اصرار دارم كه من پول راننده را بدهم . مادرم 50 تومني كاغذي را به دستم ميدهد ، دستم را مثل خانم جان ، زير چادر مخفي ميكنم و پول را به دست مرد راننده ميدهم. مرد ميانسال لبخندي ميزند وميگويد: آفرين حاج خانوم كوچولو! كمي دلخور ميشوم بيشتر از كوچولو گفتنش. كوچه پس كوچههاي محله خانم جان را رد ميكنيم . پرچمهاي سياه جاي جاي محله ديده ميشوند. كنار حياط خانم جان مثل همه اين 5 سالي كه به خاطر دارم ، ديگ نذري را برپا كرده اند زنها در تقلاي كاري هستند . عطر پيازداغ و ادويه پيچيده است. زنگ در به صدا در ميآيد و با دعوت خانم جان ، صداي مردانه اي «يا ا... » گويان ميپيچد و مرد روحاني وارد ميشود. زنها ميروند توي اتاق تا روضه خواني شروع شود.
مرد ميانسال روي صندلي ارج كه رويش را با پارچه سياه پوشانده اند ، مينشيند. من نزديكتراز ديگران كنار صندلي او نشسته ام . مرد پس از مكثي كوتاه به من ميگويد: خوبي ! چي ياد گرفتي ؟ چي يادداري. چادرم را روي سرم محكم ميكنم ومي گويم : دوازده امام رو بلدم و شروع ميكنم و ميخوانم : ... اي يار خوش گفت و گو امام پنجم بگو از طاهران طاهر است محمد باقراست ...
مرد روحاني از كيف سورمه كوچكي ، بسته بيسكويت را به دستم ميدهد. زرد رنگ وساده است. من احساس غرورمي كنم....
به حياط ميآيم .صداي گريه زنها شنيده ميشود . روي ايوان كفشها نامرتب افتادهاند، كفشهاي ميهمانها را جفت ميكنم تا مرتب شود . مرد روحاني با خداحافظي كوتاهي ميرود. خانم جان با وقار سرديگ نذري ايستاده است . زمان ريختن رشتههاي آش است. زنهاي حاجتمند با صلواتهايي نجواگونه وگاه چند قطره اشك ، رشتهها را در ديگ ميريزند . من هم مشتي رشته ميريزم ولي نميدانم چه آرزويي كنم. خانم جان ، مثل هر سال دعاي توسل ميخواند. « يا وجيهه عندا... اشفع لنا عندا...» حال صداي صلوات زنها بلند تر شده است... خانم جان دعايش را تمام ميكند ومي گويد: خدا از همه قبول كنه . امام حسين خودش لياقت بده و چراغ عزاداريش روشن بمونه . اين سفره نا قابل ما هم بر پا باشه...دعا ميكند ... منم دلم ميخواهد : روزي چراغ عزاداري امام حسين (ع) را روشن كنم... روزي نذري بدهم ... روزي...