توسط محبوبه علی پور
| دوشنبه نوزدهم شهریور ۱۳۸۶ |
خسته ام .خسته از این روزمرگی مرگ اور وکسل .به خانه که میرسم خودم را روی تخت یله میکنم -گاه نیز بعد لحظه ای سق زدن چند لقمه که نمی فهمم چیست- خانه امشب خالی است نه مادرم .نه پدرم ونه ته تغاری هیچکدام نیستند شاید بازهم بیرون شهر رفته اند ."چند روز دیگه پاییز وماه رمضون میرسه این روزا رو باید غنیمت دونست وگردش کرد " مادرم میگوید.من توی تختم .خسته وبی حوصله .کلید در قفل میچرخد .من حوصله ندارم که حتی سلام کنم .خودم را به خواب میزنم .مادرم در اتاقم راباز میکند "طفلک بچه ام هلاکه .خوابیده"مادرم میگوید .ومن چقدر این لحن مادرانه اش را دوست دارم آنقدر که دلم میخواهد خودم را به خواب بزنم .امابیشتر دوست دارم آنقدر بیحوصله نبودم وبه او سلام میکردم ومیگفتم :دوستت د ارم .هزار بار تورا وسادگیت را ودردهایت را دوست دارم