چند خط میان زندگی

از روزهای دور خبرنگاری تا این روزها که  نویسنده ام

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

دلم میخواهد این چراغ را من روشن کنم

توسط محبوبه علی پور | یکشنبه پنجم آذر ۱۳۹۱ |

اصرار دارم كه من پول راننده را بدهم . مادرم 50 تومني كاغذي را به دستم مي‌دهد ، دستم را مثل خانم جان ، زير چادر مخفي مي‌كنم و پول را به دست مرد راننده مي‌دهم. مرد ميانسال لبخندي مي‌زند ومي‌گويد: آفرين حاج خانوم كوچولو! كمي دلخور مي‌شوم بيشتر از كوچولو گفتنش. كوچه پس كوچه‌هاي محله خانم جان را رد مي‌كنيم . پرچمهاي سياه جاي جاي محله ديده مي‌شوند. كنار حياط خانم جان مثل همه اين 5 سالي كه به خاطر دارم ، ديگ نذري را برپا كرده اند زنها در تقلاي كاري هستند . عطر پيازداغ و ادويه پيچيده است. زنگ در  به صدا در مي‌آيد و با دعوت خانم جان ، صداي مردانه اي «يا ا... » گويان مي‌پيچد و مرد روحاني وارد مي‌شود. زنها مي‌روند توي اتاق تا روضه خواني شروع شود.

مرد ميانسال روي صندلي ارج كه رويش را با پارچه سياه پوشانده اند ، مي‌نشيند. من نزديكتراز ديگران كنار صندلي او نشسته ام . مرد پس از مكثي كوتاه به من مي‌گويد: خوبي ! چي ياد گرفتي ؟ چي يادداري. چادرم را روي سرم محكم مي‌كنم ومي گويم : دوازده امام رو بلدم و شروع مي‌كنم و مي‌خوانم  : ... اي يار خوش گفت و گو امام پنجم بگو از طاهران طاهر است محمد باقراست ...

مرد روحاني از كيف سورمه كوچكي ، بسته بيسكويت را به دستم مي‌دهد. زرد رنگ وساده است. من احساس غرورمي كنم....

به حياط مي‌آيم .صداي گريه زنها شنيده مي‌شود . روي ايوان كفشها نامرتب افتاده‌اند، كفشهاي ميهمانها را جفت مي‌كنم تا مرتب شود . مرد روحاني با خداحافظي كوتاهي مي‌رود.  خانم جان با وقار سرديگ نذري ايستاده است . زمان ريختن رشته‌هاي آش است. زنهاي حاجتمند با صلواتهايي نجواگونه وگاه چند قطره اشك ، رشته‌ها را در ديگ مي‌ريزند . من هم مشتي رشته مي‌ريزم ولي نميدانم چه آرزويي كنم. خانم جان ، مثل هر سال دعاي توسل مي‌خواند. « يا وجيهه عندا... اشفع لنا عندا...» حال صداي صلوات زنها بلند تر شده است... خانم جان دعايش را تمام مي‌كند ومي گويد: خدا از همه قبول كنه . امام حسين خودش لياقت بده و چراغ عزاداريش روشن بمونه . اين سفره نا قابل ما هم بر پا باشه...دعا مي‌كند ... منم دلم مي‌خواهد : روزي چراغ عزاداري امام حسين (ع) را روشن كنم... روزي نذري بدهم ... روزي...

مشخصات وب
چند خط در میان زندگی .... ازروزگار کاغذی یک زن
آرشیو وب
  • بهمن ۱۴۰۱
  • مرداد ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای چند خط میان زندگی محفوظ است .