توسط محبوبه علی پور
| شنبه بیستم شهریور ۱۳۸۹ |
تو آمدی که شب از چشمهای من برود
سپیده سر بزند...خستگی ز تن برود
پرنده ای که اسیر شکسته بالی بود
به اشتیاق تو تا اوج پر زدن برود
تو آمدی که به یمن تو شعر ناقص من
به اوج قله ی زیبایی سخن برود
به روی سینه ی من سر نهاده ای و مباد
که عطر موی تو از ذهن پیرهن برود
نمی گشایم اگر لب زلب...نمی خواهم
که طعم بوسه ی ناب تو از دهن برود
تو شوق رویش باغی که بی تبسم تو
شکوفه دم نزند...عطر نسترن برود
من آمدم که تو را خط به خط ترانه کنم
تو آمدی که شب از چشمهای من برود...
* انسیه موسویان