بهمن جلالي*: ترم پيش، يك دانشجوي دختر داشتم كه هيچ كاري نمي كرد. اصلا هيچ كاري نميكرد. آرايش مي كرد و با موبايلش ور مي رفت، همين. من يك روز صدايش كردم دفترم، گفتم: ببين عزيز من! تو اگه به من عكس ندي، من به تو نمره نمي دم. مي دانيد چي جواب مرا داد ؟ گفت: آخ جون نده!. من همين طور ماندم. همه هارت و پورت معلمي من با اين جواب از بين رفت. اين طور فكر كرده بودم كه اين الان از من معلم مي ترسد، از اينكه نمره به اش ندهم ميترسد. آن قدر برايم عجيب بود كه دوباره صدايش كردم و گفتم: بيا اينجا ببينم. چي ميگي؟ چرا خوشحال شدي؟ گفت: خب يه ترم بيشتر بيام دانشگاه هم غنيمته . گفتم: آخه تا كي مي توني ادامه بدي؟ گفت: تا هر وقت كه بشه. همين كه مجبور نباشم تو خونه باشم خوبه. گفتم: شهريه ات چي؟ گفت: به درك! بچه آوردن، شهريه اش رو هم بدن. من چي ميتوانم به اين جوان بگويم؟ نسل ما، نسلي بود كه آدم هاي متفاوت كنار هم در يك خانه زندگي مي كردند. پدربزرگ، مادربزرگ، عروس و داماد. همه شان هم يك جوري همديگر را تحمل مي كردند. خود اين يكدست نبودن انگار يك جور تحمل و سازگاري هم با خودش مي آورد. ولي الان در يك خانواده، هيچ كس تحمل ديگري را ندارد. تحمل اينكه من ازدواج كنم و در خانه پدرم باشم وجود ندارد. پدر و مادرها بچه هاشان را باور ندارند. بچه ها، پدر و مادرها را قبول ندارند. يك موقعي بود كه پدر دانشش به مراتب بيشتر از فرزند بود؛ يعني پدر آموزش مي داد. رئيس خانواده بود. الان پدر از فرزند عقب افتاده؛ بچه اش كامپيوتر بلد است؛ چت بلد است؛ هزار جور كلك بلد است كه او بلد نيست. اتفاقي كه ميافتد اين است كه پدر مي خواهد حكومت كند ولي شرايط حكومت را ندارد. دانشش را ندارد. جذبه اش ريخته؛ خفه شو بنشين ندارد. 2دفعه بگويد خفه شو بنشين، بچه هه برمي گردد، جواب مي دهد. مگر نميدهد؟ اين مي شود كه اصلا مكالمه اي بين اين 2 نسل اتفاق نمي افتد. هيچ كدام حاضر نيست حرف آن يكي را بشنود، به آن فكر كند. بالا پايينش كند. مي گويد به من چه ربطي دارد؟ گرفتار است برود فلان جا. اسم هم مي برد. چه بلايي سر اين نسل آمده؟ چه بلايي سر ما آمده؟ بعضي وقت ها با خودم فكر مي كنم اينها خيلي از اين چيزها را از خود ما ياد گرفته اند. تحمل نداشتن را از خود ما ياد گرفته اند. دروغ گفتن را. مصرف زده بودن را. روي بيلبوردهاي اتوبان مدرس، ساعت هاي مچياي تبليغ مي شود كه گاهي قيمتشان به۴۰ ميليون هم مي رسد. براي كي اين را آگهي مي كنيم؟ وقتي اين ساعت را دستت ميكني اصلا ديگر مهم نيست خودت كي هستي و چي در چنته داري. لااقل آن جوان و دور و وريهايش اين طوري فكر ميكنند. همه چيزشان شده مارك. شده brand. ؛ شده sms. توي كافه در فاصله 70سانتي متري هم نشسته اند، به جاي اينكه با هم حرف بزنند براي هم sms مي فرستند. نه روزنامه ميخوانند، نه اخبار گوش ميكنند و نه از چيزي خبر دارند. فقط منافع خودشان را خوب مي شناسند. مي دانند چطوري سر پدرشان را كلاه بگذارند. خوب ميدانند سر مادرشان را چطوري شيره بمالند. نمي دانم همه اين طوري هستند يا نه ولي اين را مي دانم كه از هر 10 دانشجوي من توي دانشگاه 8 نفرشان اين طوري اند و ميدانم من و شما در اينكه او اين طوري به زندگي و آدم ها نگاه ميكند بي تقصير نيستيم. *پ.ن:این مطلب را با راهنمایی دوستم ندا پیدا کردم .اما استاد جلالی استاد عکاسی مطبوعاتی ما بود
آدم ها خودخواه شده اند. هر كسي فقط خودش را مي بيند. حواسش فقط به خودش هست. تنه مي زند تو را زمين مي اندازد به قيمت اينكه خودش برود جلو. به دانشجويم ميگويم تو يك انساني. عكاسي هم مي كني. برو اين مردمي را كه گرفتارند، بدبختند ببين؛ بپرس چرا به اين روز افتاده اند؛ چه كار دارند مي كنند.
توسط محبوبه علی پور
| دوشنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۸۶ |
چه بر سر اين نسل آمده؟
مشخصات وب
چند خط در میان زندگی .... ازروزگار کاغذی یک زن
آرشیو وب
- بهمن ۱۴۰۱
- مرداد ۱۳۹۷
- آبان ۱۳۹۶
- شهریور ۱۳۹۶
- مرداد ۱۳۹۶
- تیر ۱۳۹۶
- دی ۱۳۹۵
- مهر ۱۳۹۵
- مرداد ۱۳۹۵
- تیر ۱۳۹۵
- خرداد ۱۳۹۵
- اردیبهشت ۱۳۹۵
- فروردین ۱۳۹۵
- اسفند ۱۳۹۴
- بهمن ۱۳۹۴
- دی ۱۳۹۴
- آذر ۱۳۹۴
- آبان ۱۳۹۴
- مهر ۱۳۹۴
- شهریور ۱۳۹۴
- مرداد ۱۳۹۴
- تیر ۱۳۹۴
- بهمن ۱۳۹۲
- دی ۱۳۹۲
- آذر ۱۳۹۲
- آبان ۱۳۹۲
- مهر ۱۳۹۲
- شهریور ۱۳۹۲
- مرداد ۱۳۹۲
- تیر ۱۳۹۲
- خرداد ۱۳۹۲
- اردیبهشت ۱۳۹۲
- فروردین ۱۳۹۲
- اسفند ۱۳۹۱
- بهمن ۱۳۹۱
- دی ۱۳۹۱
- آرشيو