توسط محبوبه علی پور
| چهارشنبه بیستم مرداد ۱۳۸۹ |
برش اول:
بعدازماهها باهم رفتیم بیرون تا ناهار بخوریم وحرف بزنیم... ناراحت بود .ازهمه ازهمه همه از مادرش از خدا..میگفت : مادرم همین که من سلامت به خانه برگردم راضیه ..دیگه بقیه مسایل مهم نیست...فقط فیزیکم مهم هست که تصادف نکرده باشم....
برش دوم:
جلسه بسیجیان است حرف از شهداست . دلم میگیرد.....یاد دوستان همبازی کودکیم می افتم که دیگرنیستن....میدانم اگر بودن هم مرانمیدیددند یا من نمیددمشان....مثل الان که خیلیها دیگر آنها رانمی بینیم...
برش سوم :
فعلن همه نامریی هستیم .....