تونل-ساباتو-ص۱۲
بالاخره رمان تونل را یک شبه تمام کردم .البته ارزش بیدار خوابی را داشت .من به وضوح تکه های از وجود وزندگی خودم ودیگران را در آن دیدم.تردیدی که مرد را وادار به دوست داشتنی زن زندگیش میکند مرا به یاد شعری از سعاد الصباح می اندازد که:
می دانم که من اولین زن زندگی تو هستم
اما شیطانی که هرروز صبح با ماقهوه میخورد
وادارم میکند که بپرسم آخرینش کیست
ویا انجا که ماریا به خوان میگوید:من کسی نیستم .شما هنرمند سرشناسی هستید.نمیدانم چرا به من احتیاج دارید؟
حرف دوستی به ذهنم خطور میکند که:خیلی از آدمهای بزرگ برای تکمیل خوشبختی وموفقتشان به یک موجود کوچک نیاز دارند در واقع جای همان انسان کوچک بدجوری در زندگی آنها خالی است.
و بارها وبارها شخصیت مرد داستان یک زن در ذهنم تداعی شد فکر کردم خوان همان آگوست است که شاگرد جوانش را .دوستش را تعمدا مورد بی مهری قرار میدهد تا بمیرد .به نظرم تونل تکه ای از همه است .