توسط محبوبه علی پور
| یکشنبه هجدهم مهر ۱۳۸۹ |
چادرم را زیر بغلم میگیرم ودر را می بندم . آخرین پله که می رسم چادرم را سر میکنم تا خاکی نشود. کیفم را جا به جا میکنم سنگین است . اما من سبکبالم که فردا میروم سفر .چقدر سفر خوب است. هنوز چند قدمی از خانه دور نشد ه ام که دختر یکی از همسایه ها که نمی دانم کیست ؟ می رسد. تقریبا شانه به شانه هم هستیم . اما او مرا نمیبیند .با تلفنش حرف می زند وبعد با هیجان گوشی را به دهانش نزدیک میکند وبا هیجان می بوسد.
نوش جانش .خوبه که یکی حقش را از زندگی گرفت ...
با خودم میگویم واز کنارش رد می شوم اما طراوت بوسه اش را در کیفم میگذارم تا برای مریم ببرم.
زمزمه میکنم :بوسه بدون گل شیرین نیست..
به طرف گلفروشی لوتوس نزدک ترین گلفروشی که چند کوچه فاصله دارد ، پیش میروم .در مسیر چادرم از بوی روغن سوخته اغذیه فروشی چرک تا عطر مخلوط لوازم آرایش لوکس را به خود میگیرد.
چه معجونی شده ام امروز....
ناگهان چشمم به بوتیک شیکی می افتد. به قول مریم ، ما از اون آدمایم هستیم که احساس مردان آنجلس رو خوب درک میکنیم....وقتی بعد از نهصد ونود ونه بوقی خیابون میام مدام میگیم : ا...این مغازه تازه باز شده...وا..اینجا چی تغییر کرده....
مشغول تماشای لباسها می شوم بدم نمی آید یکی را امتحان کنم .یکی به رنگ سرخابی جیغ..رنگ خودم...
یقه اش را که سر میکنم کیفی که به گردن دارم کج می شود. من به این کیف کوچک که قدری پول وگوشی ام را درونش میگذارم ، میگویم " طوق لعنت" اما مادرم ان را نجات دهنده می داند.
- وقتی کیفت روزدن یا پولت گم شد می فهمی چقدر این کیف مهمه....
لباس را در تنم مرتب میکنم .چندان جالب نیست.پس برای خالی نبودن عریضه فقط یک گیره مو میخرم واز مغازه بیرون می آیم. قدم زنان پیش میروم تپه های کوچکی از نخاله های ساختمانی وخاک راهم را میگیرد.بساطی که تا خیابان کشیده شده است .چادرم رابالا میگیرم تا خاکی نشود.هنوز چند قدمی نرفته ام که صدای مهیب موتور سیکلتی دوره ام میکند . ناگهان کسی دستم را باشدت می کشد.دو موتور سوار قصد دارند کیفم را بقاپند .من با تمام قوا بند کیفم را چنگ می زنم .صورتم روی آسفالت کشیده می شود .
زمان برایم متوقف می شود ودیگر صدای موتوررا نمی شنوم . مردم دورم را میگیرند ، حس سنگین ترحمشان دیوانه ام می کند .با سختی بلند میشوم کش چادرم زیر چانه ام رفته ، کیفم را برده اند.دلم برای گیره مویی که خریدم می سوزد .
هنوز یک بار هم به موهام نزد ه مش...
دلم میگیرد .سوار تاکسی میشوم .
اون مردا طراوت بوسه ام روهم بردن " در دلم میگویم . خط اشکها خراش صورتم رابیشتر می سوزانند.
باید برای سفر کیف بخرم کیفهایم کوچکند. بیتوجه خودم را به اولین مغازه کیف وکفش می اندازم .کیفی را می پسندم. مرد فروشنده جوان است وزبان شیرینی دارد .
- چقدر شما خوش سلیقه این...این جز پر فروش ترین کارهای منه ....
حوصله چانه زدن وتخفیف گرفتن راندارم. پول رابه مرد می دهم.
*
وقتی وارد اتاق کارم می ش.م ، مریم سراسیمه از جایش بلند می شو دوبه طرفم می اید
چیکارشدی؟..بیابریم درمونگاهی چیزی....
بی مقدمه خودم را در بغلش می اندازم وگریه میکنم .چقدر خوب است که اورا دارم.
اوکه متخصص دگرگونی حال من است مرا با تمسخر شیرینی پس می زند ومیگوید: محبت بسه ...دیگه لوس نشو.. تو اون پلاستیک چیه؟...
کیف را از پلاستیک سیاهی که طرح خورشید دارد بیرون میکشم.
اوه مردم رو... باز رفتی بازار رو خجالت دادی....
مریم میگوید ومن کمی شاد میشوم.
اما دوتا از زیپهای کیف خراب است . حالم گرفته می شود
نه امروز واقعا روز فرشته اته..مریم میگوید وبه طرف صندلی اش می رود.
من با عصبانیت کیف به دست از دفتر بیرون میزنم .مریم پشت سرم است وفقط صدایش را میشنوم.
*
به مغازه کیف فروشی که میرسم سعی میکنم آرام ومودب باشم
- اینو الان خریدم زیپش خرابه عوضش کنین
کنار فروشنده جوان حال مرد میانسالی هم ایستاده است .مردجوان با لبخند وارفته ای خودش را به بی خبری میزند . واین بار مرد میانسال است که چرب زبانی میکند.
کیفهای ما بینظیره....
جواب میدهم : بله از همون اولش معلومه...
اصرار میکنم عوض کنند ومرد جوان طفره می رود. مرد میانسال با لحنی تحقیر امیز به پسرک می گوید: خوب حرفش رو گوش کن شاید کارگره..
.با غضب به مرد میگویم :
آره آدمای کارگر قابل احترامتر از حمالا وکلاشان....
دست خالی از مغازه بیرون می زنم. دلم میخواهد برای کسی که نمیدانم کیست پیامکی بزنم وبگویم:
خاک برسرت من الان میخواستم ازم دفاع کنی....
فقط حرکت میکنم وخودم را به اولین تاکسی خطی میرسانم . مینشینم.چند دقیقه همان دختر همسایه که نمی دانم کیست کنارم مینشیند .همراهش پسر جوانی است. باهم مسیر راطی میکنیم وبه مقصد میرسیم . کرایه ام را می دهم اما دختر وپسر سرکرایه شوخی میکنند جیبهایشان را میگردند.من حرکت میکنم وصدای راننده می آید که ؛
برو پسرجان بندازش صندوق صدقات.
تاکسی میرود اما دختر وپسر هنوز میخندند.....