم بود،‌ اما اگر صدایش را نمی‌شنیدم آشفته می‌شدم و به ساختمان‌های کناری می‌رفتم تا دنبالش بگردم. یک روز وقتی همه‌جا را گشتم و پیدایش نکردم‌، در حیاط خانه نشستم و مثل یک کودک گریه کردم. او که دسته‌ای هیزم را به پشت داشت، وارد حیاط شد و مرا در همان حالت دید. از دستم ناراحت شد‌، اما نمی‌توانستم به او بگویم که از چه هراس داشتم، هرچند او می‌دانست. به من گفت: پسر نگران نباش، شاید هیچ لذتی از زندگی‌ نبرده باشم، اما مادامیکه خدای زیرزمین مرا فرانخوانده‌، تو را ترک نمی‌کنم.

 

* من چهره زیبایی نداشتم و روستاییان اغلب به چهره‌ من می‌خندیدند و قُلدرهای مدرسه گاهی به همین خاطر مرا کتک می‌زدند. با گریه به سمت خانه می‌دویدم، جاییکه مادرم به من می‌گفت: پسرم تو زشت نیستی، تو یک بینی و دو چشم داری. دست‌ها و پاهایت هم ایرادی ندارند، پس چطور ممکن است زشت باشی؟ اگر تو خوش‌قلب باشی و همیشه کار درست را انجام دهی، آنچه زشت به نظر می‌رسد زیبا می‌شود. بعدها وقتی به شهر رفتم، افراد تحصیل کرده‌ای بودند که پشت سرم به من می‌خندیدند. بعضی‌ها هم حتی این کار را رو در روی من انجام می‌دادند. اما وقتی به یاد حرف‌های مادرم می‌افتادم، آرام می‌شدم.

 

* مادر بی‌سوادم به اندازه‌ افرادی که در سطوح بالا مطالعه می‌کردند، می‌دانست. ما آنقدر فقیر بودیم که نمی‌دانستیم وعده‌ غذای بعدی‌مان از کجا تامین می‌شود، اما او هرگز درخواست مرا برای خرید کتاب یا نوشت‌افزار رد نمی‌کرد. با طبیعت سخت‌کوشی که داشت، کودک تنبل به دردش نمی‌خورد، اما تا زمانیکه سرم در کتاب بود،‌ می‌توانستم از زیر کار در بروم.

 

* روزی یک قصه‌گو به بازار آمد و من برای گوش کردن به داستان‌هایش پیش او رفتم. مادرم به خاطر فراموش کردن کارهایم از دستم ناراحت بود، اما آن شب وقتی زیر نور کم چراغ نفتی لباس‌هایمان را وصله می‌زد، نمی‌توانستم داستان‌هایی که شنیده بودم را دوباره و دوباره تعریف نکنم. او ابتدا با بی‌صبری گوش می‌داد، چون از نگاه او افراد قصه‌گوی ماهر، افرادی با زبان نرم و حرفه‌ای مشکوک هستند و هیچ حرف خوبی از دهان‌شان بیرون نمی‌آید. اما آهسته آهسته او جذب داستان‌های بازگو شده‌ من شد و از آن روز به بعد مادرم دیگر در بازار مرا مجبور به کار نکرد. این مجوزی بود برای گوش سپردن به داستان‌های جدید. من هم برای جبران مهربانی مادر و به رخ کشیدن حافظه‌ قوی‌ام‌، داستان‌ها را با جزییات شفاف برایش بازگو می‌کردم.

 

 


* مدت زیادی نگذشت تا بازگو کردن داستان‌های دیگران، برایم دیگر رضایت‌بخش نبود،‌ بنابراین شروع کردم به سرهم کردن روایت‌هایی از خودم. چیزهایی را می‌گفتم که می‌دانستم مادرم دوست دارد،‌ حتی هراز گاهی پایان‌ روایت‌ها را تغییر می‌دادم. او تنها مخاطب من نبود‌، بعدها خواهران بزرگم، خاله‌ها، حتی مادربزرگ‌ مادرم به جمع مخاطبانم پیوستند. گاهی مادرم بعد از گوش دادن به داستان‌هایم با صدایی مهربانانه به خود می‌گفت: پسر وقتی بزرگ شوی‌، چه می‌شوی؟ می‌شود یک روز این کودکانه حرف زدنت تمام شود و یک زندگی را اداره کنی؟ می‌دانستم او چرا نگران است. در روستای ما ذهنیت خوبی درباره بچه‌های پُرحرف نبود، چون آنها ممکن بود برای خود و خانواده‌هایشان دردسر درست کنند. در داستان «گاوهای نر»، جوانی من در شمایل یک کودک پرحرف درآمد‌ که روستاییان را به سخره می‌گیرد. مادر همیشه به من هشدار می‌داد که زیاد حرف نزنم و از من می‌خواست کم‌حرف، آرام و باثبات باشم. درعوض من صاحب خصوصیاتی خطرناک بودم؛ مهارت سخنگویی قابل توجه و میل شدیدی که آن را همراهی می‌کرد. توانایی من در داستان‌گویی برای مادرم لذت‌بخش بود‌، اما در عین حال او را در وضعیتی دشوار قرار می‌دارد.

 

* جمله‌ معروفی است که می‌گوید: تغییر مسیر یک رودخانه آسان‌تر از تغییر طبیعت یک انسان است. باوجود راهنمایی‌های خستگی‌ناپذیر والدین‌ام، میل طبیعی من به حرف زدن هیچ‌گاه از بین نرفت و به همین دلیل مرا «مو یان» به معنی «حرف نزن» نامیدند که جمله‌ای طعنه‌آمیز برای تمسخر خودم است.

 

*‌ پس از پایان دبستان‌، برای انجام کارهای سنگین هنوز خیلی کوچک بودم. بنابراین در ساحل سبزرنگ رودخانه گلّه‌دار شدم. دیدن هم کلاسی‌های قدیمی در حال بازی در حیاط مدرسه وقتی داشتم حیوانات را به چراگاه می‌بردم‌، همیشه ناراحتم می‌کرد و می‌فهمیدم که چقدر برای یک فرد و حتی یک کودک سخت است که از گروه جدا شود.

 

«مو یان» سپس درباره‌ سکوت و تنهایی مطلقی که در زمان چوپانی تجربه کرده بود،‌ سخن به میان آورد و گفت، تصورات و رخدادهای آن دوران را بعدها دستمایه‌ داستان‌هایش قرار داده است.

 

این رمان‌نویس چینی در ادامه‌ سخنرانی‌اش گفت:

 

*‌ پس از ترک مدرسه،‌ من با ناراحتی به دنیای بزرگسالی پرتاب شدم. جایی که سفرم را برای یادگیری از طریق گوش دادن آغاز کردم. 200 سال پیش «پوسونگلینگ» یکی از بزرگترین داستان‌گویان تاریخ نزدیک جایی که در آن بزرگ شدم، زندگی می‌کرد. هرجا که بودم در مزرعه، با گلّه‌ام در اصطبل، همراه پدرو مادربزرگم یا در جاده گوش‌ام پر بود از داستان‌های ماوراءطبیعی‌، داستان‌های عاشقانه‌ تاریخی و قصه‌های عجیب و سحرآمیزی که همه با محیط طبیعی و طوایف تاریخی پیوند خورده بودند و واقعیتی نیرومند را در ذهن من خلق می‌کردند.

 

* حتی در ناآگاهانه‌ترین رویاهایم‌، نمی‌توانستم روزی را تصور کنم که تمام اینها داستان‌های من باشند‌، چون پسری بودم که به قصه‌ها عشق می‌ورزید و شیفته‌ داستان‌هایی بود که مردم اطرافش می‌گفتند. در آن زمان بدون شک ایمان داشتم که تمام موجودات زنده از روح برخوردارند. می‌ایستادم و به درختی کهنسال و بلند ادای احترام می‌کردم؛ وقتی پرنده‌ای را می‌دیدم، اطمینان داشتم هر زمان که من بخواهم، تبدیل به یک انسان می‌شود و فکر می‌کردم هر غریبه‌، یک حیوان تغییرشکل یافته است. شب‌ها در راه بازگشت به خانه‌، ترس وحشتناکی مرا فرامی‌گرفت. بنابراین تا جاییکه ریه‌هایم یاری می‌کرد، با صدای بلند آواز می‌خواندم تا کمی شجاعت بدست آورم. صدایم که گاهی تغییر می‌کرد‌، ترانه‌های گوش‌خراش را به گوش تمام روستاییانی که مرا می‌شنیدند می‌رساند.

 

 

مو یان

خالق رمان «ذرت سرخ» در ادامه سخنرانی برای حُضار در مراسم آکادمی نوبل، از سفرش به «کینگ دائو» در 21 سالگی و آغاز مرحله‌ جدیدی از زندگی‌اش سخن گفت:

 

* در فوریه 1976 وارد ارتش شدم و از روستای «گائومی» که هم دوستش داشتم و هم از آن متنفر بودم، خارج شدم. وارد فاز جدیدی از زندگی شدم، در حالیکه کتاب چهار جلدی «تاریخ اجمالی چین» را همراه خود داشتم‌، کتابی که مادرم با فروش جواهرات عروسی‌اش برایم خریده بود. بنابراین مهمترین دوره‌ زندگی‌ام آغاز شد. باید اعتراف کنم اگر به خاطر سه دهه پیشرفت و رشد در جامعه‌ چین و نیز دوران اصلاحات ملی نبود،‌ امروز من یک نویسنده نبودم.

 

* در میانه‌ زندگی نظامی بود که آزادسازی ایدئولوژیک و شوق ادبی دهه‌ 1980 را به گرمی پذیرا شدم و از پسرکی که به قصه‌ها گوش می‌کرد و آنها را از طریق واژه‌ها منتقل می‌کرد،‌ تبدیل به فردی شدم که نگارش آن داستان‌ها را تجربه می‌کرد.

 

* ابتدای راه دشوار بود،‌ زمانیکه هنوز کشف نکرده بودم منبع ادبی دو دهه زندگی روستاییم چقدر غنی و ارزشمند بوده است. فکر می‌کردم کل ادبیات درباره‌ مردمان خوبی است که اعمال شایسته انجام می‌دهند. داستان‌هایی از اقدامات قهرمانانه و مدل‌های شهروندی؛‌ این بود که آثار کمی که در آن دوران منتشر می‌کردم‌، ارزش‌ ادبی چندانی نداشتند.

 

«مو یان» سپس به حضورش در دپارتمان ادبیات آکادمی هنر، استاد خود و مجموعه داستان‌ها و رمان‌های کوتاهی که با راهنمایی او به نگارش درآمده اشاره کرد و از حضور پررنگ موطنش در داستان‌هایی چون «سیل‌های پاییزی»،‌ «رودخانه خشک‌»، «هویج شفاف» و «ذرت سرخ» صحبت کرد.

 

* شهر «گائومی» اولین‌بار در داستان «سیل‌های پاییزی» خود را نمایان کرد و از آن به به بعد مثل یک روستایی سرگردان که به دنبال یک تکه زمین می‌گردد‌، این خانه‌به‌دوش ادبی به دنبال جایی بود که بتواند از آن خود بداند.

 

*‌ باید بگویم در زمینه‌ خلق قلمروی ادبی‌ام‌، روستای «گائومی»،‌ شدیدا از ویلیام فاکنر آمریکایی و گارسیا مارکز کلمبیایی الهام گرفته‌ام. آثار هیچ کدام از آنها را به طور گسترده نخوانده‌ام‌، اما روش جسورانه و بی‌قید و شرط آنها در خلق قلمروهای جدید مُشوق من شد و از آنها آموختم که یک نویسنده باید مکانی داشته باشد که تنها به او تعلق دارد. تواضع و سازش ویژگی‌های ایده‌آل زندگی روزمره هستند‌، اما در خلق ادبی‌، نهایت اعتماد‌به‌نفس و پیگیری غرایض شخصی از واجبات است. به مدت دو سال‌، پیش از آنکه متوجه شوم که باید از تاثیر آنها بر قلمم فرار کنم‌، پا جای پای آنها می‌گذاشتم. اگرچه تعداد کمی از آثار این دو نویسنده را خوانده بودم‌، اما همان چند صفحه کافی بود بدانم آنها چه می‌کنند. در نتیجه فهمیدم که باید چه کنم و چگونه راهم را ادامه دهم.

 

 


* آنچه باید انجام می‌دادم خود سادگی بود؛‌ نوشتن داستان‌هایی به روش خودم. روش من همان روش قصه‌گوی بازاری بود که خیلی با آن آشنا بودم. راهی که پدرو مادربزرگم رفته بودند، روشی که قدیمی‌های روستایم با آن قصه‌پردازی می‌کردند. صادقانه بگویم من هیچ‌وقت به مخاطب داستان‌هایم فکر نکردم، شاید چون مخاطبانم را افرادی چون مادرم تشکیل می‌دادند و شاید تنها خودم بودم. اولین داستان‌هایم روایت تجربیات شخصی‌ام بودند:‌ پسری که در «رودخانه‌ خشک» شلاق می‌خورد‌، یا پسرکی که در «هویج شفاف» هرگز حرف نمی‌زند. طبیعتا تجربیات شخصی را نمی‌توان به صورت دقیق به داستان تبدیل کرد. داستان باید روایتی داستانی داشته باشد‌، باید تخیلی باشد. بسیاری از دوستانم «هویج شفاف» را بهترین اثر من می‌دانند؛‌ من نه موافق و نه مخالف این نظرم‌، اما می‌توانم بگویم که «هویج شفاف» نمادگرا و معناگراترین داستانی است که تاکنون نوشته‌ام.

 

برنده‌ی نوبل ادبیات سپس از حضور اعضای خانواده، فامیل و همشهریانش در داستان‌هایی که تاکنون به نگارش درآورده‌ گفت و اینکه شخصیت‌ اصلی جدیدترین رمانش «قورباغه‌ها» خاله‌اش‌ است.

 

* اعلام خبر بردن جایزه‌ نوبل ادبیات، خیل روزنامه نگاران را برای انجام مصاحبه روانه‌ خانه‌ خاله‌ام کرد. او ابتدا با صبوری آنها را همراهی می‌کرد‌، اما خیلی زود به خانه‌ پسرش رفت تا از توجه اصحاب رسانه فرار کند. کتمان نمی‌کنم که خاله‌ام الگوی من در نوشتن «قورباغه‌ها» بود‌، اما این دو شخصیت تفاوت‌های بسیاری دارند. خاله‌ داستانی‌ام خودخواه و سلطه‌طلب است، در حالیکه خاله‌ی واقعی من مهربان و نرم است‌، همسر سنتی و دلسوز و مادری باعاطفه. دوران طلایی زندگی‌ خاله‌ من با شادی سپری شد‌، اما همتای داستانی‌اش بر اثر عذاب روحی سال‌های آخر عمرش از بی‌خوابی رنج می‌برد. بسیار از خاله‌ام سپاسگذارم که برای تغییر شخصیتش در رمان،‌ از من عصبانی نشد. همچنین به فکر او واقعا احترام می‌گذارم که رابطه‌ میان شخصیت‌های داستانی و اشخاص واقعی را درک می‌کند.

 

* فرآیند خلق اثر برای هر نویسنده‌ای متفاوت است. هریک از رمان‌های من در طرح اولیه و مواد الهام‌بخش بی‌همتا هستند. برخی کتابهایم مثل «هویج شفاف» از درون رویاها زاده شده‌اند‌، در حالیکه برخی دیگر مثل «تصنیف‌های سیر» ریشه در حوادث واقعی دارند. بزرگترین چالش در نگارش رمان درگیری با واقعیات اجتماعی است و این نه به خاطر ترس از انتقاد بی‌پرده از جنبه‌های منفی جامعه است‌، بلکه به خاطر احساسات شدید و عصبانیتی است که به سیاست اجازه می‌دهد ادبیات را سرکوب کند و یک رمان را به گزارشی از رویدادهای اجتماعی تبدیل کند. رمان‌نویس به عنوان عضوی از جامعه‌،‌ جایگاه و دیدگاه خود را دارد، اما زمانیکه قلم به دست می‌گیرد باید جایگاه انسانی خود را داشته باشد و براساس آن بنویسد. تنها در این شرایط است که ادبیات نه تنها در حوادث ریشه دارد، بلکه آنها را انتقال می‌دهد‌، نه تنها به سیاست اهمیت می‌دهد بلکه از سیاست هم مهمتر می‌شود. شاید چون بیشتر عمرم را در شرایط سخت سپری کرده‌ام‌، فکر می‌کنم درک بهتری از زندگی‌ دارم می‌دانم که شجاعت واقعی و محبت حقیقی چیست.

 

* می‌دانم که قلمرویی نامرئی در قلب و ذهن هرکس وجود دارد، محیطی که نمی‌توان به سادگی آن را با ویژگی‌هایی چون درست و غلط یا خوب و بد توصیف کرد. و این همان قلمرویی است که یک نویسنده استعدادش را به رایگان آبیاری می‌کند.

 

* پرحرفی درباره‌ی آثارم باید آزاردهنده باشد، اما زندگی و کار من به طرز جدا ناشدنی به هم پیوند خورده‌اند. بنابراین اگر من درباره‌ کارهایم حرف نزنم‌، نمی‌دانم باید درباره‌ چه صحبت کنم. امیدوارم مرا ببخشید.

 

* من داستان‌گویی مدرن بودم که پشت کارهای اولیه‌ام پنهان شده بودم، اما با رمان «مرگ صندل»، من از سایه‌ها بیرون آمدم. آثار ابتدایی من را می‌توان مجموعه‌ای از واگویه‌ها دانست که هیچ خواننده‌ای نداشتند. اما با شروع این رمان خود را ایستاده در محلی عمومی تصور کردم که با شور دارم داستانم را برای جمعی از شنوندگان تعریف می‌کنم. دانشجوی سخت‌کوش ادبیات داستانی مدرن غربی بودم و تمام گونه‌های روایی داستان را تجربه کردم،‌ اما در آخر به سنت‌های خود بازگشتم.

 

* انتشار خبر کسب جایزه‌ی نوبل من بسیار بحث برانگیز شد. اول فکر کردم من هدف این جنجال‌ها هستم، اما به مرور زمان متوجه شدم که هدف واقعی فردی است که هیچ ربطی به من ندارد. مثل کسی که نمایشی را در سالن تئاتر تماشا می‌کند،‌ اجراهای اطرافم را به تماشا نشستم. برنده‌ جایزه را دیدم که حلقه‌های گل به گردنش می‌آویزند و سنگ و خاک به سمتش پرتاب می‌کنند. می‌ترسیدم که اهانت‌ها او را از پا درآورد‌، اما او از میان حلقه‌های گل و سنگ‌ها با لبخندی ظاهر شد. آلودگی‌ها را پاک کرد‌، با آرامش کناری ایستاد و به جمعیت گفت: برای یک نویسنده بهترین راه سخن گفتن، نوشتن است. می‌توانید همه آنچه که نیاز دارم بگویم را در آثارم پیدا کنید. حرف را باد می‌برد، اما واژه‌های نوشتاری هیچ‌گاه محو نمی‌شوند. امیدوارم صبوری خواندن کتاب‌های مرا به دست آورید. نمی‌توانم شما را به این کار مجبور کنم. حتی اگر این کار انجام دهید انتظار ندارم نظرتان درباره من عوض شود. تاکنون هیچ نویسنده‌ای در جهان وجود نداشته که تمام خوانندگان دوستش داشته باشند، این به‌ویژه در زمانی مثل اکنون کامل صحت دارد.

 

* اگرچه ترجیح می‌دهم هیچ نگویم، اما کاری هست که در این موقعیت باید انجامش دهم. اجازه دهید بگویم: من یک قصه‌گو هستم. بنابراین قصد دارم چند داستان برایتان بگویم. سپس «مو یان» چینی پس از روایت سه داستان که یکی از آنها را از زبان پدر بزرگش شنیده بود دوباره تاکید کرد: من یک قصه‌گو هستم، داستان‌گویی برایم جایزه نوبل ادبیات را به ارمغان آورده است. از زمان کسب جایزه نوبل اتفاقات جالب زیادی برایم اتفاق افتاده که مرا متقاعد کرده حقیقت و عدالت هنوز زنده و پابرجاست. بنابراین در آینده نیز به روایت داستان‌هایم ادامه می‌دهم.

 

برگردان از مترجم ایسنا: مهری محمدی مقدم

به ياد زنان قرباني خشونت درروز حقوق بشر

توسط محبوبه علی پور | سه شنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۱ |
گرامیداشت یاد زنان قربانی خشونت

باز آتش در نیستانی فتاد

توسط محبوبه علی پور | سه شنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۱ |


فرینوش اکبرزاده: گل‌ها فقط پرپر نمی‌شوند، گاهی هُرم و گرمای آتش است که می‌آید و از گل، فقط خاطره‌اش را باقی می‌گذارد. آتش که می‌آید، خرمن را بر باد می‌دهد و داغی می‌ماند بر چهره و دلهای لرزانی که لحظه‌ای قبل، در فکر سال‌ها و سالهای پی در پی آینده بودند.

مادر که نمی‌دانست «آرزو»یش را دیگر با آن چال گوشه لپش و طره سرکش موهای کودکانه‌اش نمی‌بیند؛ اگر می‌دانست، صبح یک بار دیگر او را در آغوش می‌کشید یا برایش اسپند دود می‌کرد یا اصلاً نمی‌گذاشت یکدانه دخترش آن روز به مدرسه برود. اما او هم مانند ده‌ها مادر دیگر نمی‌دانست. «آرزو»، «سیما»، «اسرین»، «سیران» و «مروارید» رفتند تا درس بخوانند، تا معلم شوند، تا دکتر شوند، تا زخم‌های کف دست مادر را خوب کنند، تا شین‌آبادشان را آباد کنند. تمام مدرسه یک طرف و سال بالایی‌ها یک طرف. همان‌ها که افتخار مدرسه هستند، همان‌ها که باید خوب باشند و الگویی برای کوچکتر‌ها، همان‌ها که باید با نظم بروند توی کلاس و پشت نیمکت‌های دونفره‌شان بنشینند و تخته سبز و سیاه را ببینند و یاد بگیرند با سفیدی می‌شود روی این سیاهی نوشت؛ یاد بگیرند می‌شود سیاهی را خط زد؛ یاد بگیرند توانا بود هر که دانا بود.

«آمینه»، «کانی» و «نادیه» هم دویدند و در کلاس، کنار «مهناز» و «کوثر» و «اسما» نشستند، چشم به راه آقا معلم که بیاید و کلمه کلمه، روشنایی را یادشان بدهد، خوبی را، حساب را، مشق را... کلاس کوچک نبود، سرد نبود، بخاری داشتند و همین بخاری که بی‌سر و صدا داشت قطره‌های سیاه را می‌بلعید، گرمشان کرده بود. «ساریا» و «ستاره» هم بودند، شاید آرام نشسته بودند و داشتند می‌نوشتند که بخاری شعله کشید.

فریده جیغ کشید؛ یادگار، کتابش را پرت کرد و از پشت نیمکتش بلند شد، آقا معلم فریاد زد، آقا معلم کمک خواست. بابای مدرسه دوید توی کلاس، بخاری سرفه می‌زد. «فائزه» گرمش شد، صورت «لیلا» عرق کرد، چشمان «سمیرا» اشک باران شد، اما بخاری هنوز هوهو می‌کرد، صدایش بلند‌تر از صدای تمام بچه‌ها بود. آتش در خرمن افتاده بود و گلهای کوچک، در شعله‌اش اسیر بودند. بقیه‌اش را ندیدیم؛ دود آمد و جیغ بود و دست‌ها و صورت‌هایی گداخته؛ گریه بود و سرفه و اشک.

مادر توی سرش می‌زد، آرزوهای «آرزو»یش در یک لحظه دود شد و از دست رفت... مادر‌ها می‌دویدند، همه روستا می‌دویدند؛ آتش، نیستانی را سوزانده بود.

***

و ما یکبار دیگر داغدار شدیم... داغدار فرشته‌های کوچکی که این بار نه با خشونت چرخ و جاده‌های بی‌رحم، نه با آوار و لرزش زمین، که با آتش لجام گسیخته بخاری کوچکی در روستایی دور دست، پرپر شدند و فردا‌هایشان بر باد رفت. همکلاسی‌های «سیران» اما، دیگر صدای ناله‌هایش را نمی‌شنوند؛ نه به خاطر اینکه او دیگر رمقی برای ناله کردن ندارد و نه به خاطر به خواب رفتنش با ده‌ها مسکن و آرام بخش. سیران دیگر ناله نمی‌کند؛ فرشته کوچک به آرامی دستش را از میان دست‌های لرزان مادر بیرون آورد و پر کشید...

مشقی که آتش نوشت

توسط محبوبه علی پور | سه شنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۱ |

كاش «شین‌آباد» آخرین قسمت این سریال تلخ باشد؛


آتش زبانه می‌کشد. سیران و دوستان و دیگر دخترکان کلاس فریاد می‌کنند. آتش هجوم می‌آورد تا تکه تکه طراوت کودکیشان را ببلعد.

 

آتش نامهربان است اما نه به اندازه ما که غفلتمان آن‌ها را سوزاند. مثل 24 دی 1383 که 13 دانش‌آموز در مدرسه روستای سفیلان سوختند. مثل دانش‌آموزان دورودزن که سال 85 سوختند و ما فقط برای سوختنشان دلمان گرفت و دیگر هیچ... و باز در این غفلت‌ها حادثه‌ها تکرار شدند. وزیر می‌آید و زورکی عذرخواهی می‌کند. یک دخترک معصوم جان می‌دهد، حال 4پرنده معصوم دیگر وخیم است. اما چرا؟

 

«ایمنی» از مهمترین اولویت‌ها

«محمود فرشیدی» وزیر اسبق آموزش و پرورش که در زمان وزارت وی نیز چنین حادثه‌ای رخ داد، به خبرنگار ما می‌گوید: هم اکنون یک پنجم جمعیت کشور را دانش‌آموزان تشکیل می‌دهند. اما با توجه به اینکه وزارت آموزش و پرورش به دلیل گستردگی وظایف و مخاطبان خود، عرصه بسیار پیچیده‌ای است در واقع مسایل این وزارتخانه متنوع و متعدد است. دشواریهای این حوزه، از امور آموزشی تا مشکلات معلمان، چاپ کتاب و ساخت مدارس می‌باشد که رفع ده‌ها مشکل نیز به عزم ملی دارد بنابراین نباید تصور کنیم این نهاد هم مثل سایر دستگاههاست. البته به دلیل این تنوع وظایف و مسایل مرتبط، همه از این دستگاه انتظار دارند. چنانکه برخی که به حوزه اشتغالزایی و اقتصاد می‌پردازند معتقدند آموزش و پرورش باید محصلان را برای کارآفرینی پرورش دهد. عده‌ای نیز بر آموزش فرهنگ اسلامی در مدارس تاکید می‌کنند و موارد دیگر که همه این انتظارات به حق است.

وی می‌افزاید: پس از پیروزی انقلاب، قصد داشتیم پوشش تحصیلی را گسترش دهیم پس به حجم بالای ساخت و ساز مدارس در مناطق محروم پرداختیم. از این رو، بخش زیادی از بودجه معاونت عمرانی و بازسازی و تجهیز مدارس، صرف ساخت وساز مدارس شد. چنانکه بحث «تجهیز» تحت‌الشعاع قرار گرفته و موضوع تجهیز نیز به وسایل اولیه همانند میز و نیمکت و... خلاصه شد. بنابراین در برنامه‌ریزی‌های آتی، «ایمنی» باید ازمهمترین اولویت‌ها باشد. برای مثال چنانچه مدرسه‌ای وسیله گرمایشی ایمن ندارد و در کنار آن نیز مدرسه‌ای دیگر رایانه ندارد، اولویت با تامین وسیله گرمایشی است. حتی اگر ضروری است باید برای آن ردیف بودجه پیش‌بینی شود. چنانکه پیش از این نیز مجلس شورای اسلامی در بحث مقاوم‌سازی مدارس همکاری کرده در حدود 4 میلیارد تومان به این امر اختصاص داد. به طور کلی نیز در کشور حرکتهای فراگیری صورت گرفت و آثار قابل تاملی داشت. برای نمونه در زلزله اخیر ورزقان، مدارس به پناهگاهی برای زلزله‌زده‌ها تبدیل شد.


ادامه مطلب

توسط محبوبه علی پور | دوشنبه بیستم آذر ۱۳۹۱ |

تيرك را مي ريزم  كف سرويس بهداشتي و با فرچه محكم مي كشم تا  پاك شود.  برق بيفتد. اتابك مي گويد : ادم هرلحظه بايد ازندگي لذت ببرد . سرويس بهداشتي هم جز زندگي است . بوي تيرك مي پيچد توي سينه ام  مسرفه مي كنم .صداي اتابك مي پيچد توي هال ؛ اگه نرسيده بودم خونه رفته بود هوا كجايي ؟ گاز بازمونده ... شلنگ را ميكشم طرف پاهايم كه تا رانم برهنه است . 

آب سر مي خورد لاي انگشتانم كه توي دمپايي پلاستيكي صورتي ، از سرما  سرخ شده.  شلواركم را مرتب مي كنم   . هيچ جا نيست . ناگهان از اتاق خواب بيرون مي ايد با دسته چك هميشه امضا شده من. " يادم رفته بود چك ببرم." مي گويد   حواست رو بيشتر جمع كن ..گاز باز مونده بود ها.. خونه ات اتش ميگيره .     دردلم  جواب مي دهم  : خونه من سالهاست آتيش گرفته كسي دودش رونديده

با خداحافظينيم بندي اتابك مي روم .من مي خزم توي آشپزخانه  . تلفن زنگ مي خورد  مادراتابك است با افتخار مي گويد: اميراتابك خوبه ..خونه است . كوتاه جواب ميدهم وگوشي را مي گذارم. بعد از ازدواج من اولين نفربو دم كه به اتابك فقط اتابك گفتم وقيد امير بودنش رازدم. اما همه اهل خانه همچنان به سنت ديرينه وفادارند واميراتابك  مي گويند. روزهاي اول ازدواجم به اتابك گفتم . امير اسم پسر زال  وخل وضع همسايه  مان  بوده كه من از او متنفر بودم نمي خواهم  يادش بيفتم .اتابك هم قبول كرد فقط اتابك باشد.

كارد ميوه خوري را كه تميز است دوباره زير شير مي گيرم ونرم دست مي كشم آب زلال است مثل چشمهاي امير پسرك خل وضع و زال همسايه.  دستم را دوباره تا مچ زير شير ميگيرم تا خنك خنك شود . دلم مي سوزد.   خودم را به مرتب كردن چينهاي پرده آشپزخانه سرگرم مي كنم . فكر ميكنم عكس اميررا پشت پنجره مي بينم . با چشمهايي كه از اشك قرمزه شده  وموهاي سفيدش كه ازخاك تيره شده است .  فكرميكنم   او  از5 سالگي من همچنان پشت وانت اسبابها  دويده است تا مرادر سي سالگي ،پشت خانه اتابك  پيدا كند . دلم ميخواهد امير 8 ساله زال را از شيشه بيرون بكشم .نه خودم  دنبالش بروم  ودور شوم 

آنها چرا ازدواج نمی کنند

توسط محبوبه علی پور | دوشنبه بیستم آذر ۱۳۹۱ |
http://www.ahmadnia.net/blog/

توسط محبوبه علی پور | جمعه هفدهم آذر ۱۳۹۱ |
 

برای دانش آموزان پیرانشهری

شعله ها هجوم مي آورد

دستهايم مي سوزد

ومن نميدانستم

پاييز زمان سوزاندن تاكهاست

 

قاب زندگی- گفتگو

توسط محبوبه علی پور | جمعه هفدهم آذر ۱۳۹۱ |

بلای حماقت ما...

توسط محبوبه علی پور | جمعه هفدهم آذر ۱۳۹۱ |
رسانه ها می نویسند یک کلاس درس دبستان روستای «شین‌آباد» از توابع پیرانشهر دچار آتش‌سوزی شد که در پی این اتفاق دانش‌آموزان این کلاس دچار سوختگی شدند.

این دانش‌آموزان به بیمارستان امام خمینی(ره) ارومیه منتقل شدند تا تحت درمان قرار گیرند اما ۶ دانش‌آموز به دلیل وخامت وضعیت جسمانی، به بیمارستان تخصصی تبریز اعزام شدند.

هم‌اکنون ۲۲ دانش‌آموز دختر چهارم دبستانی در طبقه دوم بیمارستان امام خمینی(ره) ارومیه در بخش زنان بستری هستند؛ معلم و سرایدار مدرسه نیز که دچار مصدومیت شدند در بیمارستان پیرانشهر بستری هستند...

اما دراینجاست که این کودکان به خاطر نبود یک دستگیره در بیقابلیت که قیمتش به ۱۰۰۰ تومن هم شاید نرسد دچار این بلا شدند... نمی دانم مسولان مدرسه نمی توانستن این دستگیره رو بخرند ...بودجه

خرید ش را نداشتن....

زخمهايي كه با بي مهري عميق تر مي شود

توسط محبوبه علی پور | چهارشنبه پانزدهم آذر ۱۳۹۱ |

 

چند سالي است كه بيماري سالك در برخي مناطق  جولان مي دهد وهرازگاهي مسوولي خبراز ريشه كني آن مي دهد . اما زخمهاي ناسوري كه اين روزها بر جسم  مردم  حك  مي شود ،  حرف  ديگري  دارد.

احمد بخشایش اردستانی ،  دراين باره مي گويد: گرچه به دليل فصل سرما شيوع سالك كاهش دارد ، اما به دليل شيوع سريع آ ن در فصلهاي ابتلا ي بهار وتابستان ، نميتوان آن را كنترل كرد پس  بايد با برنامه ريز واقدامهايي از گسترش آن جلوگيري كرد.

نماينده مردم اردستان مي افزايد : براي موفقيت در كنترل سالك بايد گروههاي مختلف به خصوص وزارت بهداشت   وارد ميدان شوند . همچنين در خصوص بحث پيشگيري از شيوع سالك دو گروه عمده مخاطب را بايد در نظر گرفت .نخست نهادها ومتوليان بهداشت وسلامت جامعه همانند ادارات بهداشت وشهرداريها وسپس مردم را ، به اين ترتيب كه مردم آگاه شوند تا با رعايت نكات بهداشتي  مانند ساماندهي پسماندهاي ساختماني  وآبهاي سطحي يا استفاده از پشه بند به هنگام شب ، از صدمات  پشه سالك مصون بمانند  .

بخشايش بااشاره به  اينكه هرشهر واستاني بايد ستادي براي پيشگيري وشيوع سالك ايجاد كنند ، مي گويد: در شهرستان اردستان نيز    با حضور مدير كل بهداشت استان  نشستهاي مختلفي برگزار شد . همچنين    با شناسايي كانونهاي عمده سالك  براي كنترل اين بيماري به ستاد بحران شهرستان بودجه اي اختصاص پيدا كرده است .

وي درادامه اضا فه مي كند : اين بيماري به دليل بي توجهي به مسايل بهداشتي در گذشته ، حال شايع شده ومشكلاتي را براي شهروندان فراهم كرده است .همچنين بيماري سالك دوره درماني طولاني دارد    والبته ، اثر آن نيز با وجود درمان، سالها باقي

 مي ماند كه براي مبتلايان دردناك ونا خوشايند است.  ازاين رو ما اميدواريم در اين روزهاي سرد بتوانيم با اقداماتي از شيوع آن در سال آينده جلوگيري كنيم.

محمد فيروزي  ، نماينده بادرود ونطنز نيز        مي گويد: در منطقه بادرود  به طور چشمگيري  مي توان مبتلايان به سالك را ديد  كه ناشي از نبود مديريت و ساماندهي اصولي آ ن است .بنابراين بايد بابرنامه ريزي  واقدامات مستمر  واصولي  آن  راكنترل كند . اين درحاليست كه اغلب راهكارها   مقطعي بوده  و  سال  ديگر سالك با قوت   شيوع پيدا مي كند . همچنين   گرچه بودجه مقابله وپيشگيري از    اين بيماري    محدود واندك است اما بابرخي برنامه ها وطرحهاي مقطعي  همين بودجه نيز از بين رفته وسالك دوباره بروز مي كند.

وي مي افزايد :  به  دليل اهميت ندادن به بهداشت وسلامتي مردم    داروي سالك  دراين شهرستان وجودندارد واز شهرستانها ي ديگر تهيه مي كنيم.

دكتر امير حسن قاضي زاده ، نماينده مشهد نيز گلايه وراهكارهاي مشابهي دارد ، او مي گويد:   بيماري  سالك  چرخه  فعال وطولاني دارد  كه با تخريب ونابودي زيستگاه ميزبانهاي آن مي توان دركنترل آن موفق بود .زيرا به طور كلي سالك  قابل ريشه كني نيست .  از اين رو ، به دليل سياستهاي متعدد و نوسان در شيوه  ها وبرنامه هاي  اجرايي  هنوز اين بيماري در مناطق مختلف وجود دارد.

 

 

·       مجلس سالك را جدي بگيرد

 

چندي پيش رسانه ها به نقل از  حسن تاميني ليچاني، سخنگوي كميسيون بهداشت مجلس اعلام كردند : «اگر نتايج تحقيقات نشان دهد كه عامل شيوع سالك در اين استان‌ها از منشأ داخلي است و از خارج از مرزها نيامده، كميته ويژه‌اي براي مبارزه با آن تشكيل مي‌شود تا با در اختيار داشتن اعتبار ويژه به برطرف كردن اين مشكل بپردازد.»

اما  گويا هنوز اين برسي ها انجام نشده و اين فقط درحد نظر ماند  . زيرا   شهرياري ،حليمه عالي وكائيدي  ديگر اعضاي كميسيون بهداشت ودرمان مجلس   در گفتگو با گزارشگر ما  نسبت به اين موضوع ، اظهار بي اطلاعي كرده وگفتند : هنوز برنامه اي براي اين مساله درمجلس وجود ندارد.

اما احمد بخشايش مي گويد: گرچه بايد به طورمنطقه اي به كنترل  سالك توجه كرد اما به دليل وسعت شيوع وآثار آن بر مبتلايان جادارد كه    در صحن مجلس نيز مطرح شود ،  چرا كه مي توان  به طوركلان نسبت به پيشگيري از آن و جذب بودجه بيشتر

براي دفع سالك اقدام كرد .

·       ماجراهاي توليد  يك داروي داخلي

با شيوع سالك محققان نيز به دنبال راهكار هستند .  دكتر اميد رجبي       مي گويد:  همانگونه كه از نام بيماري سالك  برمي آيد ، طول  دوام  وفعاليت انگل   با توجه به مقاومت بدن به حدود يك سال   مي رسد  .    .   طي اين  زمان نيز  سيستم  دفاعي بدن  تقويت ميشود و  غلبه ميكند اما نشانزخم  باقي مي ماند .  البته اين  انگل گونه هاي مختلفي  دارد كه خوشبختانه در كشورما نوع جلدي آن مشهود است  ولي   اگر سيستم ايمني مبتلا  ضعيف باشد  نمونه  احشايي نيز ديده  مي شود .

اين  دانشیار گروه شیمی دارویی با اشاره به سابقه درماني سالك مي  افزايد : درحال حاضر از  رايج ترين  داروهاي شيميايي   مي توان به گلوکانتیم  اشاره كرد  اما تا 40 درصد مقاومت به اين دارو در بيماران ديده مي شود.  برخي بيماران  نيز به دليل طولاني شدن روند  درمان و دردناك بودن شيوه  ها از ادامه  معالجه  خود  منصرف مي شوند. ازاين رو با توجه به آسان ، ارزان ، وكم عارضه شدن شيوه هاي درماني ،   به دنبال توليد دارويي با اين شاخصه ها بوديم تا مبتلايان به سالك استفاده كنند . البته  سابقه توليد اين گونه داروها به طور آزمايشگاهي   به  ده سال گذشته  ، برمي گردد  .

دكتررجبي  به داروي توليدي خود اشاره كرده  ومي گويد:  از حدود 6 سال پيش با اتكا به بررسيهاي  تخصصي  دريافتم ، شكل  ليپوزم  براي انتقال داروبه ضايعه  مناسب است. بناراين با احتياط داروهاي  مختلف  را بررسي كرديم  كه  سرانجام داروي  آمفرتريسين   نتايج مطلوبي داشت  . به طوري كه بيماران كه مقاوم  به درمان گلوكانتيم بودند ، به اين درمان جواب دادند. براي آزمايش اين داروها ما گروه مقاوم به درمان گلوكوم را انتخاب كرده بوديم  كه  پس از مصرف دارو ، علائم باليني و آزمايشهاي پاتولوژيكي نشان از بهبود روند درمان داشت.. البته براي  مشاهده نتايج وپي گيري روند ، اين دارو با حجم كم  دراختيار بيماران قرار مي گرفت . درحال حاضر نيز بيماران گوناگون از  مناطق مختلف كشور باراهنمايي پزشك براي درمان معرفي مي شوند .

اين محقق  اظهار مي كند:  به طور كلي زير ساختهاي توليد كارخانه اي اين دارو هنوز در كشوروجود ندارد  .زيرا  اين امر نيازمند هزينه هاي گزافي براي خريد دستگاههاي مناسب براي توليد است ودر شرايط فعلي ، صرف اين هزينه ها وارز  به مسايل ومشكلات ديگر منطقي تر است . همچنين ، چنانچه ما اين دارو را به صورت كارخانه اي وانبوه توليد كنيم ناگزير خواهيم بود براي ماندگاري آن نيز هزينه كنيم   كه قيمت تمام شده آن را   افزايش مي داهد  كه  ممكن  است برخي افراد توان تهيه آن را نداشته باشند .ازاين رو من با توليد كارگاهي  بيشتر موافقم  زيرا درحال حاضر ما  درحد كارگاهي  قادر به جوابگويي نيازهاي داخلي هستيم .

·       سالك درد همه ما باشد

رجبي درادامه با اشاره به بي مهريهاي مسولان حوزه بهداشت  مي افزايد : من در سال 1388 به مسولان مراجعه كردم  وخواستم به طور سيستماتيك استفاده از اين دارو در چرخه سلامت كشور انجام شود ، اما  اين همكاري محقق نشد .زيرا اغلب  مسولان ما  تا زماني با مشكلي مواجهه نشوند درك نمي  كند مساله چيست. بنابراين  من  ديگر پيگير نشدم  .اما بارها بيماران  خردسال را مي ديدم كه خانواده شان از سر استيصال  به هر دارو وشيوه درماني حتي  گاه غير بهداشتي  رو  مي كردند. 

وي ادامه مي دهد :  گاه بيماران براي درمان به عطاريها مراجعه ميكنند وبرخي  از اين عطاريها  از داروهايي استفاده مي كنند  كه بسيار سوزانده هستند ونسج وبافت بدن را نيز از بين مي برند . همچنين  به دليل  آلوده وغير استاندار د نبود حتي اين مواد باعث عفونت مي شود . بنابراين بيماران به پزشك  متخصص مراجعه كنند  ودراين چهارچوب درمان كنند.

اين محقق با تاكيد بر پيشگيري سالك مي  افزايد: اين انگل ميزبانهاي مختلفي دارد وآبهاي راكد محل  تخمريزي اين حشره هستند .بنابراين براي كنترل  و  درمان سالك بايد سبك زندگي مدني را  تغيير داد .براي نمونه حاشيه نشيني را محدود وساماندهي كرده  وآبهاي راكد را خشك كنيم . همچنين اين بيماري ، خاص منطقه غرب آسيا است ، واكسن آ ن  توليد نشده ،   از راههاي كاهش و كنترل اين بيماري ، درمان به موقع وسريع مبتلايان است . درواقع هرقدر ما طول درمان را كوتاهتر كنيم  اين بيماران  ديگر ناقل نخواهند  بود و فرصت گسترش بيماري توسط پشه   نيز كاهش پيدا مي كند. اما اگر مبتلايان به دنبال درمان نباشند  ،خود ناقل بيماري شده   و افراد بيشتري مبتلا مي شوند.   چنانكه  اگر امروز زخم آنها    ، نازيبا وناخوشايند  نباشد ممكن است     همين افراد ، ناقل   بيماري بوده و   باعث زخمي ديگر  روي چهره  دخترك خردسالي باشند .  همچنين  چنانچه  مراكز بهداشت ما به درستي بيماررا هدايت كنند  ومراكز آزمايشگاهي  در تشخيص درست عمل كنند  ،   با   يك تيم متخصص وحرفه اي  مي توان  به موقع وبا كمترين اثر وعارضه اي اين بيماري را درمان  كرد.  

 

 

 

توسط محبوبه علی پور | چهارشنبه پانزدهم آذر ۱۳۹۱ |
مرد داشت مي گفت  كه چطور مي شود از روي سرطانهايي كه مردم مي گيرند  با اطمينان پي به كل زندگيشان برد.

* موراكامي.ديدن دختر صددرصد دلخواهدر صبح زيباي ماه اوريل

من زندگي را دوبار تجربه كردم

توسط محبوبه علی پور | دوشنبه سیزدهم آذر ۱۳۹۱ |

 

يحيي توكلي ، توان جوي موفق

 

 

آنقدر اين روزها نا اميد وگرفتارم  كه  وقتي صحبت از هر آسيب ومشكلي

 مي شود ، خودرا به گوشه اي مي  كشم تا نبينم ونشنوم . بارها به صراحت مي گويم : ديگر از درد ديگران دردم نمي گيرد ...روح من كرخت شده است... اما اين روزها  حال ووضع  يحيي توكلي    فرق مي كند   . او   هرروز زندگي را تجربه نو مي كند.. ومن به او  ، شاگر د خوب زندگي و شيرين خانم  همسرش غبطه مي خورم... اين روزها سخت غبطه مي خورم كه زندگي را

گم كرده ام ..

 

                                               ***

آقاي توكلي از خودتان ونحوه معلوليت تان بگوييد:

-         من   متولد 1350 هستم  در سال 74 دردانشگاه مديريت مي خواندم  و همزمان نيز  در شركتي كامپيوتري كار مي كردم  كه  در مسير سيرجان بندرعباس سال  81 تصادف كردم  واز 6 ارديبهشت 81 زندگي جديدي را بررو ي ويلچر  آغاز كردم .درروزهاي اول به دليل آنكه شكل زندگيم تغيير كرده بود روزهاي پيش رو را    دشوارو سخت مي ديدم ، اما  با عنايت خدا وپشتوانه خانوادگي به خصوص  همكاريها وصبوري همسرم زندگي را دوباره تجربه كردم.

·        اين احساس واين راه به طور حتم به سادگي  به اينجا نرسيده است . چگونه به اين آرامش ويقين وباور رسيديد؟

-         به دليل تيپ خانوادگي من كه  رسمي بود ،  چندان   در برابر مسايل هيجانها را نشان  نمي دادم من  در طول زندگي سي ساله ام پيش از معلوليت    بدليل ناكامي ومشكلات گريه  نكرده بودم . اما   بعد از  تصادف وقطع نخاع  شرايط تغيير كرد .من روزها ،  دائم روي تخت دراز كشيده بودم  وبه دليل زخمها وآسيبهاي جسمي  نمي توانستم  از تخت جدا شوم.  عصر يك روز پاييزي   اما حال گريه داشتم   وبيست دقيقه گريه كردم وتا شب هم فقط    سكوت بود . بعد باران باريد به خانواده ام  گفتم : پنجره هارا باز كنيد  مي خواستم به طور عميق خنكاي پاييز را حس كنم .تا صبح هم  نخوابيدم  . من تمام شب زندگيم را حلاجي كردم   وبه خودم گفتم :  تو كه اهل گريه نبودي .  پس به اين  نتيجه رسيدم كه چون مدتها روي تخت بودم ذهنم محدود شده  وبه توقف ورخوت  رسيدم پس بايد از اين توقف در بيايم . همانجا    به  خودم نهيب زدم كه بايد وبايد ازاين توقف خودم را نجات دهم .زيرااگر من  توقف كنم اين گريه بارها وبارها تكرار خواهد شد وبعد اگر من يك روز بغض كنم  نمود  بد ديگري  آن ظاهر مي شود كه بي تابي خانواده ام است .به اين ترتيب اگر گريه كنم  خانواده ام براي من زار مي زنند    .نتيجه آن مي شود اين كه ،   "ديگر يحيي مريض است ونياز به نگهداري وپرستاري دارد...ومدام مراقبت كنيم . درحالي كه من از اين جنس نيستم ومنتظر نبودم  كسي مشكل مرا حل كند . پس بايد از اين ايستاديي   خلاص  مي شدم . اينجا نقطه عطف بود . صبح همان روز پاييزسال  82 نمايشگاه كامپيوتر

 تهرا ن   بود   ومن گفتم مرا ببريد نمايشگاه . درواقع اين تغيير را  از  يك روز سخت برفي شروع كردم  .

·        وبعد ؟

-         وبعد با مجتمع رعد تهران به طور اتفاقي اشنا شدم و آنجا آدمهاي بسياري راديدم .آدمهايي كه به من نشان دادند ما چقدر از زندگي فاصله داريم.  من  با يك تصادف وبحث قطع نخاع تصور ميكردم كجا هستم .درواقع افتاده بودم توي يك فنجان وگمان ميكردم غرق شدم اما جمع توانجويان رعد به من نشان داد آنجا يك درياست و بايد شنا كرد.. آنجا  شنا كردن ياد گرفتم

پس به  همسرم  گفتم : بيا مستقل زندگي كنيم   وروز  1.1 83 ما زندگي مستقلمان رادر مشهد شروع كرديم ...

آيا درآن شرايط كار ودر آمد داشتيد ؟

-         نه -  آنقدر در امد نداشتم وفقط يك مهارت داشتم وآن هم ميكس ومونتاژ بود. پس با همراه همسرم وبا يك ويلچر معمولي به راه افتاديم وبه سراغ حدود 60 عكاسي رفتم وكارت وبزيتم را دادم وتقاضاي همكاري كردم . اما فقط يكي قبول كرد . البته بعد بيشتر شدند.

 

·        همسرتان  چه نقشي در  تغيير ات خوب  زندگيتان داشت ؟

-          من هميشه مي گويم اگر من يحيي امروز موفقم محوراصلي زندگيم همسرم بود .اگر زندگي مرا يك ساختمان در نظر بگيريد من فقط نماي آن هستم همسرم پي وتمام ساختمان است . او دانشجوي ترم 7 پژوهشگري علوم اجتماعي در يكي از دانشگاههاي تهران بود وزمان تصادف من باردار بود. اما با صبوري سالها مرا مراقبت كرد .به نظرم او همزمان به  دو فرزند  رسيدگي ميكند.

 

 

·        حالا چه ميكنيد ؟

-         من جند سال است كه  در  مجتمع اموزشي توان يابان  فعاليت ميكنم درواقع اين مجتمع شكل دهنده وشتاب دهنده روند بهبودي من بود .من تو ان بالقوه داشتم كه با  ورود به اين مجتمع به فعليت رسيد .  درحال حاضر من ميكس ومونتاژ كامپيوتري درقالب 10 درم افزار ودوره مهارتهاي كامپيوتري است با 200 نرم افزار آموزش مي  دهم . همچنين به تاليف كتاب نيز مشغولم به طوري كه   اولين کتاب بنده در موضوع نرم افزارهاي ميکس و مونتاژ فيلم، تحت عنوان «مباني تدوين و تدوين کامپيوتري» به چاپ دوم  رسيد ..  با توجه به تجربيات آموزشي و شناخت نيازمنديهاي كار ميكس و مونتاژ كامپيوتري فيلم، موارد مهم و كاربردي ده نرم افزار ميكس و مونتاژ كامپيوتري فيلم راذكر كردم . کتاب دوم نيز  درباره مهارتهاي كاربري كامپيوتر است كه تا ارديبهشت ماه درنمايشگاه كتاب عرضه مي شود  من معتقدم  دانش كامپيوتر به همه اقشار مربوط مي شود وتوانجويان نيز بايد از اين دانش بهره مند شوند . اما اين قشر به دليل محدوديتهاي جسمي وحركتي با مشكلاتي مواجه هستند ازاين رو من درسلسله مقالاتي به آموزش  كامپيوتر براي گروههاي مختلف توانجو پرداختم كه در نشريه شوق حضور به چاپ مي رسند  كه قصددارم پس از تكميل اين مقالات در قالب كتاب منتشركنم . كتاب ديگر هم درحال فيش برداري هستم که موضوع اين کتاب مصاديق گناهان در زندگي روزمره است .

 

·        آيا زندگي شما ديگر مشكلي ندارد:

 

_  هيچ زندگي بدون مشكل نيست  اما من  با توجه به اينكه دو شكل از  زندگي را تجربه كردم . توانستم  حس نگاه زيباي توانجويان را تجربه كنم . يكي از من پرسيد  :معلوليت چيست؟ گفتم يكي  ده تا انگشت سالم دارد امااز ده تاي آن استفاده نمي كند امايكي ديگر ده تا انگشت ندارد اما به اندازه 20 انگشت استفاده مي كند .  به نظرت كدام معلول است.

 من امروز يقين دارم ، هيچ چيزي  از ان مانيست و همه  از آن خداست وامانتي  در دست ماست .. به اعتقاد من خدا در خلقت ما سه امانت به ما مي دهد .  امانت جسم ، امانت  ايمان وامانت   آبرو  . من در يك حادثه فقط امانت جسمم را پس دادم .

. اگر بااين ديد گاه نگاه كنيم ،  فقط آن  شيوه آقا منشانه وشانيتي كه داشتيم  شكلش عوض شود  .من هميشه دعا مي كنم  وبه دخترم هم تاكيد مي كنم  از خدا بخواهد  كه همواره جز شاكرين باشيم ..الله اجعلنا من الشاكرين.. -       .  من به او مي گويم  :   اگر اهل نق زدن وگلايه باشي بعد از مدتي آدمهاي دوروبرت ميروند و اطرافت  خلوت مي شود  اما اگر شاكر باشيم و اميدوار، همه حمايت مي كنند.

·        دختران چند ساله است ؟

-         او امروز 10 ساله وكلاس پنجم ابتدايي است و حسابي با هم  دوست هستيم .

 

به مناسب روز معلولان

توسط محبوبه علی پور | دوشنبه سیزدهم آذر ۱۳۹۱ |

 

 سوم اكتبرهمزمان با 13 آذر روز جهاني معلولين  است . بارديگرطبق همه سالهايي كه به خاطرداريم ،  همه دست به كار مي شوند تا حرفهاي خوبي براي  معلولان كشور بزنيم براي 15 درصد جامعه  كه بقيه سالها

 نمي بينمشان...

طيبه دانشمندي كه به خاطر خطاي پزشكي حال معلول شده در همين  باره  مي گويد: پذيرش معلوليت چندان براي افراد ساده نيست اما آ نها با همه دشواريها اين مشكل را  مي پذيرند   وبر توانمنديهاي خود باور مي كنند . اما    نگاه  جامعه چنين نيست    و توانمنديهاي افرادي همانند مرا نميبيند در نگاه اول عصاي مرا ميبيند. حتي  فرصت به خودش وما نمي دهند كه اول مارا ببيند وتوانايي هايمان را درك كند بعد  نسبت به  محدوديتهاي ما قضاوت  كنند.

 

 

·       توانمنديهايي كه نمي بينيم

اواخر آبان سالجاري همایون هاشمی رئيس سازمان بهزيستي كشور وعده افزايش سهميه اشتغال معلولان راداده وگفت :   ایران جزو اولین کشورهایی است که قانون جامع حمایت از حقوق معلولان را پذیرفته است و این قانون بعد از 8 سال مورد بازنگری قرار گرفت و بر اساس آن قرار است سهم اشتغال معلولان در دستگاه های دولتی از 2 درصد به 5 درصد افزایش یابد.وی تاکید کرد: این قانون به وزارت تعاون، کار و رفاه اجتماعی ارسال شده و امید داریم هر چه سریعتر برای تصویب نهایی به هیئت وزیران ارسال شود.

اما پرسش اينجاست كه  آيا تاكنون قانون سهميه 3 درصدي اشتغال معلولان به درستي اجرا مي شده  كه افزايش آن را   معلولان به فال نيك بگيرند.

طيبه دانشمندي كارشناس علوم تربيتي  نيز اظهار مي كند :  براساس قانون ،سه درصد  از  سهميه استخدام  بايد به معلولان  اختصاص يابد  اما اغلب اين موضوع اجرا نمي شود  . به طوري كه سه سال پيش كه آموزش وپرورش  استخدام داشت معلولي جذب نشد .   سال گذشته نيز اعلام كردند براي ساماندهي اشتغال معلولان بانك اطلاعاتي  راه اندازي شده است .توانجويان بسياري    ثبت نام كردند اما هيچ خبري نشد وهنوز نشنيديم  كه  كسي ازاين طريق جذب شده باشد.

حلمي زاده  مربي  مجتمع اموزشي توان يابان هم مي گويد : داشتن مهارت خيلي ميتواند به لحاظ  روحي موثر باشد اما اين كه به عنوان پشتوانه اقتصادي باشد  نمي شود به آن توجه كرد  به هرحال  بافتن دو عروسك درماه چه گره اي از زندگي يك دختر معلول باز مي كند..  مساله اشتغال اين افراد بايد جدي تر باشد         من خودم  چند     كار آموز دارم كه    ليسانس  دارند ، آنها   مي گويند : ما  تشويق شديم كه درس بخوانيم وتاكيد مي شد كه اشتغالمان تضمين مي شود كه اين مساله محقق نشده است .

·       درانتظار سرپناه

روزهاي مناسبتي روزهاي خوش  شنيدن وعده هاست . به مناسبت روز جهاني معلولان  نيز اين گروه  اخبار اميد بخش كم نخواهند شنيد. چنانكه  ، شيخ الاسلام  وزیر تعاون، کار و رفاه اجتماعی از واگذاری 100 هزار واحد مسکونی به معلولان در آینده نزدیک خبر داد و گفت: تاکنون 20 هزار واحد مسکونی به این افراد تحویل داده شده است.

  محبوبه شريفي فر كه دو فرزند دارد از مشكل مسكن  خود چنين  مي گويد:   

از سال 86 براي مسكن ثبت نام كردم اما   چون همسر سالم است مي گويند وام   بلاعوض مسكن به من  تعلق نمي گيرد  اما بازهم اسمم رارد كرده اند . بعد  قرار شد جز    مسكن مهر گلبهارباشيم كه    هنوز به سرانجام نرسيده است  . اجاره نشيني براي همه دشواراست اما با رواج آپارتمان نشيني ونبود مناسب سازي براي تردد معلولان اين جابه جايي ها براي ما مشكل است .

دانشمندي  كه عضو هيات مديره انجمن معلولان شعبه مشهد است نيز اظهار مي كند :

در سال  89 بهزيستي اعلام كرد  ، معلولان به طور اينترنتي براي ثبت نام مسكن اقدام كنند اما خبري نشد .سپس   از ثبت نام  مسكن مهر  حرف وسخن به ميان آمد . براساس اين برنامه فرد معلول بايدداري آورده اي حدود 20 ميليون تومان باشد كه ثبت نام كند .اما يك معلول با مستمري 42 هزار تومان كه امسال  با افزايش به اين سطح رسيده    چگونه مي تواند  اين مبلغ را تهيه كند و متعهد به پرداخت وامي با باز  پرداخت 250 هزار تومان شود ؟؟؟

 

 

·       راهي كه دشوار است

شريفي فر ، كه  مثل همه مادرها  نگران آينده فرزندانش نيما وتينا ست كه ششم ودوم ابتدايي هستند  . اوادامه مي دهد : به طور طبيعي افراد پا به سن كه مي گذارند ضعيف تر مي شوند اما اين محدوديتها براي معلولان بيشتر است . اين درحاليست كه خواسته ها ونيازهاي بچه ها نيز بيشتر مي شود حال بايد به ثبت نام فرزندانم در كلاسهاي  مختلف فكركنم .درحاليكه گاه براي سوار شدن به اتوبوس مشكل دارم.

وي با اظهار گلايه نسبت به اياب وذهاب معلولان  مي گويد :  5-6 سال پيش  براي دريافت اتومبيل ثبت نام كردند وگفتند به تعداد معدودي  داده شده است وحتي شنيديم به افرادي كه داراي مدرك فوق ليسانس ودكتراهستند ، داده شده است . به هرحال اين افراداز توان اقتصادي برخوردار هستند كه به طور  آزاد خودروهاي  اتومات  تهيه كنند  اما اقشاري از معلولان هستند كه اين امكان ندارند ونياز به حمايت هستند . البته چندي پيش نيز  به طور اينترنتي براي خودرو     ثبت نام  كردم اما هنوز خبري نشده است.

·       سلامي دوباره به زندگي

با تمام مشكلات باز دنياي معلولان دنياي زيبا واميدوار كننده اي است.   شور نشاط  افرادي كه در مجتمع آموزشي توان يابان  رفت وآمد مي كنند گواه آشكار است.

محبوبه شريفي فر  كه 4 سال است به اين مجتمع مي آيد ، معتقد است   : از انجا كه افراد مختلف را با محدوديتهاي متعدد مي بينيم ، روحيه  و اعتماد به نفس توانجويان  افزايش  پيدا مي كند   است  من در اين مجتمع    توانستم  مهارتهايي در زمينه  قالي بافي خياطي وكامپيوتر  را فراگرفتم وبه ادامه تحصيل تا ديپلم بپردازم  البته من علاقه مند بودم كه به دانشگاه بروم امابه دليل اشتغال ميسر نشد . ناگفته نماند ،همسرم هم دراين سالها بسيار مساعدت وهمكاري كرد 

 

وي مي افزايد : وجود اينگونه محيطها براي توانجويان ضروري است زيرا همه آنقدر توان جسمي و حركتي ندارند  يا شرايط محيطي طوري نيست كه بتوانند در جامعه حضور فعال داشته باشند وهمين محيط مي تواند آنها را با مشكلات وراهكارهاي آن آشنا كند .

                     

  حلمي زاده  توان ياب ديگر اين مجتمع نيز مي گويد :     درسال 59 تصادف كردم وقطع نخاع شدم .درهمين حادثه نيز همسرم ودختر شش ماهه ام راازدست دادم  وبا يك پسر 4 ساله ماندم .چون تمام فكرم بزرگ شدن وبه سامان رسيد ن  اوبود هيچ توجهي به    خودم وزندگيم نداشتم تاانكه پسرم دانشگاه رفت وازدواج كرد.  اين زمان من احساس تنهايي مي كردم  كه به طور  معجزه واري با  مركز توانيابان آشنا شدم .

وي ادامه مي دهد :  پيش  از آشنايي با اينجا هيچ كاري را خودم نمي توانستم  انجام بدهم .   البته  حدود 29 سال  كه در منزل بودم به دليل وقت وعلاقه زياد  به طور خوابيده به  بافتني مشغول بودم . در حال حاضر سه سال است كه در مجتمع توان يابان به  آموزش بافتني وعروسك بافي مشغولم  .   اما   من  هم از توانجويان  اينجا  مسايل مختلفي را آموزش ديدم  تا آنكه براي اداره زندگي نياز به كمك مستقيم ديگران نيستم وبه تنهايي از عهده مسايل زندگيم بر مي آييم وحتي به طور مستقل  زندگي ميكنم  وتوانستم      تا ديپلم ادامه تحصيل  بدهم  .

حلمي زاده اظهار مي كند : من هميشه سپاسگزار بانيان وخيرين چنين مراكزي هستم كه باور كردند معلولان هم حق زندگي وآموزش دارند . زيرا معلولان  همين كه هم را ببينند . خيلي در بهبود شرايط موثر است من سالها براي رفت وامدم دچار مشكل بودم وبه تنهايي نميتوانستم  عمل كنم .اما اين جا باديدن ديگر توانيابان نحوه استفاده از وسايل ومسيرهاي رفت وامد را ياد گرفتم . سالهاي كه من در خانه بودم ، خانواده ام با تمام توان رسيدگي مي كردند اما تصور مي كردند من بيمارم وبايد به طوركامل مراقبت شوم . اما من زندگي كردن را يا د نمي گرفتم . من اينجا زندگي را دوباره تجربه كردم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

توسط محبوبه علی پور | سه شنبه هفتم آذر ۱۳۹۱ |
خوب مي شناسيم

وقتي روزها سخت است

وقتي روزگاران سخت است

عاشق تر مي شوم

توسط محبوبه علی پور | یکشنبه پنجم آذر ۱۳۹۱ |
 

بهانه میخواهم

تنگ در آغوش بگیرمت

سرما چه بهانه خوبی است

توسط محبوبه علی پور | یکشنبه پنجم آذر ۱۳۹۱ |
نابيناي توام
نزديک تر بيا
فقط به خط بريل
مي توانم که تو را بخوانم
نزديک تر بيا
که معني زندگي را بدانم !

شمس لنگرودي

دلم میخواهد این چراغ را من روشن کنم

توسط محبوبه علی پور | یکشنبه پنجم آذر ۱۳۹۱ |

اصرار دارم كه من پول راننده را بدهم . مادرم 50 تومني كاغذي را به دستم مي‌دهد ، دستم را مثل خانم جان ، زير چادر مخفي مي‌كنم و پول را به دست مرد راننده مي‌دهم. مرد ميانسال لبخندي مي‌زند ومي‌گويد: آفرين حاج خانوم كوچولو! كمي دلخور مي‌شوم بيشتر از كوچولو گفتنش. كوچه پس كوچه‌هاي محله خانم جان را رد مي‌كنيم . پرچمهاي سياه جاي جاي محله ديده مي‌شوند. كنار حياط خانم جان مثل همه اين 5 سالي كه به خاطر دارم ، ديگ نذري را برپا كرده اند زنها در تقلاي كاري هستند . عطر پيازداغ و ادويه پيچيده است. زنگ در  به صدا در مي‌آيد و با دعوت خانم جان ، صداي مردانه اي «يا ا... » گويان مي‌پيچد و مرد روحاني وارد مي‌شود. زنها مي‌روند توي اتاق تا روضه خواني شروع شود.

مرد ميانسال روي صندلي ارج كه رويش را با پارچه سياه پوشانده اند ، مي‌نشيند. من نزديكتراز ديگران كنار صندلي او نشسته ام . مرد پس از مكثي كوتاه به من مي‌گويد: خوبي ! چي ياد گرفتي ؟ چي يادداري. چادرم را روي سرم محكم مي‌كنم ومي گويم : دوازده امام رو بلدم و شروع مي‌كنم و مي‌خوانم  : ... اي يار خوش گفت و گو امام پنجم بگو از طاهران طاهر است محمد باقراست ...

مرد روحاني از كيف سورمه كوچكي ، بسته بيسكويت را به دستم مي‌دهد. زرد رنگ وساده است. من احساس غرورمي كنم....

به حياط مي‌آيم .صداي گريه زنها شنيده مي‌شود . روي ايوان كفشها نامرتب افتاده‌اند، كفشهاي ميهمانها را جفت مي‌كنم تا مرتب شود . مرد روحاني با خداحافظي كوتاهي مي‌رود.  خانم جان با وقار سرديگ نذري ايستاده است . زمان ريختن رشته‌هاي آش است. زنهاي حاجتمند با صلواتهايي نجواگونه وگاه چند قطره اشك ، رشته‌ها را در ديگ مي‌ريزند . من هم مشتي رشته مي‌ريزم ولي نميدانم چه آرزويي كنم. خانم جان ، مثل هر سال دعاي توسل مي‌خواند. « يا وجيهه عندا... اشفع لنا عندا...» حال صداي صلوات زنها بلند تر شده است... خانم جان دعايش را تمام مي‌كند ومي گويد: خدا از همه قبول كنه . امام حسين خودش لياقت بده و چراغ عزاداريش روشن بمونه . اين سفره نا قابل ما هم بر پا باشه...دعا مي‌كند ... منم دلم مي‌خواهد : روزي چراغ عزاداري امام حسين (ع) را روشن كنم... روزي نذري بدهم ... روزي...

به حماسه عاشوراباید ژرفتر نگاه شود

توسط محبوبه علی پور | چهارشنبه یکم آذر ۱۳۹۱ |
دیرسالی است که شاعران چون دیگر دلدادگان اباعبدالله امام حسین (ع) سالار عشق وآزادگی ، رسم سر سپردگی را با سرودن اشعاری در وصف حماسه بشکوه کربلا به جا می آ ورند وهریک به فراخور توفیق ولیاقتی ، با قلم وکلام خویش خاکسارانه جرعه نوش بزمی مانا می شوند.

جلیل صفر بیگی از شاعران آیینی نیز درمجموعه رباعیات جدید خود به نام " شین " نگاهی نوبه حماسه کربلا داشته است . با اوگفتگویی درهمین زمینه داریم اما پیش از آن شمارا به رباعی این شاعر آیینی دعوت می کنیم ....
این بغض که در گلو...اگر بگذارند
با این همه های و هو اگر بگذارند
از خیمه صدای العطش می آید
این خیل بلندگو اگر بگذارند
***
• آقای صفربیگی ! گویا مجموعه شعری به نام شین ، را دردست چاپ دارید ، لطفا درباره این اثر توضیح دهید؟
- این مجموعه شامل 68 رباعی است که با موضوع عاشورا سروده شده است. مقدمه ان را استاد یوسفعلی میر شکاک نوشته اند .بخشی از ان که شامل 28 رباعی پیوسته است یک روایت خاص را دنبال می کند که از واقعه غدیر خم آغاز شده وبا حادثه کربلا ادامه می یابد وسپس به مقوله شعرانتظار ختم می شود. درواقع در ان درقالب روایی سیر حرکت جهان اسلام ارائه شده است. البته پیش ازاین نیز در مجموعه اونویسی ، به موضوع مظلومیت وآزادگی سالار شهیدان (ع) اشاره شده بود .امادرمجموعه شین ، سعی شده با نگاهی آسیب شناسانه به باورهای ما ؛ نسبت به فرهنگ عاشورا توجه شود.
• در حال حاضر یکی از ابزار مرسوم ترویج فرهنگ عاشورایی در کشورما مداحی و نوحه ها هستند چگونه می توان با استفاده از توانمندی ادبیات این قسمت را نیز غنی ساخت؟
-به طورکلی نوحه ها سروده هایی معمولی و از عیار شعری کمتری برخوردارند که با شعر آیینی شیعی وشاخصه های ان تفاوت دارند . به طوری که اینگونه ، روایی به دلیل نوع کارکرد خود ریتم وآهنگی خاص دارد. همچنین اصطلاحات وتعابیر وترکبیات آن نیز باعث تضرع و برانگیختن احساس عاطفی مخاطب می شود وبا همین هدف نوشته می شود. به این ترتیب ، به اعتقاد من چه درنوحه ها وچه در اشعار عاشورایی باید به چند نکته رادر آثارخود رعایت کنیم.برای نمونه از پرداختن به ظواهر وشمایل ظاهری بزرگان بپرهیزیم وبه جای پرداختن به چهره وسیمای این بزرگان برای تهییج عواطف ، به زوایایی اساسی وزیر بنایی سیاسی و اجتماعی رخداد عاشورا توجه کنیم ومخاطب را به عمق این مفاهیم آشنا کنیم که چه بلایی سر جامعه اسلامی آمد که در حادثه کربلا ، اشرف بندگان خدا ؛ امام حسین (ع) در غربت ومظلومیت به شهادت رسید؟ چه شد که آن همه نامه نگاری و ابراز علاقه به پیمان شکنی رسید. وظیفه ما درقبال پیام عاشورا چیست؟ و مسایلی ازاین دست را مورد توجه قراردهیم . البته شاعران ونوحه سرایا ن اجازه دخل وتصرف در اصل حادثه را ندارند و باید موضوعات مطرح شده براساس همان مسایلی باشد که درمقاتل به آن پرداخته اند . اما آیا وظیفه شاعر فقط نقل این وقایع است . یا او موظف است با نگاهی موشکافانه ، زوایای عمیق تر این حادثه را نیز نشان دهد.
* آقای صفربیگی ، در عرصه ادبیات فارسی از موضوعات قابل اعتنا وتامل شعر آیینی وبه خصوص شعر عاشورایی است. با گذشت این سالها ونشر آثارمتعدد ، این زمینه ادبی چه وضعیتی دارد؟
- در طول تاریخ ادب فارسی ادیبان ونویسندگان اززوایای مختلف به موضوع عاشورا پرداخته اند که مرثیه از پر بسامد ترین گونه ادبی دراین زمینه محسوب می شود . به طوری که آثارارزشمندی ازاین بزرگان به یادگار مانده است. همچنین مدایح امام حسین (ع) نیز درادب فارسی کم نیستند. اما بخش ژرفتر آموزهای حسینی به دلایل مختلف همانند محدودیتهای سیاسی واجتماعی درروزگاران گذشته ؛ کمتر مورد توجه قرار گرفته است .این درحالیست که اگر باتامل به حماسه کربلا نظر کنیم ، می بینیم یکی از اهداف عمده حرکت تاریخی امام حسین (ع) ظلم ستیزی وترویج معرفت بوده است. براساس سیره وآموزه ایشان نیز ، تمام اشکال بیدادگری محکوم می باشد چنانه سالار شهیدان می فرمایند: هرروزی عاشورا وهر سرزمینی کربلاست. درواقع تا زمانی که بیدادگری وظلم وجوداشته باشد باید حرکات ظلم ستیزانه نیز برای مقابله فعال باشد. اما این بخش ، اغلب در مراثی ومدایح واشعار ما موردغفلت قرار می گیرد. البته طی سه دهه اخیر ، با توجه اهمیت بخشیدن به فرهنگ عاشورایی وبا تاکید بر پشتوانه غنی ادبیات شیعی این عرصه رشد چشمگیری داشته و مسیردرست خودرا یافته وبالنده تر شده است .
* شما دربرخی جشنواره ها ی شعر آیینی به عنوان ، داور آثارحضورداشتید. به نظر شما ، شعر آیینی در آثار شاعران جوان از چه وضعیتی برخوردار است؟
- خوشبختانه شعر آیینی دربین شاعران جوان ما رشد چشمگیری داشته است والبته بزرگان این حوزه ادبی همانند استادان یوسفعلی میر شکاک ، محمد علی مجاهدی ، علی معلم ودیگران نیز با تربیت نسل جوان کوشا وسهیم هستند . اما باید توجه کرد از آسیبهایی که میتواند درروند رشد وسیر تکامل شعر آیینی تاثیر گذار باشد. فقدان نگاه نقدانه به این گونه شعری است. به طوری که باوجود کثرت مجموعه های شعری که دراین زمینه منتشر می شود ، کمتر از دیگر مجموعه های مستقل مورد نقد وبازبینی قرار می گیرد . درحالی که اگر بستر نقدهای صادقانه دراین زمینه فراهم شود میتواند در بالندگی واثربخشی این مفاهیم ارزشمند موثر باشد.

مشخصات وب
چند خط در میان زندگی .... ازروزگار کاغذی یک زن
آرشیو وب
  • بهمن ۱۴۰۱
  • مرداد ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای چند خط میان زندگی محفوظ است .