برش اول:
ازیکی از چند در بیمارستان وارد می شود .اینجا یکی از بزرگترین ومعروفترین بیمارستانهای شهر است اما هیچ علامت ونشانه ای برای راهنمایی مراجعان به چشم
نمی خورد. در میانه مسیر ؛ باجه اطلاع رسانی خود نمایی میکند . از خانم راهنما نشانه اوژانس را می پرسد؛ واو با اشاره دست میگوید: پشت همین ساختمان.
در انتهای ردیف دیوارهای خاکستری بلند ، در زرد اتوماتیکی به چشم میخورد که تکه کاغذی رویش نصب شده " ازدر اصلی اورژانس وارد شوید" اما کدامین در؟!
همراه با چند مراجعه کننده سرگردان ، ساختمان را دور می زند.ازدور جمعیتی که پشت در ی انتظار میکشند ، دیده میشود. اینجا در اصلی است.دفترچه بیمه اش را نشان میدهد ونام بخشی را میگوید. وارد می شود. ازبدو ورود آنچه بیشتر دیده؛ نه نیروهای سپید جامه درمانگر بلکه مردان آبی پوش انتظامات است. بازهم در زرد اتوماتیک بخش قلب بسته است ، البته بدون حتی تکه کاغذی...
ناگهان مردی آبی پوش با کنترلی در دست می رسد در را لحظه ای باز میکند. خودش را به سالن می اندازد .هنوز وارد سالن نشده ؛ مرد آبی پوش کنترل را می زند. در باشدت به بازویش میخورد.بدون توجه به درد بازویش ،با تعجب به مرد درشت هیکل میگوید: اینجا بخش قلب نیست؟ مرد با نگاهی فاتحانه جواب میدهد: اول باید به اتاق کناری بروید...
برش دوم:
آدمهابالهجه هاولباسهای مختلف گوشه وکنار محوطه نشسته اند گروهی زن وکودک مشغول خوردن غذایی هستند.چادرسفری همراهشاننیز حلقه وار به گوشه ای افتاده است .
"از بیمارستان وبویش بدم می اید . نمیتوانم نفس بکشم ". زن جوانی که همراه بیمارش از شهرستان آمده است.می گوید : اینجا همه مریض می شوند. دیشب زنی را با سر وصورت غرق خون اوردند .فکر کردم تصادف کرده ، گفتند شوهرش زده است.
او ادامه داد ، چندهفته از شهرمان آمدیم .شهرمان بیمارستان دارد اما گفتیم شهر بزرگ بهتر است .به هرحال امکاناتش بیشتر است و دکترها بهترند. چندبار قرارشده عمل کنند گفتند بعد.ماهم ماندیم....
درمیان هجوم مراجعه کنندگان صدای فریاد مردی شنیده می شود که با تلفن همراهش کسی را تهدید میکند ؛ چرا گوشی رو میدی به زنت من باتو کاردارم....
یاد صحنه دیگری می افتد ؛ در بیمارستانی دیگر ، مردبیماری که به شدت خونریزی داشت با تلفن همراه خانه یا اتوموبیلی را معامله میکرد.
*برش سوم
هیچوقت اینقدر بد نشده بودم که منتظر شوم تا رنج یکی را ببینم .امامدتی است که منتظرم تا آمبولانس بیماریا مصدومی بیاورد. میگویند ساعت ده دوازده صبح زمان شلوغی اورژانسهاست .اماهنوزخبری نیست. پشت در بخش اورژانس سوختگی می نشینم .چند زن ومرد منتظرند تا بیمارانشان ویزیت شوند. سوختگیهایی از 80 تا 95 درصد دارند وهمه امیدوارند بیمارشان بهبود پیداکند. زن میانسال به دخترجوانی که غمگین است میگوید: ناراحت باش دکترای اینجا کارشان خیلی خوبه امکاناتش هم خوبه... زن دیگر آرام میگوید: خداکمک کنه اینا وسیله ان....
*برش چهارم
زن وهمراهش با شتاب به طرف درخروجی می روند. اما نگران است این را از کلماتش میتوان فهمید.
- د ه تا دکترریختن روی سرش .میگم کلیه هاش رو چک کنین. میگن دیابتش مهمه ... فایده نداره از بیمارستان که اومد بیرون میبرمش پیش یک ارولوژیست خوب....اینجا فقط دانشجوها رو آموزش میدن....
برش پنجم:
از بیمارستان که خارج می شود دنیای دیگری را تجربه میکند تلاش مردم وخریدهای پاییزی اورا به وجد می آورد....
انگار کسی در ذهنش میخواند...همه چی آرومه من چقدر خوشبختم.......