توسط محبوبه علی پور
| سه شنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۸۶ |
اي نگاهت نخي از مخمل و از ابريشم
چند وقت است كه هر شب به تو ميانديشم
به تو آري، به تو يعني به همان منظر دور
به همان سبز صميمي، به همان باغ بلور
به همان سايه، همان وهم ،همان تصويري
كه سراغش ز غزلهاي خودم ميگيري
به همان زل زدن از فاصله دور به هم
يعني آن شيوه فهماندن منظور به هم
شبحي چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم كسي ورد زبانم شده است
در من انگار كسي در پي انكار من است
يك نفر مثل خودم ،عاشق ديدار من است
يك نفر ساده، چنان ساده كه از سادگياش
ميشود يك شبه پي برد به دلدادگياش
يك نفر سبز، چنان سبز كه از سرسبزيش
ميشود پل زد از احساس خدا تا دل خويش
رعشهاي چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم كسي ورد زبانم شده است
آي بيرنگ تر از آينه يك لحظه بايست
راستي اين شبح هر شبه تصوير تو نيست؟
اگر اين حادثه هر شبه تصوير تو نيست
پس چرا رنگ تو و آيينه اينقدر يكي است؟
حتم دارم كه تويي آن شبح آينه پوش
عاشقي جرم قشنگي است، به انكار مكوش
آري آن سايه كه شب آفت جانم شده بود
آن الفبا كه همه ورد زبانم شده بود
اينك از پشت دل آينه پيدا شده است
و تماشاگه اين خيل تماشا شده است
آن الفباي دبستاني دلخواه تويي
عشق من ! آن شبح شاد شبانگاه تويي
*پ.ن تا بود چنین بوده وتا باد چنین باد
*این را از وب لاگ دنیای بهتر برداشتم که پر از مطالب جالب است .