چند خط میان زندگی

از روزهای دور خبرنگاری تا این روزها که  نویسنده ام

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

به یاد خانم صفارزاده

توسط محبوبه علی پور | چهارشنبه بیست و نهم مهر ۱۳۸۸ |
من و تو کنون در پگاه سیری
در پگاه سردی
بذرها را چه کنیم
بذرها تشنه فرداها
طعمه طوفانها
بذرها میوه تابستانها
بذرها بندی انبان نوید
بذرهایی که به دامن کردیم
با دو دست امید
به که بسپاریم هنگام گذر

خبرستان

توسط محبوبه علی پور | چهارشنبه بیست و نهم مهر ۱۳۸۸ |
نخستین سالگرد درگذشت اندیشمند فرهیخته خانم طاهره صفارزاده فردا درامامزاده صالح برگزار میشود.

مکث

توسط محبوبه علی پور | چهارشنبه بیست و نهم مهر ۱۳۸۸ |
* قرار است امروز مادر ۲۷ ساله ای که فرزند خردسالش را به قتل رسانده قصاص شود.این موضوع حرفهای بسیاری با خود دارد برای مثال اگر پدر نیزچنین جرمی مرتکب می شد محکوم به مرگ بود...

* در سینمای اقتباس این هفته فیلمی نشان میدادکه در آن روایت خشونت زنی را حکایت میکرد که فقط به زندگی فرزندانش در جنگ  می اندیشید. دلم برای این زن میسوخت.

* چند سال قبل متاثر از خشونت علیه  کودکی بودم که مادرش عامل جرم بود.در دلم به آن زن نادیده نفرین فرستادم. اما وقتی دیدمش ازخدا طلب بخشش کردم چون آن زن روحش را سالها پیش از دست داده بود.روحش میان خشونت پنهان وآشکار جامعه مدفون شده بود.آن روز هم دلم برای زن سوخت.

 

مرد نوشته ها

توسط محبوبه علی پور | سه شنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۸۸ |
در كمین اندوه هستم
بانو
مرا دریاب
به خانه ببر
گلی را فراموش كرده‌ام
كه بر چهره‌ام می‌تابید
زخم‌های من دهان گشوده‌اند
همه‌ی روزگار پروازم
اندوه بود
بانو مرا
قطره قطره دریاب
در این خانه
جای سخن نیست
زبان بستم
عمری گذشت
مرا از این خانه
بيرون ببر
...
بانو مرا دریاب
ما شب‌چراغ نبودیم
ما در شب باختیم

توسط محبوبه علی پور | دوشنبه بیستم مهر ۱۳۸۸ |
میخواهم سالیانی به عقب برگردم وسراغ از دیگران بگیرم.از شهرزاد.هومن. اذین.محسن و....اما میترسم نباشند یا نیابم واگر دیدن مرا از خاطر برده باشند

توسط محبوبه علی پور | دوشنبه بیستم مهر ۱۳۸۸ |
سبزم سبز

سبزم سبز

واز هراس هجوم خزان

خاکستر نشانم

جنون

توسط محبوبه علی پور | دوشنبه بیستم مهر ۱۳۸۸ |
گفتم ساعت کاریم را که تغییر دهم بهتر میشوم .رها تروپرکارتر وموثرتر..امانشد.هنوز مثل روزهای قبلم .تلخ وتلخکام.... به خودم فکرمیکنم. به اهوکم..به طرفه به راحیل به... تمام زنانی میشناسم. به این ساختار درمانی واداری وفرهنگی و....معیوب... به خانواده ای۹ نفره که دراتاقی ۶متری زندگی میکنن...به این مراسمهای عجیب وغریبی که برای مرده ها وزنده ها میگیریم...به حرفها ونظرات وقضاوتهای شگفت آور.....فکر کنم دیوانه شده ام....فکرکنم دیوانه شدم...

کاملا خصوصی

توسط محبوبه علی پور | دوشنبه بیستم مهر ۱۳۸۸ |
دیریست که دلدار پیامی نفرستاد.....

نشونی

توسط محبوبه علی پور | یکشنبه نوزدهم مهر ۱۳۸۸ |
دوستی به نام مریم به من سر می زنه اما نشونی نداره.کاش نشونی داشت...

دیگر مامان خانه ندارد

توسط محبوبه علی پور | یکشنبه نوزدهم مهر ۱۳۸۸ |
تهران امروز:"خانه خراب شد".اين را مش‌مهدي كوچه صوفياني مي‌گويد. وقتي كه در كوچه پس كوچه‌هاي پامنار و صوفياني به دنبال لوكيشن فيلم «مهمان مامان» به كارگرداني داريوش مهرجويي مي‌گشتيم تا يادي كنيم از خانه ديرينه‌اي كه لوكيشن اين فيلم به يادماندني در تاريخ سينماي ايران بود، اما در بي‌سروصداترين حالت ممكن و سكوت خبري بي‌نظيري اين خانه خراب شد و يكي از قديمي‌ترين خانه‌هاي...

مرد نوشته ها

توسط محبوبه علی پور | یکشنبه نوزدهم مهر ۱۳۸۸ |

واژه‌ها را به وام می گیرم

            از پشت چراغ قرمز

               جاییکه پسرک هرزه

                        نگاهش را به اندام دخترک خوش‌پوش می‌دوزد و

                                    با زبانش باکرگی‌اش را به باد می‌دهد

 

واژه‌ها را به وام می گیرم

          از ذره ذره شنهای اتوبان کاشان – قم

              آنجا که عشق جوانی‌ام یک‌شبه خاک شد

 

واژه‌ها را به وام می گیرم

        از خانه خودفروش شهر،

            آنجا که تنها مکان اثبات مردانگی مردان شهرم است

 

واژه‌ها را به وام می گیرم

      از طعنه رجاله خوشبخت، هنگام غوطه خوردنم در افکار….

 

 من وامدارم

   من تا ابد وامدارم

وامدار پسرک هرزه

   وامدار شنهای جاده

      وامدار خودفروش شهر

             وامدار رجاله خوشبخت

 

 من واژگان را به بازی نمی‌گیرم

                       من اسیر بازی واژگانم

                              من واژگونم

                                   من واژگون واژگانم

 

* خیانت.سینا

کاملا خصوصی

توسط محبوبه علی پور | جمعه هفدهم مهر ۱۳۸۸ |
"درچشم باد "را دوست دارم .زیرا" لیلی" نام تمام دخترها ی دنیاست

مکث

توسط محبوبه علی پور | جمعه هفدهم مهر ۱۳۸۸ |
درحالیکه دریکی از خبرگزاریهای داخلی امده که یکی از اجداد میشله اوباما برده بوده است .خبرگزاریهای دیگر اعلام کردند باراک اوباما برنده جایزه صلح نوبل ۲۰۰۹ شده است .زندگی جالب است.

دنیای زنان

توسط محبوبه علی پور | جمعه هفدهم مهر ۱۳۸۸ |

آکادمي نوبل سوئد امروز در استکهلم "هرتا مولر" پنجاه و شش ساله را به عنوان برنده نوبل ادبيات برگزيد.

"مولر"درست ۱۰سال بعد از کسب جايزه ادبيات نوبل توسط "گونتر گراس" موفق به کسب اين جايزه برای آلمان می شود.
اکادمي سوئد علت اهداء اين جايزه را به نويسنده آلماني، توصيف دنياي فقرا بوسيله شعر و نثر اعلام کرد.
مولر تا سال ۱۹۸۷ در رومانی زندگی مي کرد و در اين سال به همراه شوهر خود اجازه زندگی در آلمان را بدست اورد

وی پيش از اين نيز جايزه "کلايست" آلمان را کسب کرده بود.

 

 

کاملا خصوصی

توسط محبوبه علی پور | چهارشنبه پانزدهم مهر ۱۳۸۸ |
دلم شعر میخواهد.ازهمان شعرهای که عطر رخوت انگیز نگاهت رادارد.

نه این کلمات بوگندورا که هرزه گرد در ذهن چرخ می زنند.دلم شعر میخواهد لعنتی...

کاملا خصوصی

توسط محبوبه علی پور | چهارشنبه پانزدهم مهر ۱۳۸۸ |
شوهرش با اب وتاب ازخاطرات کودکی وجوانی اش میگفت."او" فقط نگاه کرد.اشکی روی صورتش سر خورد .شوهرش پرسید: گریه میکنی.

گفت: آره .من اصلا بچگی وجوونی نکردم....

پ.ن: زنان بزرگ به دنیا می آیند ودر زندگی پیر میشوند

تامل

توسط محبوبه علی پور | چهارشنبه پانزدهم مهر ۱۳۸۸ |

 

از دیشب مدام به دخترکان شهرش فکر میکرد .دخترکان دیروز؛ دخترکان امروز.دیروزها وقتی میخواست  به تقلید زنان خود را زیبا کند گلبرگهای گل سرخ را پشت ناخن میچسباند وچقدر از این زیبایی فاتحانه  لذت میبرد ودخترکان امروز.....

 

ادامه مطلب

مکث

توسط محبوبه علی پور | چهارشنبه پانزدهم مهر ۱۳۸۸ |
چندروز است که تمام زندگی من " آهو کم" شده است. هر روز هم به نادانی وناتوانی انسانیم .انسانیمان لعنت می فرستم .هرروز هم به این باور میرسم با وجود توهم اینکه ما قوی ودانا شده ایم باید قبول کنیم هر روز کوچکتر و ناتوانتر میشویم....هرروز .هرروز.هروز....

توسط محبوبه علی پور | چهارشنبه پانزدهم مهر ۱۳۸۸ |
یک بسته چیپس کاری خریده ومی خورد میگم : ازکجا خریدی؟میگه از همین فروشگاه.میگم : فروشش زیاد نیس .مونده نباشه .میگه : ماکه برنج هندی خوردیم. گوشت برزیلی خوردیم. تحت امواج پارازیت ومخابراتی ودکلها بودیم . ... دیگه چه فرقی میکنه .اینم بالاش...من سکوت میکنم...

توسط محبوبه علی پور | دوشنبه سیزدهم مهر ۱۳۸۸ |
خیلی حرف دارم اما نمیتونم بگم...

تلاش با چاشنی درد سرها

توسط محبوبه علی پور | جمعه دهم مهر ۱۳۸۸ |

برای انجام   گفتگویی به شرکت .. می روم  هنوز مدیرش نیامده منتظر هستم .منشی جوان که متوجه دلیل امدنم شده ؛  به آرامی میگوید: خانم .از  وضع ما منشی ها هم بنویسید نه در امد کافی داریم نه بیمه هستیم .هر چند ماه هم برای آنکه شامل مزایا نشویم ؛ اخراجمان میکنند...

مردی وارد میشود زن سکوت میکند.

 

مشکلات بانوان منشی گوناگون است .در واقع چیزی است  شبیه یک حادثه با چند روایت ....

 

 

-         پروانه ، 39 ساله که  یک بچه دار د .میگوید : دو شیفت کار میکنم از  7صبح تا یک بعد از ظهر و از 3 تا هفت شب  .چون شرکت معتبری است مانده ام .حتی اگر هنوز بیمه نشده باشم .بازهم ارزش دارد .مردم در باره کار زنان در شرکتها مثبت فکر نمیکنند..به نظرم بی انصافیه خیلی از زنان ناچارند کارکنند .من خودم فقط  70 هزار تومن حقوق میگیرم اما باز هم می آیم.

 

-         زن را اغلب میبینم  هرروز باهم سوار اتوبوس میشویم چند ایستگاه مانده از محل کارم پیاده میشود. او هم منشی است منشی یک پزشک. میگوید بیشتر از ده ساله منشی این دکترم .هم  در  این درمانگاه وهم مطبش کار میکنم اما هنوز بیمه نشدم.

 

 عاطفه 26 ساله هم در مطب پزشک دیگری به عنوان منشی کار میکند  .اومیگوید قبلا در یک  موسسه فرهنگی کار میکردم .راضی هم بودم اما وقتی کارفرما متوجه شد ازدواج کردم. به بهانه اینکه " دیگر دل به کار نمی دهم بیرونم کرد. "حالا اینجا هم

 منشی هستم ، هم نظافتچی ، هم دستیار دکتر.او با لبخندی تلخ ادامه میدهد :وقتی مدرسه میرفتم برای درس انشا  نوشتم میخواهم در اینده  دکتر شوم اما به دلیل مشکلات زندگی ، دیپلمم را هم به زور گرفتم .

 

لیلا 29 ساله  که اکنون  خانه دار است یکی از بدترین دوران زندگیش را مربوط به زمانی میداند که برای  یافتن کارمناسب به  شرکتهای با  نام وبی نام ؛ مراجعه میکرده است. اواظهار میکند : وقتی باموفقیت درسم را در یک رشته خوب از دانشگاه دولتی تمام کردم مطمئن بودم بعد از چند هفته کار مناسبم را پیدا میکنم .اما اینطور نشد .چون نزدیک به یک سال مستمر میان دهها  اداره دولتی وغیر دولتی سرگردان بودم .تا آنکه روزی با توصیه دوستی به یک شرکت خصوصی که کار فرهنگی میکرد، معرفی شدم. با پدر وخواهر بزرگترم به نشانی شرکت رفتم .پس از ساعتها پرس وجو برای یافتن  آن نشانی سرانجام  شرکت خصوصی را در یک  پارکینگ 12 متری یک ساختمان ، بدون هیچ تابلویی  پیدا کردیم . نمیدانستم به پدرم چه بگویم .اوهم با تعجب به محیط نگاه کرد وراهش را کشید و رفت .آن شب تا صبح گریه کردم.

 

* کاری بدون جایگاه مشخص

 

 

میر نعمتی ، دادیار اظهار نظر دادسرای عمومی وانقلاب مشهد ؛ با  بیان اینکه خیلی مرسوم نیست که  رسانه ها از تجربیات  یا تخصص قضات در گزارشهایشان   استفاده کنند . ضمن تشکر از ما می گوید : یکی  از علل اصلی اجحاف به بانوان منشی ؛ عدم تعریف مشخص از این شغل در ساختار اداری وخصوصی است . .برای نمونه منشی در دادگاه یک پست اداری است اما در سایر ادارات اغلب  به این معنا نیست . چنانکه  بنا بر تعریفی که از این حرفه در ذهن جامعه  وجود دارد در سایر نهادها به مفهوم مسول دفتر است  پست سازمانی که  در  دادگستری نیز تحت عنوان مدیر دفتر شناخته می شود . همچنین در ساختار دفاتر خصوصی اینها بیشتر به اموری  غیر ازمسائل  اداری میپردازند  که  رایج  ترین آن پاسخگویی به تلفنها ، نظافت محل کار یا بردن چای و... است .  این در حالیست که.در اکثر کشورها این شغل   ؛ براساس اساسنامه شرکتها یا براساس قوانین شرکتها دارای تعریف مشخصی است. به این ترتیب ، به عنوان فردی  مسوول وظایفش

نیز تعریف شده است . از همین رو، .عموما " منشی"  به فردی اطلاق میشود که امور جاری وصرفا زمان بندی شرکت  را انجام میدهد.

 بنابر همین عدم جایگاه حقوقی واجتماعی مشخص ؛ بانوان شاغل در این گونه مشاغل ، به اشکال مختلف مورد اجحاف قرار میگیرند.

وی همچنین می افزاید : از مشکلات قابل تامل  بانوان منشی ، فعالیت آنان در شرکتهای  ثبت نشده است  .مکانهایی که اغلب  بدون تابلو ومسکونی است  .

اما از آنجا که مکان خصوصی  است معمولا  امکان نظارت بر آنان وجود ندارد.گروهی از این بانوان منشی نیز در مطبها یا دفاتر موسسات ثبت شده فعالیت دارند که مشکلات اجتماعی آنان به دلیل نظارت بیشتر ؛ کمتر  است  .اما به لحاظ مشکلات حقوقی واقتصادی  چالشهای فراوانی  دارند.

وی که سالها تجربه بررسی پرونده  های مربوط به اینگونه  دعاوی را دارد در ادامه  به گروههای شاغل در این زمینه  اشاره کرده ،اظهار می دارد: براساس  تجربه هایی که در این مدت به دست آورده ام خانمهای  منشی شاغل ؛ شامل چند دسته هستند .نخست دختران جوان که دارای مدرک دیپلم  و بالا تر  هستند . چون خود را دارای تحصیلات میدانند  متوقع هستند در اداره کار کنند. از همین رو  با توجه به زرق وبرق

 شرکتهای خصوصی ؛  جذب این مکانها میشوند و  اغلب نیز تخصص کافی برای مشاغل دیگر  ندارند  در نتیجه تن به این کار می دهند.

عده ای  دیگری نیز بنا بردلایل اقتصادی  واین  که به کسب در آمد نیاز  دارند ، حاضرند   با هر میزان دست مزد ؛ شغلی را بیپذیرند از همین رو به این شغل رو می آورند زیرا  دارای حداقل در آمد است   حتی  اگر  30 - 40  هزارتومان باشند .گروه دیگر شامل

خانمهای مطلقه است ، افرادی که  که شاید نیاز مالی نداشته باشند  وفقط به دلیل نیاز به حضور اجتماعی  در این شرکتها فعالیت میکنند.

 

*

در اینترنت آگهی برگزاری کلاس منشی گری مدرن را میبینم . دکتر کامران صحت مدرس  این کلاس هاست  .

وی در باره وضعیت منشی ها به گزارشگر ما  میگوید : یکی ازعلل عمده مشکلات بانوان منشی عدم توانمندیهای خود آنها ست  در حالیکه مطابق استانداردهای متداول جهان ، افراد شاغل در این حرفه ؛ باید تواناییهایی نظیر ، مکاتبه انگلیسی، تایپ فارسی ولاتین وتوان کار با رایانه و اینترنت  را داشته باشد .ما در حال حاضر منشیهای ما فقط   به تلفن  پاسخ می دهند.

وی ادامه میدهد : ازدیگر  دلایل میتوان به عدم  جایگاه حقوقی واجتماعی این حرفه اشاره کرد .که علت آن عدم برنامه ریزیها وسیاستهای مناسب است .برای نمونه ؛  در سال 1365 بنا بر مصوبه سازمان  مدیریت وبرنامه ریزی؛ عنوان "منشی " به "مسوول دفتر"تغییرکرد درحالیکه وظا یف این دو اغلب متفاوت است . همچنین در سال 1382 من پیشنهاد "آموزش منشی گری مدرن " را به سازمان فنی حرفه ای دادم ؛ اما این سازمان بر اساس فعالیت خودش به " آموزش دفتر داری " پرداخت.

 

 

* آسیبهای اشتغال

دو مرد میانسال روی نیمکت نشسته اند .یکی با لحنی خاص میگوید: دیگه نمیشه به کسی اعتماد کرد .یکی از دوستهای پسرم که شرکت خصوصی داره .هر چند ماه یه بار منشی شرکت رو عوض میکنه گاهی هم الکی آگهی استخدام میده .پسرم ازش پرسیده چرا این کار رو میکنی ، جواب داده هردفعه با آدمهای تازه آشنا میشیم...

 

این واقعیتی انکار ناپذیر است که  که  خطرات  و آسیبهای بسیاری این زنان را تهدید میکند .

میر نعمتی که مد تها  در دادگاه مفاسد اجتماعی فعالیت داشته ؛  در همین باره خاطر نشان میکند :   در ابتدای استخدام به  طور روشن ، بانوان منشی به ارتکاب بزه دعوت نمی شوند بلکه به تدریج وغیر محسوس وارد این وادی میشوند تا حدی که خودشان هم متوجه آسیب نمی شوند .البته این آسیبها همیشه حیثیتی نیست بلکه ممکن است  آنان با خدمتی که ارائه میکنند عامل کسب  در آمد نا مشروع برای صاحبان آن شرکت  باشند .

 

*چند هشدار به بانوان متقاضی کار

 

با سازمان آگهیهای یک نشریه پر تیراژ تماس میگیرم ومی پرسم : آیا به هنگام گرفتن آگهی آ از سفارش دهنده آن  در باره رسمی وقانونی بودن شرکتشان چیزی میپرسید یا مدرکی مطالبه میکنید؟ با خونسردی پاسخ می دهد : وظیفه ما این نیست.

علی اکبر نیزاری که سالها در زمینه ثبت شرکتها فعالیت دارد  با اشاره به نا کار آمدی  قوانین ثبت شرکتها اظهار می دارد: :  قوانین مربوط به ثبت شرکتها ، مندرج در قانون تجارت قدمت بسیاری دارد چنانکه قانون فعلی مصوب  سالهای 1310 و1311  است بنابراین ، . ما وارث یک قانون فرتوت هستیم .

وی در ادامه به چند نکته امنیتی دراین باره تاکید میکند ومی افزاید :

از انجا که یکی  از شیوه های مرسوم جذب نیروی کار ؛ آگهیهای چاپ شده در نشریه هاست بهتر است متولیان درج اینگونه اگهیها ؛ بر مشمولیت ومشروعیت شخص اگهی دهنده وحتی آگهی شرکت توجه کنند .همچنین علاقمندان به اشتغال در  دفاتر خصوصی  به خاطر داشته باشند .  به هنگام مراجعه به اینگونه شرکتها با دقت به مندرجات فرم استخدامی و پرسشهای آن  توجه کنند زیرا گاهی  کارفرمایان بیش از اندازه به مسایل  خصوصی در فرم مربوطه اهمیت می دهند. .البته از آنجاکه  تکمیل  فرم مورد نظر باعث ایجاد ارتباط حقوقی در رابطه با مسایل  شخصی فرد مورد نظر با شرکت خواهد شد ویا ممکن است دانستن این اطلاعات ویا افشای آن  باعث مشکلاتی برای  متقاضی کار شود .نکته دیگر آنکه آیا شرکت مورد نظر با ارایه  مدارک لازم در ثبت شرکتها به ثبت رسیده است .برای  اثبات این امر میتوان علاوه بر پرسش ، با دقت در سربرگها به این امر پی برد. چراکه مطابق قانون ؛ هر شرکتی موظف است .  شماره ثبت  واساسنامه داشته باشد وبر  سر برگهای ارایه  شده درج کند. حتی قانونگذار شرکتها را مکلف  کرده  که سرمایه ومحل قانونی آن را نیز در فرمهای مخصوص درج کند .

نیزاری همچنین اظهار  می کند: از نکات دیگر توجه به محل اینگونه شرکتهاست .

 

 چنانکه .لزوم نصب تابلو در محل آگهی منتشره  وعدم استقرار مرکز اصلی شرکت در محلهای مسکونی  مورد تاکید قانون ونهادهای قضایی وامنیتی قرار گرفته است. .ازهمین رو به بانوان متقاضی اشتغال توصیه میشود نسبت به وضعیت مکانی ووجود تابلوی مشخص دقت کنند . چون بعضی وقتها   شرکتی ؛ بانوان را استخدام میکند  اما  با گذشت مدتی برای فرار از مسوولیتهای مدنی .جزایی وکیفری  به انحلال شرکت می پردازد.به این ترتیب  مطابق ماده   225 قانون  تجارت ، مدیران شرکت  از تمام مسایل مبری میباشند .

 

* لزوم بازنگری وا صلاح قوانین

میرنعمتی  با اشاره به اصلاح وبازنگری قوانین وسیاستها در راستای حمایت بیشتر از بانوان منشی  میگوید : به اعتقاد من ،  ضروری است که قانون در جذب نیرو تشویق کننده باشد وبا ساماندهی  موضوع مالیات ، حقوق این زنان راتامین کند  .به این ترتیب اگر به درستی وقانونمندانه   از موسسه و ادارات مالیات  گرفته شود  دیگر  نیاز ی نیست که دغدغه حمایت از زنان منشی ومانند انان را داشته باشیم زیرا میتوان از محل همین مالیاتها  ؛ انان را حمایت کنیم .

دکتر کامران  صحت ، مشاور شرکتهای معتبر داخلی و بین الملل نیز  با تاکید برنقش آموزش در بهبود شرایط اشتغال اظهار میکند : درحال حاضر، رکن اصلی  زندگی واشتغال تغییر پذیری است از همین رو افراد باید خود را همسو با این تحولات کنند .زیرا بدون این تفکر؛ امکان بقا در بازار کسب وکار مدرن امروزی وجود  ندارد .بنا بر این ، شاهدیم که بسیاری از کاسبهای سنت گرا؛ هم  از نیروهای آشنا به دانش امروز بهره میبرند.

 

 

 

توسط محبوبه علی پور | جمعه دهم مهر ۱۳۸۸ |
میخواستم به بهانه روز مولوی چند خطی از قمار عاشقانه را بنویسم حسش نبود شاید بعد...

تک درخت

توسط محبوبه علی پور | چهارشنبه هشتم مهر ۱۳۸۸ |

سیمین با سيني از آشپزخانه بيرون آمد. ملوك خانم و يوسف توي هال رو به روي هم نشسته بودند. صداي خنده نامفهوم كودكي از يكي از اتاقها مي آمد.

 

سيمين، سيني را به طرف ملوك خانم گرفت. ملوك خانوم با اكراه ليوان شربت را

برداشت. يوسف هم برداشت، يوسف عبوس و گرفته بود.

- يوسف! اين زن شگون نداره صدبار گفتم ولي گوش نكردي اون از به دنيا اومدن اون

 طفل معصوم، اينم از ورشكستگي. اين عروس اصلاً براي خانواده ما اومد نداشت.

پنج سال پيش هم كه دنبالش بودي همين حرفا رو زدم. گفتم كه اين دختره وصله تن ما

نيست... اما گوش نكردي. گذاشتم به حساب جوونيت. گفتم بگذره يادت مي ره. اما

نرفت. شدي پاسوز اين دختره بد قدم.

يوسف دستهايش را به هم مي فشرد. سردش شده بود. آيا شربت آلبالو او را اينگونه

سرمازده كرده بود؟

*

سيمين با قدمهاي كشدار راه مي رفت. چادرش را روي سر محكم كرد. پاهايش ذق ذق

 مي كرد. از خانه بيرون آمد. كوچه خلوت بود. هميشه موقع خلوتي كوچه بيرون مي

 آمد، نمي خواست كسي را ببيند. از جلوي خانه «حقي» گذشت. صداي آرام زنانه اي

شنيده مي شد.

- داوود بيا بخواب. ظهره، آفتاب مريضت مي كنه ها

- نه تو برو بخواب «دينا». مي خوام با مامانم حرف بزنم. الان مياد...

صداي داوود دو رگه شده بود.

سيمين دلش لرزيد پشت در ايستاد. نفس بلندي كشيد. بعد به راه افتاد تا به خيابان اصلي

 برود. پاهايش سنگين شده بود. به آرامي از جلوي مغازه ها رد شد. كم كم عطر

شيريني خانگي را حس كرد. به قنادي سپيده رسيد. سلام كوتاهي كرد و به انتهاي

مغازه رفت. جايي كه يك در كوچك او را به كارگاه شيريني پزي مي رساند. مريم،

طلعت و هما هم آمده بودن.

«هما» با دستهاي بزرگش خمير را ورز مي داد و صورت گردش قرمز شده بود.

وقتي با لبخند سلام كرد، روي گونه اش گود افتاد. اما «طلعت» مثل ديروز بود و دل

و دماغ نداشت، فقط سلام كرد. مريم هم معمولي بود و همان پيش بند صورتي را كه

دخترش دوخته بود به تن داشت. روزي كه دخترش ليلا اين را به او داد، انگار مدال

 مادر قهرمان را گرفته باشد از خوشحالي توي پوستش نمي گنجيد.

سيمين چادرش را توي گنجه گذاشت. روپوش طوسي روشن پوشيد و مشغول شد.

*

از قنادي كه بيرون آمد غروب شده بود. چادرش را پوشيد. هنوز دستهايش بوي

شيريني و عطر گلاب مي داد. نسيم تابستاني توي صورتش پخش مي شد. دلش مي

خواست پياده برود. دو خيابان، صد خيابان يا تا آخر دنيا. دلش مي خواست برود. برود

 بازار، برود حسينيه حضرت زهرا(س). فقط برود...

به راه افتاد و به پارك آبشار رسيد. چند وقت بود اينجا نيامده بود. يادش نمي آمد. به

 

طرف باجه مواد غذايي رفت و بستني خريد. دوباره آرام و سنگين قدم برداشت و

خودش را به نيمكت خالي رساند. نشست و مشغول خوردن بستني شد. خنكاي عطر

بستني او را به ياد گذشته ها انداخت. روزهايي كه تنها نبود. پانزده سال قبل كه يوسف

 و بچه ها بودند.

هنوز بستني مي خورد و فكر مي كرد كه صداي زني را شنيد.

- ميشه يه دقيقه مواظب اين باشين تا برگردم؟

سيمين به خود آمد و به دخترك نگاه كرد. زيبا بود و شيرين. اما ويلچر برايش بزرگ

 بود و كاملاً در آن فرورفته بود. باد موهاي دختر را كه صاف و بلند بود، حركت مي

 داد.

- اسمت چيه؟ خانوم خانوما!

- سحر...

دختر خنديد و جاي يك دندان خالي توي دهانش ديده شد.

- مدرسه مي ري؟

- آره... كلاس اولم

سحر با دستهاي كوچكش موهايش را از روي صورتش كنار زد.

- شما اسمتون چيه؟

- سيمين.

- بچه ندارين؟

- نه

جايي از دل سيمين خالي شد

زن جوان برگشت و با شرم گفت: ببخشين باعث زحمت شدم.

- نه. خانم گلي به اين خوبي كجاش زحمته.

زن، بستني را به سيمين تعارف كرد.

- ممنون همين الان تموم شد. نوش جونت

زن ظرف بستني را به سحر داد و خودش ديگري را برداشت و شروع به خوردن

كرد. انگار خنكاي بستني او را هم ياد گذشته مي انداخت. لحظه اي ظرف بستني را

در دست نگه داشت. آهي كشيد و به صورت تكيده سيمين چشم دوخت.

- شما هم تنها هستين؟

- آره چند سالي ميشه.

زن جوان لبش را گزيد و به سرشاخه هاي بلند كاج رو به رو خيره شد.

- تنهايي فقط براي خدا خوبه. نه براي بنده اش. بخصوص اگه اون آدم، زن باشه؛

چون هم بايد مرد باشه و هم زن. چاره اي هم نداره. شوهرم رفت. شش سال پيش.

سيمين به سحر نگاه كرد. گونه هايش قرمز شده بود و سرش را پايين انداخته بود.

قاشق بستني را توي ظرف مي چرخاند.

سيمين مادرانه شروع به صحبت كرد.

- چاره اي نيست. روزگاره. منم تنهام يه روز شوهر داشتم، بچه داشتم، اما قدرت

نداشتم. قدرت جنگيدن رو نداشتم. شوهرم ورشكست شد و من داغون شدم. برام پول

مهم نبود، اما مردم ديگه اون مردم قبل نبودن. طوري حرف مي زدن و رفتار مي

كردن كه هنوزم كه فكرش رو مي كنم، دلم برای خودم  مي سوزه. ديگه نتونستم تحمل

 كنم. جدا شدم. قيد همه چي رو زدم. وقتي بچه ها نبودن بقيه رو مي خواستم چيكار

كنم؟ بيشتر از پونزده ساله توي كارگاه شيريني پزي كار مي كنم.

نگاه سيمين روي دستهايش ثابت ماند. سفيد بود و چروكيده مثل يك تكه ابر.

- اما تو از من قويتري. تونستي بچه ات رو حفظ كني. تو خوشبختي.

و با گرمي دستش را روي دست زن جوان گذاشته. چقدر دستهاي زن شبيه دستهاي

جواني خودش بود.

- اگه مي موندم، الان ديگه كم كم سروكله خواستگارها براي دخترم پيدا مي شد.

...خب ..بايد برم هوا كه تاريك مي شه نمي تونم ببينم.

سيمين بلند شد و به راه افتاد اما خاطرات تازه توي ذهنش بيدار شده بودند. آرام با

خودش نجوا کرد.

مجبور بودم زندگيم رو ول كنم ورشكستگي شوهرم، يه بچه معلول، سركوفتها و طعنه

 هاي ملوك، نمي تونستم طاقت بيارم. يوسف هم كه مرد من نبود مرد اونا بود. طرف

اونا رو مي گرفت. خودش مرد بود و مي تونست تحمل كنه. بجنگه پشتش گرم بود.

من چي؟ كي رو داشتم؟ اگه يوسف مرد مي بود، نمي رفت دختر عموش آسيه رو

 

بگيره، صبر مي كرد تا ملوك خانم دست از زخم زبوناش برداره. اونجام من تنها بودم. درست مثل الان.

از جلوي خانه «حقي» گذشت هنوز صداي دو رگه داوود مي آيد.

- مامان جون كجا بودي؟ من از ظهر اينجا منتظرم تا بياي. خيلي ممنون چه شكلاتاي

خوبي خريدين. واي اين بادبادك هم خيلي قشنگه. مامان جون خودتون هم خيلي

خوشگل شدين. چقدر اين لباس بهتون مياد. مامان جون من اين گلها رو براي شما

آوردم...

سيمين پشت در رفت. دستهايش را روي در آهني گذاشت. سردش شد و چشمهايش

سوخت. سرش را روي در گذاشت.

- واي مامان جون نرو. خيلي زوده. نرو بمون. مي خوام نقاشي اي رو كه كشيدم بهت

نشون بدم.

سيمين چادرش را جابه جا كرد و راه افتاد. اما  مثل همیشه چيزي را آنجا - توی حیاط

 حقی ها - جا گذاشت.

 

کاملا اختصاصی

توسط محبوبه علی پور | سه شنبه هفتم مهر ۱۳۸۸ |
من این روزها منتظرت هستم .منتظر یاری همیشگیت...آیا من تهی دست خواهم ماند...

کاملا اختصاصی

توسط محبوبه علی پور | یکشنبه پنجم مهر ۱۳۸۸ |
مرا ببخش این روزها آنقدر خسته ام که نمیتوانم به تو فکر کنم

صفرهایی برای افتخار

توسط محبوبه علی پور | یکشنبه پنجم مهر ۱۳۸۸ |

زن با حضور در دادگاه خانواده، مهريه خود را که هزار شمش طلا و 359 سکه بهار آزادي بود به اجرا گذاشت.

 

به دنبال مطالبه مهريه از سوي يک زن جوان، قاضي دستور تعيين قيمت و توقيف خانه پدري شوهر را صادر کرد.

اينها نمونه هايي از آخرين نزاع هاي خانوادگي براي به دست آوردن مهريه است؛ حقي که نه تنها براي مردان که براي زنان نيز مايه دردسر شده است...

ادامه مطلب

کاملا خصوصی

توسط محبوبه علی پور | شنبه چهارم مهر ۱۳۸۸ |
جنگ که تمام شد پدرم به خانه برگشت .من برای ورود به دانشگاه آماده می شدم .به مادرم گفتم :دیگر آمدن پدر برایم اهمیت ندارد .من بزرگ شدم وبه او احتیاج ندارم. مادرم چشم در چشمم دوخت وهیچ نگفت.

هنوز جایی از دلم از این حرف میسوزد... اما من همیشه به پدر احتیاج داشتم.....

تقدیم به تمام سبز باوران  خونین جامه. دفاع مقدس

توسط محبوبه علی پور | شنبه چهارم مهر ۱۳۸۸ |

 

 *سایه هولناک هواپیما های جنگی روی دیوار کوتاه خانه افتاد  ".ساجده  "با وحشت  عروسک پارچه ایش  "مونا " را درچنگ گرفت  .دوتیله سیاه چشمانش  روی سایه خشک شده بود .طنین بی رحمی در شهرپیچید . در ها وشیشه ها به لرزه در آمدند  .مادر هراسان ساجده را در اغوش کشید و به سوی دیوار کوچک انباری برد .غریو انفجار بلند شد ... . دستهای خون گرفته  "مونا " زیر آوار جا ماند....

 

شاید این  آشنا ترین تصویری است که  با گذشت حدود سی سال  ؛ به هنگام   یاد آوری  حماسه هشت سال دفاع مقدس  ؛ مکرر در ذهنمان خطور میکند .اما واقعیت این است  که  در روزهای سخت جنگی ناخواسته , تصاویر باشکوهی نیز از رشادتهای  زنان این خاک  ثبت شده است . تصاویری که  نمودهای ناچیزش تا امروز  ؛ حتی تبدیل  به خاطره مشترکمان شده است . مثل " روایت حماسه ننه خضیره"...

                                                         

ادامه مطلب

جایتان همیشه خالیست......

توسط محبوبه علی پور | جمعه سوم مهر ۱۳۸۸ |

توسط محبوبه علی پور | چهارشنبه یکم مهر ۱۳۸۸ |
شنیدم آموزش وپرورش قصد دارد اسامی پادشاهان را از کتابهای تاریخ مقطع راهنمایی ودبیرستان حذف کند وبا ایده تمدن پروری اسامی افراد فرهنگ ساز وتمدن پرور را جایگزین کند .به نظرم بهتر است که در کنار پادشاهان اسامی این افراد را نیز قرار داد به هر حال واقعیت این است که در کنار هلاکو نمیتوان منکر خواجه نصیر طوسی شد ودر کنار محمود غزنوی فردوسی شهیر گمنام نمی ماند....
مشخصات وب
چند خط در میان زندگی .... ازروزگار کاغذی یک زن
آرشیو وب
  • بهمن ۱۴۰۱
  • مرداد ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای چند خط میان زندگی محفوظ است .