پایم پیش نمی رود .انگار که نمی خواهم یک قدم دیگر به سوی آینده بردارم. مدام عقبگرد میکنم .به سه سال پیش به ده سال پیش به هرچه دور تر بهتر.
دلم میخواهد همین امروز که از خانه بیرون می آیم همه چیز عوض شود .زمان برود به ده سال قبل یا ده سال بعد. اما این روزها تمام شود.
زیر دلم وکمرم درد میکند .زنانگی حس غریبی است . روزهایی می دانی درونت چیزی است که مال توهست ومال تونیست. اگر حس زنانه مال من است چرا لذتش را درک نمیکنم.
همیشه همین طور است این حس رنج آور زنانه ، اول نرم نرم زیر پوست تنت خودش را میکشد بعد شدید می شود آنقدر هولناک که فکر میکنی با ولعی سیری ناپذیر وجودت را می بلعد.
پاهایم می لرزد .سرم گیج می رود . کشان کشان خودم را به تلفن می رسانم . شماره کلینیک مهر را میگیرم .نزدیک است. زن کوتاه وجویده میگوید .الان بیا. دکترهست...
همان لباسهای ولو شده روی مبل را می پوشم وبدون آرایش بیرون میزنم .
*
دکتر مرد جوانی است ونه جوانتر از من. چشمهایش عجیب شبیه چشمهای آدمی است که سالها پیش میشناختمش چشمهایی که در عین آرامش شیطنت خاصی دارد . از آنهایی که می تواند تورا با خود به هرجا برود حتی به جهنم وتو با رضایت تمام همراهش می شوی. نمیخواهم به گذشته برگردم . نگاهم را به زمین میدوزم.
دکتر می پرسد ومن جواب میدهم .دکتر صندلیش را جلو می کشد چشمهایم را معاینه میکند .بعد کف دستم را بازمیکند وبا انگشتش روی آن میکشد.
کم خونی شدید داری...
من آرام ازدردهایم میگویم.
هنوز انگشتش روی کف دستم می لغزد ومن بی واکنش هنوز به زمین چشم دوخته ام .
نمی دانم این جز معاینه است یا او میخواهد بداند زنی که روبه رویش نشسته اوتیسم دارد؟
میان حال وگذشته در رفت وآمد هستم . کنار دو مرد نشسته ام که فقط چشمانشان شبیه هم هست .مردی در گذشته که اگر قرار بود بین او و خدا یکی را انتخاب کنم من او را انتخاب میکردم واو بین من ویک زمینی دیگر ....
دکتر میگوید : چند آزمایش مفصل وعکس برات مینویسم .....
*
از مطب بیرون می آیم دیگر گرفتار گذشته شدم .تمام دیروز ها و آدمهایش با من همراه می شوند . من با انها قدم میزنم .از جلوی سوپر مارکتی می گذارم .مثل قدیم دلم هوپی میخواهد...
به آن مرد دور ومحو میگویم : مهریه من شکلاته ... اگه عاقل بودی می تونستی منوبا شکلات اغفال کنی ...منم با هات می اومدم....
فروشنده مرد میانسالی است که مو هایش به سفیدی می زند. میگویم شکلات داری ؟ با لحن احترام امیزی میگوید : بله سرکارخانوم..
به طرف انتهای مغازه که یخچالی گذاشته می رود .دوباره می پرسم .پوشک بچه دارین؟
جوابش مثبت است . از کنارم رد میشود تااز گوشه ای بیاورد. من به یخچال لبنیات وآب میوه ها نگاه میکنم .فکر میکنم کسی به پشتم می زند .بی تفاوت هستم شاید توهم است . اما دوباره واضح حس میکنم دستی پشتم را لمس میکند. مرد فروشنده است خودم را عقب میکشم با عصبانیت وترس از مغازه بیرون میزنم.
*
با لباسهای تنم روی مبل ولو میشوم .سرم سنگین است .با خودم میگویم : می دونم خدا داره منو تنبیه میکنه به مکافات روزایی که میخواستم یکی دیگه رو به جاش انتخاب کنم .به مکافات اینکه میخواستم به جای او سرنوشتم روعوض کنم...
زنانگی مکافات منه....