چند خط میان زندگی

از روزهای دور خبرنگاری تا این روزها که  نویسنده ام

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

توسط محبوبه علی پور | سه شنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۸۶ |
امروز روز شعر است شعری که این روزها کمیاب است .اما ..

بگذریم .وقتی که صحبت از ادبیات فارسی  وشعر میشود نمی توان نقش موثر حکیم سنایی را در باروری

 ورشد آن نادیده گرفت .شاعری که تا کنون رد پای قدرتمندش را میتوان در فرهنگ وادب این خاک

دید .پس  اغراق نیست اگر عطار. مواوی ..خاقانی .نظامی و....خیل شاعران سر آمد را ریزه خوار خوان

رنگین کلمات او بدانیم .حتی کتابی از مستور به نام "عشق بی عین بی شین وبی قاف" از شعر حکیم سنایی گرفته شده است .

صورت عشق پوست باشد وپوست

 

عشق بی عین وشین وقاف نیکوست  

 

البته همین مضمون توسط عطار ومولوی نیز به صورتی نه چندان تغییر یافته بکار گرفته شده است .

 

توسط محبوبه علی پور | سه شنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۸۶ |

اي نگاهت نخي از مخمل و از ابريشم

چند وقت است كه هر شب به تو مي‌انديشم

 

به تو آري، به تو يعني به همان منظر دور

به همان سبز صميمي، به همان باغ بلور

 

به همان سايه، همان وهم ،همان تصويري

كه سراغش ز غزلهاي خودم مي‌گيري

 

به همان زل زدن از فاصله دور به هم

يعني آن شيوه فهماندن منظور به هم

 

شبحي چند شب است آفت جانم شده است

اول اسم كسي ورد زبانم شده است

 

در من انگار كسي در پي انكار من است

يك نفر مثل خودم ،عاشق ديدار من است

 

يك نفر ساده، چنان ساده كه از سادگي‌اش

مي‌شود يك شبه پي برد به دلدادگي‌اش

 

يك نفر سبز، چنان سبز كه از سرسبزيش

مي‌شود پل زد از احساس خدا تا دل خويش

 

رعشه‌اي چند شب است آفت جانم شده است

اول اسم كسي ورد زبانم شده است

 

آي بيرنگ تر از آينه يك لحظه بايست

راستي اين شبح هر شبه تصوير تو نيست؟

 

اگر اين حادثه هر شبه تصوير تو نيست

پس چرا رنگ تو و آيينه اينقدر يكي است؟

 

حتم دارم كه تويي آن شبح آينه پوش

عاشقي جرم قشنگي است، به انكار مكوش

 

آري آن سايه كه شب آفت جانم شده بود

آن الفبا كه همه ورد زبانم شده بود

 

اينك از پشت دل آينه پيدا شده است

و تماشاگه اين خيل تماشا شده است

 

آن الفباي دبستاني دلخواه تويي

عشق من ! آن شبح شاد شبانگاه تويي

 

*پ.ن تا بود چنین بوده وتا باد چنین باد

*این را از وب لاگ دنیای بهتر برداشتم که پر از مطالب جالب است .

توسط محبوبه علی پور | دوشنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۸۶ |
چه بر سر اين نسل آمده؟

بهمن جلالي*: ترم پيش، يك دانشجوي دختر داشتم كه هيچ كاري نمي كرد. اصلا هيچ كاري نمي‌كرد. آرايش مي كرد و با موبايلش ور مي رفت، همين.
 

من يك روز صدايش كردم دفترم، گفتم: ببين عزيز من! تو اگه به من عكس ندي، من به تو نمره نمي دم. مي دانيد چي جواب مرا داد ؟ گفت: آخ جون نده!. من همين طور ماندم. همه هارت و پورت معلمي من با اين جواب از بين رفت.

 اين طور فكر كرده بودم كه اين الان از من معلم مي ترسد، از اينكه نمره به اش ندهم مي‌ترسد. آن قدر برايم عجيب بود كه دوباره صدايش كردم و گفتم: بيا اينجا ببينم. چي مي‌گي؟ چرا خوشحال شدي؟

 گفت: خب يه ترم بيشتر بيام دانشگاه هم غنيمته . گفتم: آخه تا كي مي توني ادامه بدي؟ گفت: تا هر وقت كه بشه. همين كه مجبور نباشم تو خونه باشم خوبه. گفتم: شهريه ات چي؟ گفت: به درك! بچه آوردن، شهريه اش رو هم بدن. من چي مي‌توانم به اين جوان بگويم؟

نسل ما، نسلي بود كه آدم هاي متفاوت كنار هم در يك خانه زندگي مي كردند. پدربزرگ، مادربزرگ، عروس و داماد. همه شان هم يك جوري همديگر را تحمل مي كردند. خود اين يكدست نبودن انگار يك جور تحمل و سازگاري هم با خودش مي آورد.

 ولي الان در يك خانواده، هيچ كس تحمل ديگري را ندارد. تحمل اينكه من ازدواج كنم و در خانه پدرم باشم وجود ندارد. پدر و مادرها بچه هاشان را باور ندارند. بچه ها، پدر و مادرها را قبول ندارند.

يك موقعي بود كه پدر دانشش به مراتب بيشتر از فرزند بود؛ يعني پدر آموزش مي داد. رئيس خانواده بود. الان پدر از فرزند عقب افتاده؛ بچه اش كامپيوتر بلد است؛ چت بلد است؛ هزار جور كلك بلد است كه او بلد نيست.

 اتفاقي كه مي‌افتد اين است كه پدر مي خواهد حكومت كند ولي شرايط حكومت را ندارد. دانشش را ندارد. جذبه اش ريخته؛ خفه شو بنشين ندارد. 2دفعه بگويد خفه شو بنشين، بچه هه برمي گردد، جواب مي دهد. مگر نمي‌دهد؟ اين مي شود كه اصلا مكالمه اي بين اين 2 نسل اتفاق نمي افتد. هيچ كدام حاضر نيست حرف آن يكي را بشنود، به آن فكر كند. بالا پايينش كند.

آدم ها خودخواه شده اند. هر كسي فقط خودش را مي بيند. حواسش فقط به خودش هست. تنه مي زند تو را زمين مي اندازد به قيمت اينكه خودش برود جلو. به دانشجويم مي‌گويم تو يك انساني. عكاسي هم مي كني. برو اين مردمي را كه گرفتارند، بدبختند ببين؛ بپرس چرا به اين روز افتاده اند؛ چه كار دارند مي كنند.

 مي گويد به من چه ربطي دارد؟ گرفتار است برود فلان جا. اسم هم مي برد. چه بلايي سر اين نسل آمده؟ چه بلايي سر ما آمده؟ بعضي وقت ها با خودم فكر مي كنم اينها خيلي از اين چيزها را از خود ما ياد گرفته اند.

 تحمل نداشتن را از خود ما ياد گرفته اند. دروغ گفتن را. مصرف زده بودن را. روي بيلبوردهاي اتوبان مدرس، ساعت هاي مچي‌اي تبليغ مي شود كه گاهي قيمتشان به۴۰ ميليون هم مي رسد.

براي كي اين را آگهي مي كنيم؟ وقتي اين ساعت را دستت مي‌كني اصلا ديگر مهم نيست خودت كي هستي و چي در چنته داري. لااقل آن جوان و دور و وري‌هايش اين طوري فكر مي‌كنند.

همه چيزشان شده مارك. شده brand. ؛ شده sms. توي كافه در فاصله 70سانتي متري هم نشسته اند، به جاي اينكه با هم حرف بزنند براي هم sms مي فرستند. نه روزنامه مي‌خوانند، نه اخبار گوش مي‌كنند و نه از چيزي خبر دارند.

 فقط منافع خودشان را خوب مي شناسند. مي دانند چطوري سر پدرشان را كلاه بگذارند. خوب مي‌دانند سر مادرشان را چطوري شيره بمالند. نمي دانم همه اين طوري هستند يا نه ولي اين را مي دانم كه از هر 10 دانشجوي من توي دانشگاه 8 نفرشان اين طوري اند و مي‌دانم من و شما در اينكه او اين طوري به زندگي و آدم ها نگاه مي‌كند بي تقصير نيستيم.

*پ.ن:این مطلب را با راهنمایی دوستم ندا پیدا کردم .اما استاد جلالی استاد عکاسی مطبوعاتی ما بود

توسط محبوبه علی پور | شنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۸۶ |
بی بی سی:
خالد حسینی، نویسنده رمان پرفروش بادبادک باز، به عنوان سفیر حسن نیت سازمان ملل متحد در امور پناهندگان، وارد افغانستان شده است.
 

نياز

توسط محبوبه علی پور | چهارشنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۸۶ |
روزهاست كه به دنبال دينم واحساس نياز عميق به آن ميكنم اما آن هر روز از من دورتر ميشود ومن علتش را نميدانم .ديروز دوستي  از زبان آيت الله بهجت ميگفت :توفيق يعني بندگي خدا ".اما من نميدانم اين روزگار چگونه ميشود خدا را بندگي كرد .من سالهاست كه بنده كارم .بنده دانشگاه .بنده پولي بخور ونمير .بنده يك پرايد كه ندارم .بنده لپ تاپي كه ندارم .بنده يك سيستم دايما ويروسي ويك دوربين ديجيتال فسقلي .بنده جايگاه موريانه خورده اجتماعي .و............... در واقع آنقدر در اين بندگيها گرفتارشدم كه به بردگي رسيدم .وديگر نميدانم خدا را چطور بايد بندگي كرد .حالا به من بگوييد چرا خدا هر روز از من دور تر ميشود ومن به آرامش در پناه ديني سليم نميرسم .

توسط محبوبه علی پور | دوشنبه نوزدهم شهریور ۱۳۸۶ |

آشنايي با پر تيراژترين روزنامه‌هاي جهان

همشهري آنلاين: انجمن جهاني روزنامه در آخرين گزارش خود در مورد پرتيراژترين روزنامه‌‌هاي دنيا و روزنامه‌خوان‌ترين ملت‌ها آمارهاي جالبي ارائه داده است.
 

تيراژ روزنامه‌ها در كشورها به عنوان نشانه‌اي از توسعه‌يافتگي مطرح مي‌شود. البته تيراژ روزنامه به معني تعداد روزنامه‌هايي كه فروخته مي‌شود نيست، زيرا هر روزنامه تعدادي برگشتي در روز دارد اما مي‌توان رابطه‌اي ميان اين دو برقرار كرد.

تيراژ در روزنامه‌ها عامل مهمي براي گرفتن تبليغات و در نتيجه كسب درآمد است. هر چه روزنامه‌اي تيراژ بالاتري داشته باشد و مردم بيشتر آن ر ا بخرند، صاحبان صنايع و بنگاه‌هاي اقتصادي رغبت بيشتري براي درج آگهي در آن دارند.

به گزارش انجمن جهاني روزنامه‌ها (WAN) گردش مالي حاصل از تبليغات در روزنامه‌ها در طول سال 2006 ميلادي براي چهارمين سال متوالي رشد داشته است. اين رشد در اين سال به 3.77 درصد رسيد.

در بسياري از كشورها، تيراژ روزنامه‌ها را موسسات مستقلي مانند "دفاتر بازرسي تيراژ روزنامه" اعلام مي‌كنند تا آگهي دهندگان با اطمينان خاطر بيشتري در زونامه‌ها آگهي بدهند.

بر اساس آمارهاي سال 2006 ميلادي در حال حاضر كشورهاي چين، هند، ژاپن، آمريكا، آلمان، انگليس، فرانسه، روسيه، برزيل و ايتاليا بيشترين تيراژ روزنلامه‌هاي دنيا را دارند.

انجمن جهاني روزنامه‌ها (WAN) در سال 2005 آمار پرتيراژترين روزنامه‌هاي دنيا را منتشر كرد. در اين آمار روزنامه‌هاي ژاپني يوميوري شيمبون، آساهي شيمبون و ماينيچي شيمبون رده‌هاي اول تا سوم دنيا را در اختيار داشتند. روزنامه آلماني بيلد (Bild) در سال 2005 تنها روزنامه‌اي از خارج از قاره آسيا بود كه در جمع 10 روزنامه پرتيراژ دنيا راه يافت.

كانكائو ژيائوژي هم پرتيراژ‌ترين روزنامه چين در اين سال شناخته شد. پرفروش‌ترين روزنامه آمريكا در اين سال روزنامه يو.اس.اي تودي USA Today بود كه در جمع پرتيراژترين روزنامه‌هاي دنيا رتبه 13 را به دست آورد.

اما آمارها در سال 2006 اندكي تغيير كرد. در سال 2006 تعداد روزنامه‌هاي آسيايي كه در ميان 10 روزنامه پرتيراژ دنيا قرار دارند به هفت كاهش يافت. در عين حال 60 روزنامه از ميان 100 روزنامه پرتيراژ دنيا در كشورهاي چين، ژاپن و هند منتشر مي‌شوند.

انجمن جهاني روزنامه‌ها در گزارش امسال خود آورده است: «تيراژ روزنامه‌هاي پولي در 31 درصد كشورهاي مورد بررسي اين انجمن افزايش يافته است. در نيمي از كشورها ثابت مانده و در 19 درصد كاهش يافته است.»

بيش از 515 ميليون نفر در جهان هر روز روزنامه مي‌خرند. اين رقم در سال 2002 چيزي در حدود 488 ميليون نفر بود. به اين ترتيب ميانگين افرادي كه در سال 2006 ميلادي هر روز روزنامه مي‌خواندند، چيزي در حدود 1.4 ميليارد نفر بود.

 

در سال 2006 ميلادي تعداد روزنامه‌هاي منتشر شده در همه دنيا، به جز آمريكاي جنوبي افزايش يافت. در آمريكاي جنوبي اين تعداد 2006 نسبت به سال پيش از آن ثابت ماند. در آسيا تعداد روزنامه‌ها هفت درصد، در اروپا 1.3 درصد، آمريكاي شمالي 0.67 درصد، در آفريقا 1.2 درصد، در استراليا و اقيانوسيه 1.14 درصد.

تيراژ روزنامه‌ها در آمريكا در سال 2006 ميلادي نسبت به سال پيش از آن 1.9 درصد كاهش يافته است. ميزان اين كاهش در دوره پنج ساله كه از سال 2001 آغاز شد، به 5.18 درصد مي‌رسد.

روزنامه‌خوان‌ترين ملت‌هاي دنيا از نگاه انجمن جهاني روزنامه‌ها سال 2006

رتبه

كشور

مجموع تيراژ در هر روز

1

چين

98.7 ميليون

2

هند 

88.9 ميليون

3

ژاپن

69.1 ميليون

4

آمريكا

52.3 ميليون

5

آلمان

21.1 ميليون

 
 
 

توسط محبوبه علی پور | دوشنبه نوزدهم شهریور ۱۳۸۶ |
خسته ام .خسته از این روزمرگی مرگ اور وکسل .به خانه که میرسم خودم را روی تخت یله میکنم -گاه نیز بعد لحظه ای سق زدن چند لقمه که نمی فهمم چیست- خانه امشب خالی است نه مادرم .نه پدرم ونه ته تغاری هیچکدام نیستند شاید بازهم بیرون شهر رفته اند ."چند روز دیگه پاییز وماه رمضون میرسه این روزا رو باید غنیمت دونست وگردش کرد " مادرم میگوید.من توی تختم .خسته وبی حوصله .کلید در قفل میچرخد .من حوصله ندارم که حتی سلام کنم .خودم را به خواب میزنم .مادرم در اتاقم راباز میکند "طفلک بچه ام هلاکه .خوابیده"مادرم میگوید .ومن چقدر این لحن مادرانه اش را دوست دارم آنقدر که دلم میخواهد خودم را به خواب بزنم .امابیشتر دوست دارم آنقدر بیحوصله نبودم وبه او سلام میکردم ومیگفتم :دوستت د ارم .هزار بار تورا وسادگیت را ودردهایت را دوست دارم

توسط محبوبه علی پور | شنبه هفدهم شهریور ۱۳۸۶ |
نگاهی کوتاه به  وب لاگ چند روزنامه نگار آشنا انداختم .جالب بود برخی از آنان درسهایی در باره روزنامه نگاری ارا ئه کرده بودند .نمیدانم این  دوستان که در روزنامه نگاری تئوری ید طولایی دارند چرا با وجود نفوذ در مطبوعات لنگ میزنند.

توسط محبوبه علی پور | چهارشنبه چهاردهم شهریور ۱۳۸۶ |
کم کم میشه بوی خوش مهر را حس کرد .اما همه مردم نمیتونن ریه هاشون رو با شادی لبریز از رایحه دلپذیر مهر ماه کنند یکی از اینها مادر سپید است .چون ...

حالا خودتون مطلبش رو بخونین:

سلام
و باز هم امین ... پسرک کم شنوایی که در اثر سقوط از پله های مدرسه اش نابینا نیز شد .
نه البته مطلقا نابینا ولی دید او تا حدود یک متر هست و این نظر کارشناسانه نیست چیزی هست که من احساس کردم .
کلاس چهارم بود که این اتفاق براش افتاد . فکر نمیکنم چنین شوک بزرگی لازم به توضیح باشه . برای بهتر شدن شنواییش از روش کاشت حلزون استفاده کردند و این جراحی و عارضه های بعد از اون باعث شد کلاس پنجم رو نتونه با موفقیت طی کنه این یک سال ، سال بعد مدرسه ناشنوایان پرونده رو زد زیر بغل مادر کم سوادش و گفت معلم با تخصص نابینا نداریم ببریدش مدرسه نابینایان ! و دومین سال کلاس پنجمش رو در مدرسه نابینایان گذروند با یک معلم نابینا ! آموزش به یک ناشنوا توسط یک نابینا !! اون هم بچه ایی که به تازگی بیناییش رو از دست داده جراحی سختی رو پشت سر گذاشته و چیزی به اسم روحیه براش باقی نمونده ! به همین راحتی امین یک بار دیگه مردود شد ! چه اهمیتی داره !
سال سوم دوره پنجم ابتدایی دو ماه ابتدای سال امین در خانه بود جنابان آموزش و پرورش و مدیریت مدرسه نمی تونستند تصمیم بگیره امین در کدوم مدرسه تحصیل کنه نابینایان یا ناشنوایان !!؟
القصه دردسرتون ندم خلاصه کنم بعد از دو ماه امین باز رفت مدرسه نابینایان امسال سه تا تجدید داشت :
انشا که صفر شده بود ! مدنی و علوم !
من نمیدونم این درس انشا چه ضرورتی داره که برای یک بچه ناشنوا تدریس بشه اون هم با این سختگیری . دایره لغات بچه های ناشنوا خیلی کمتر از ماست البته این دلیل نمیشه که نتونن احساس خودشون رو بیان کنند ولی در مورد امین میشد با این همه فشار های روحیی که داشت به خاطر استثنایی بودن وضعیت او و استثنایی بودن مدرسه اش و استثنایی بودن خیلی چیزای دیگه تخفیفی برای او قائل شد ! اطلاعات کم مایه ایی که در این مقطع به بچه ها داده میشه چقدر در زندگی آتی او مهم هست که به خاطرش یک سال دیگه یک بچه رو خورد کنند ؟
درس علوم در مدرسه بچه های ما چطور تدریس میشه ؟ یک فتوکپی میفرستند خونه با این مضمون :
سئوال 1
سئوال2
سئوال3
حفظ میکنن میرند مث طوطی تکرار میکنن ! این درس علومه ! منکر نمیشم گاهی در آزمایشگاه یا کلاس سر درس یک بار هم مثلا اندام انسان رو با مجسمه تشریح کنند ولی یک بچه بینا چقدر با چشم میبینه و با ماکت بازسازی میکنه و باز هم غلط میگه و اون وقت از بچه نابینا انتظار دارند با یک بار لمس کردن در مثلا جلسه هشتم علومش در جلسه شانزدهم یادش بیاد که قلب و کلیه کجاست !؟
خوب اشکال نداره امین جان بزار فکر کنن تو نمیدونی قلب کجاست !
آخه من هم نمیدونم قلب کجاست ؟
احساس کجاست ؟
وجدان کجاست ؟
تعهد کجاست ؟
چشم کجاست ؟
اشک کجاست ؟
قلب فقط همونجاییه که به خاطر احجاف هایی که در حقت شده دو بار ایستاده و با اشکت باز به حرکت دراومده ...

بزار فکر کنند که نمیدونی قلب کجاست ؟

اثر هنری پسری که از درس علوم و انشا مردود شد . سعی کرد اما مربی عجولش نمیخواست بدونه اون همه اندام انسان رو میشناسه .

چرا ... چرا با ما این کارها رو میکنید ؟
ما انسانیم ! نیستیم ؟ ما هم اشرف مخلوقاتیم ! فرشته های آسمانی به ما هم سجده کردند ! ما هم انسانیم ، لااقل حقوق انسانی ما رو محترم بشمارید اگر لیاقت پرداخت اون رو ندارید .
ماهم آه داریم ! ما هم مادریم نه فقط یک مادر بلکه مادرای بچه های استثنایی ! و مادر یک کودک استثنایی در مملکت ما فقط یک مادر نیست همه دنیاست با همه سنگینی بار مسئولیتی که فقط فقط به دوش خود اوست ... و خدا همین نزدیکیست !
کی میتونه از این آه فرار کنه ؟

دیروز مردودی امین با موفقیتش در کارگاه خلاقیت و کاریکاتور ادغام شد !
ای کاش میتونستید با او دوست بشید و ای کاش مادرش معلم شما هم بود . خوش به حال من .

کبک آموزش و پرورش !!!!! استثنایی تا کی سر به زیر برف خواهد داشت الله اعلم !

تا بعد .

پ.ن:اینم کار زیبای امین است .

توسط محبوبه علی پور | یکشنبه یازدهم شهریور ۱۳۸۶ |
زیبا ترین حرفت را بگو/شکنجه پنهان سکوت ات را آشکاره کن/و هراس مدار از آنکه بگویند/ترانه یی بیهوده میخوانید/چرا که ترانه ما/ترانه ی بیهودگی نیست/چرا که عشق/حرف بیهوده نیست/حتا بگذار آفتاب نیز بر نیاید/به خاطر فردای ما اگر/بر ماش منتیست/چرا که عشق/خود فرداست/خود همیشه است

احمد شاملو

توسط محبوبه علی پور | یکشنبه یازدهم شهریور ۱۳۸۶ |
یک تجربه مشترک بین همه ما انسانها نگرانی از دست دادن آنچه و انکه دوستش داریم .این حس را سالهاست تجربه میکنم وهمیشه گمان میکردم این حسی اختصاصی است .اما روزی استادم شعری از صائب خواند که گواه حس مشترک انسانی بود .

فکر شنبه تلخ دارد جمعه اطفال را

عیش امروز بی اندیشه فردا خوش است

در واقع ما با با باور "دم را غنیمت "شمردن سعی میکنیم از این حس رها شوییم . این حس مشترک را مصطفی مستور هم تجربه کرده .او میگوید سالهاست که فکر میکنم اگر پدرم بمیرد من باید چه کنم؟

به هر حال این هم یک حس فراگیر است که به نظرم به حس مالکیت قوی ماایرانیها بر میگردد .چراکه این حس بنا بر باورها ورفتارهای اجتماعی در میان مردم ما قوی تراست .ما ایرانیها دوست داریم که کنار  هر مساله ای .شی .یک ضمیر مالکیت که غالبا اول شخص

مفرد است بگذاریم وبرای رسیدن آن بسیار تلاش میکنیم .خانه من .ماشین من .تحصیلات من .بچه من .همسر من .مادر من....

ونگرانی از دست دادن این مالکیتهاست که ما را دچار استرس میکند .

توسط محبوبه علی پور | دوشنبه پنجم شهریور ۱۳۸۶ |
به منظور تقدیر از خیرین مدرسه ساز ، از سوی سازمان نوسازی مدارس کشور ، نخستین کاروان زیارتی حج عمره خیرین مدرسه ساز عازم عربستان شد.

به نظرم واقعا حق به حق دار رسید .چون همه اینها واقعا فرشته اند به گفته هنرپیشه سریال شب دهم "هرکی از پول گذشت از پل گذشته"

توسط محبوبه علی پور | یکشنبه چهارم شهریور ۱۳۸۶ |

تعدادي از نامه‌هاي "مادر ترزا" كه قرار است در قالب يك كتاب منتشر شوند، براي اولين‌بار نشان مي‌دهند كه او عميقا از اعتقاداتش در عذاب بوده و حتا در برخي زمان‌ها نسبت به خدا ترديد داشته است!

 اين كتاب كه قرار است روز چهارم سپتامبر منتشر شود، «مادر ترزا؛ بيا نور من باش» نام دارد و مجموعه‌اي از نامه‌هاست كه او در 66 سال به همكاران و مقامات مافوق خود نوشته است.

"مادر ترزا" راهبه‌ي آلبانيايي كليساي كاتوليك بود، كه زندگي‌اش را وقف فقيران و بيماران در هند كرد و در سن 87سالگي در سال 1997 درگذشت.

به گزارش رويترز، "مادر ترزا" خواسته بود كه تمام نامه‌هايش از بين بروند؛ اما واتيكان دستور داد آن‌ها به‌عنوان يادگارهاي احتمالي اين انسان صبور نگهداري شوند.

اين كتاب كه حق انتشار سريالي آن به هفته‌نامه‌ي "تايم" واگذار شده، توسط برايان كولوديج چوك - عضو ارشد مبلغان مذهبي خيريه (كه مادر ترزا خود آن را بنا نهاد) - جمع‌آوري و ويرايش شده‌ است.

به نوشته‌ي رويترز، نامه‌هاي مادر ترزا در نقطه‌ي مقابل تصويري است كه از او به‌عنوان انساني خستگي‌ناپذير و ايثارگر براي مردم فقير به‌وجود آمده است

پ.ن. این خبری است که ایسنا منتشر کرده اما نمیدانم آیا تردید گناه است .ما خودمان بارها در بزنگاههای زندگی که تنهای تنها بودیم چند بار به خدا شک کردیم .چند بار گفتیم مگه تو نمیتونی که من اینقدر عذاب میکشم .  مگه تو بنده هات رو دوست نداری .بابا من قبول دارم که تو توانایی .مقتدری .چرا داری منو له میکنی ...

وفکر کنم تردید عاشقانه  واگاهانه پیش خدا از اطاعت کورکورانه ومرعوبانه  عزیزتر است .چون ما در پس تردیدهایمان میگیم :خدایا توکه توانایی .مهربانی یارمانباش .

توسط محبوبه علی پور | شنبه سوم شهریور ۱۳۸۶ |
تونل"  اولین رمان  ارنستو ساباتو، رمان نويس، منتقد ادبي و مبارز سياسي آرژانتيني است که مترجم آن مصطفی مفیدی است .

نویسنده آن رادر سال 1948ميلادي ،تالیف کرده وآن به 28 زبان ترجمه شده است .
  نويسندگان بزرگي چون توماس مان، آلبركامو  و گراهام گرين به ستایش آن پرداختند . 

ارنستوساباتو يكي از روشنفكران قرن بيستم آرژانتين است كه هم به شيوه سورئالیسم و هم در سبك و سياق تفسير واقعي پديده ها در زندگي واقعي يا رئاليسم انتقادي قلم مي زند. از زمره مهم ترين آثار ادبي او مي توان از رمان "تونل" و رمان "قهرمانان و گورها" نام برد.

مصطفي مفيدي رمان قهرمانان و گورها را نیز سال گذشته ترجمه کرد كه با استقبال منتقدان و علاقه مندان رمان روبرو شد.

ساباتو در سال 1985 به سبب چهار دهه تلاش ادبي موفق به دريافت جايزه "ميگل سروانتس" شد.

وي در آثارش عمدتا به شرح و تحليل ناتواني انسان در آزاد ساختن خويش می پردازد و از بحران های روانشناختي انسان مي گويد.

"تونل" در 174 صفحه در قطع رقعي توسط انتشارات نيلوفر منتشر شده است.

تکه ای از همه

توسط محبوبه علی پور | شنبه سوم شهریور ۱۳۸۶ |
جنایتکاران محجوب ترین وکم آزار ترین آدمهادر میان ما هستند.

تونل-ساباتو-ص۱۲

بالاخره رمان تونل را یک شبه تمام کردم .البته ارزش بیدار خوابی را داشت .من به وضوح تکه های از وجود وزندگی  خودم ودیگران را در آن دیدم.تردیدی که مرد را وادار به دوست داشتنی زن زندگیش میکند مرا به یاد شعری از سعاد الصباح می اندازد که:

می دانم که من اولین زن زندگی تو هستم

اما شیطانی که هرروز صبح با ماقهوه میخورد

وادارم میکند که بپرسم آخرینش کیست

ویا انجا که ماریا به خوان میگوید:من کسی نیستم .شما هنرمند سرشناسی هستید.نمیدانم چرا به من احتیاج دارید؟

حرف دوستی به ذهنم خطور میکند که:خیلی از آدمهای بزرگ برای تکمیل خوشبختی وموفقتشان به یک موجود کوچک نیاز دارند در واقع جای همان انسان کوچک بدجوری در زندگی آنها خالی است.

و بارها وبارها شخصیت مرد داستان یک زن در ذهنم تداعی شد فکر کردم خوان همان آگوست است که شاگرد جوانش را .دوستش را تعمدا مورد بی مهری قرار میدهد تا بمیرد .به نظرم تونل تکه ای از همه است .

 

 

مرد آرام

توسط محبوبه علی پور | جمعه دوم شهریور ۱۳۸۶ |
فیلم مرد آرام رادیدم .جالب بود ومهمتر ساخته ۱۹۵۲ یعنی ۵۰ سال قبل .هم سن کریستین بوبن  .مرد آرام من .

سرگردانی

توسط محبوبه علی پور | جمعه دوم شهریور ۱۳۸۶ |
دوستم میگه میخوای چی کار کنی .چی بشی .یه استاد خوب ؟ یه محقق خوب ؟ یه نویسنده خوب؟ یه روزنامه نگار خوب؟ و .....

ومن میمونم . من میخوام خوب همه اینا بشم اما زبانم ضعیفه .برای نثرهای زیبایش به داریوش آشوری حسودیم میشه .عاشق ترجمه های عالی هستم .و....ومن هنوز سرگردونم

مشخصات وب
چند خط در میان زندگی .... ازروزگار کاغذی یک زن
آرشیو وب
  • بهمن ۱۴۰۱
  • مرداد ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای چند خط میان زندگی محفوظ است .