چند خط میان زندگی

از روزهای دور خبرنگاری تا این روزها که  نویسنده ام

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

زمونه بی بی ها .....

توسط محبوبه علی پور | دوشنبه پنجم مهر ۱۳۸۹ |

ازدرانتشاراتی بیرون میزنم..باد پاییزی روی چهر ه ام مینشید .از پاییز متنفرم اما بادهای مهر ماه را دوست دارم  .انگار یکی که خیلی دوستش داری صورتت را نوازش میکند.

عصرجمعه است ومثل همیشه خیابان خلوت. همیشه مریم می گوید : کدوم آدم عاقلی جمعه ها هم کار میکند. اما سالهاست که برای من جمعه روزی مثل بقیه روزهاست. می خواهم   چند ساعت در این خیابان خلوت که  اول آخرش به دیوار ختم می شود ؛ قدم بزنم.

 پدرم میگوید : جمعه ها که خلوته پیاده روی نکن .خطرناکه...

ومن امروز دلم میخواهد پیاده روی کنم .خطر کنم . شاید یکی هم پیدا شود که مرا با خود ببرد .به من پیشنهاد بی شرمانه کند .من احمق شوم وقبول کنم .لجن شوم وبا اوبروم. به هرحال لجن بودن بهتر ازتنها بودن است. بهتر از این است  که خودت بگویی .خودت بشنوی.خودت گریه کنی خودت بخندی .به قول زن تنهای  فیلم ما هیها عاشق میشوند " وقتی بیدار میشویی تنهایی .وقتی می خوابی تنهایی....

من میروم بی هیچ وحشتی  .بی هیچ تردیدی . ماشینهای رنگارنگ گاه گاهی رد می شوند  واغلب بوق میزنند .چراغ می دهند. اما از بدبختی من امروز همه اغلب یا یک قبیله آدم کوتاه وبلند را در خود چپانده اند .یامشتی پیرمرد هستند که امده اند توان  مردانگی شان را به  خودشان ثابت کنند  . اینروزها  تمام شهر برای من  روایت زندگی آن   پیر مرد فرتوت داستان خانه زیبارویان خفته شده است . آدمهایی که میخواهند به خودشان نشان بدهند که هستند وزندگی میکنند.

چندماه پیش وقتی ماشینی جلویم سبز می شد .بوق میزد چراغ می داد خودم را به کری می زدم .مسیرم را عوض میکردم وامروز دلم می خواهد همه مردهای ماشین سوار ، برایم بوق بزنند .چراغ دهند.

خاک بر سرما که عرضه تور کردن  هم نداشتیم .می دونی ما ازمعصومیتمون نیست که گناه نمی کنیم  عرضه گناه کردن نداریم ...

مریم وقتی غیظش میگیرد این کلمات را بیرون میریزد. چند ماه پیش من به حرفهایش میخندیدم وامروز میخواهم عرضه ام را به خودم ثابت کنم. 

از روزی که لیلا دختر عمه ام ازدواج کرد من میخواهم همه چیز را عوض کنم .لیلا دختری که سالها کنکور میداد وبه قول خودش لی لی کنکوری شده بود حتی نتوانست  از یار غوز آباد مدرکی بگیرد بعد از ازدواج ظرف چند ماه صاحب لیسانس شد.  مریم می گوید: این زمونه ، زمونه بی بی هاست . بی ارزشها ، بی عرضه ها....وهمه این بی بی ها موفق می شوند .قربون دهن اونی که گفت : زنان خوب به بهشت می روند وزنان بد به همه جا  می رسند.

من امروزبه بهشت هم فکر نمیکنم 

.روبه مغازه ای که نمیدانم چیست ودرش قفل است میکنم .خطهای سیاه وقرمز چهره ام را پر رنگ میکنم .

باز هم قدم میزنم . سمند سفیدی به طرفم می آید   نه بوق میزند ونه چراغی میدهد   .ناخواسته

می گویم : مستقیم .

اورد می شود اما دوباره از راه پیاده روی  گله گشادی که همیشه پر از ماشینهای مختلف بود وامروز تنها نفس میکشد ، برمیگردد وجلوی پایم ترمز میکند . شاید دلش برایم سوخته .اما مهم نیست . این مرد شانس امروز من است . مرد اولین تجربه عاشقانه من....

با ترسی گیج کننده سوار میشوم .حتی نمیتوانم مرد را وراندازکنم .با دلهره چشم به خیابانها و آدمها وماشینهای دیگر می دوزم . مثل هم هستند نچسب ونا آشنا . مثل عطر مرموز مرد.

دلم می خواهد  خودم را بیرون بیندازم وفرارکنم . هنوز به مقصد نرسیدم پیاده می شوم. پولم را میدهم . بغضی در گلویم مینشید . هنوز خیابان خلوت است . من بازهم قدم میزنم .اشک بر صورتم

می نشیند . خطهای سرخ وسیاه چهر ه ام کمرنگ می شود.

مشخصات وب
چند خط در میان زندگی .... ازروزگار کاغذی یک زن
آرشیو وب
  • بهمن ۱۴۰۱
  • مرداد ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای چند خط میان زندگی محفوظ است .