چند خط میان زندگی

از روزهای دور خبرنگاری تا این روزها که  نویسنده ام

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

گل سيمين؛ روايت زنانه اي از جنگ  

توسط محبوبه علی پور | یکشنبه چهارم آذر ۱۳۸۶ |

 

 

 

گرچه كتاب روزهاي دفاع مقدس غالباً روايتي مردانه دارد، اما شيرزنان اين سرزمين نيز فصولي از آن را به نام خود ثبت كرده اند. از

 

همين روست كه جلوه هاي بي بديل اين حماسه هاي جاودانه را مي توان در لابه لاي بسياري از آثار دفاع مقدس ديد.

«گل سيمين» كه از سوي انتشارات سوره مهر به چاپ رسيده نيز گوشه هايي از نقشها و چهره هاي ماندگار را به ثبت رسانده است.

كتاب مزبور شرح خاطرات «سهام طاقتي» دختري از خطه خرمشهر مي باشد كه در روزگار نوجواني و جواني جنگ و حوادث آن را تجربه كرده است.

نثر ساده، روان و البته لحن صميمي اثر به خوبي خواننده را با قهرمان كتاب «سهام» همراهي مي كند. اين كتاب را به لحاظ شيوايي و صميميت مي توان در حد اثر به يادماندني و زيباي هوشنگ مرادي كرماني با عنوان «شما كه غريبه نيستيد» به شمار آورد.

* «اطراف محله ما نخلستان بود، محل هميشگي بازي من. دوستان زيادي داشتم كه با هم هفت سنگ بازي مي كرديم، وقتي خودروهاي پودر تك و دريا مي آمدند و آهنگ پخش مي كردند، به كوچه مي پريديم و دست زنان تا هرجا كه مي رفتند دنبالشان مي دويديم.»

تعلقات ديني خانواده، خواسته هاي كودكانه، محيط اجتماعي حاكم و به طور كلي سيماي واقعي زندگي قهرمان و بي پيرايگي روايت به گونه اي است كه با هر ورق زدن كتاب، حس همذات پنداري بيش از پيش تقويت مي شود.

* «پدربزرگ پدري ام مذهبي سفت و سختي بود... بازاري بود و مقيد كه نمازش را اول وقت بخواند ... روزي به خانه ما آمد، روي صندلي نشست، كيفش را زمين گذاشت و گفت: «فاضل !تلويزيون نخر، بچه هايت را فاسد مي كند.»... ولي پدرم خريد... تلويزيون را خريد، ولي حواسش جمع بود تا اگر صحنه ناجوري نشان داده شود آن را خاموش كند. وقتي نبود جانشين او من بودم كه كانال ناجور را عوض مي كردم.»

زماني كه حوادث كتاب به روزهاي دفاع مقدس مي رسد اين صميميت با پس زمينه اي از طنز و جديت صورتي ديگر به خود مي گيرد. چنانكه چاشني طنز آن نه تنها باعث تنزل اثر نشده، بلكه به آن نيز لطافتي خاص مي بخشد كه صحنه هاي جدي روايت را تعديل مي كند.

* «وقتي رفتم عكس بگيرم، نگفتند عينكت را بردار. عكس را كه آوردم همه مي خنديدند و مي گفتند: تا حالا اسكلت با عينك نديده بوديم.»

و صحنه هاي حماسي كه بي شك بالاترين بسامد اثر را به خود اختصاص داده است گواه زنده اي بر جانفشانيهاي حماسه آفرينان سالهاي جنگ است.

* «اسماعيل شهيد شد، رباب باردار بود و براي زايمان به بيمارستان رفته بود. بعد از شهادت اسماعيل، رباب صاحب يك دختر شد. دختري كه هيچ وقت پدرش را نديد.» و يا:

* « علي به خانه برگشت و گفت: «فقط يه بچه كشته شده» هوا كه روشن ترشد، فهميديم آقاي غلامي كشته شده است. كمرش نصف شده بود و علي فكر بود كرده بچه اي كوچك است.

رنگ حماسي انقلاب زماني فزوني مي گيرد كه دلاور مردان و شيرزنان تعهدات و مسؤوليتهاي خود را با شور انجام مي دهند.

«خودم بالاي سر مجروحي بودم كه دكتر كلهر پيشاني اش را بخيه مي زد. باز دكتري !گفت: دكتر: سريع تر بزن بره... كلهر گفت: نه صورتشه بايد جوري بزنم كه بعدها جاش نمونه.

همچنين چهره قدرتمند زنان در اين روايت حس افتخار را در خواننده زنده مي كند.

* «شوهرش نتوانسته بود راضي اش كند كه از شهر برود، اما خودش به شيراز رفته و گفته بود، هر وقت دلت خواست بيا، زن هم گفته بود هر وقت جنگ تموم شد ميام.

«شهناز گاهي با بچه ها شوخي مي كرد. لباس شيري رنگي داشت كه آن را به بچه ها نشان مي داد و مي گفت: لباس عروسيه !نامزد داشت... وقتي به سردخانه رفتم ديدم «شهناز» ها كنار هم در سردخانه خوابيده اند. شهناز حاجي شاه لباس شيري رنگش را پوشيده بود.»

در جايي ديگر نيز آمده است:

* «ما لجبازي كرديم و گفتيم شهر را رها نمي كنيم. «گفت: شهر را رها نمي كنيم يعني چه؟ عراقيها خيابان به خيابان جلو اومدن. الان تو خيابان پشت سري شما هستن اگه همين الان سوارنشين معلوم نيس پشت سر ما زنده بمونين يا نه؟

بازهم گفتيم: ما نمياييم. «گفت: اگر نيايين، همين الان به هر كدومتون يك تير خلاص مي زنم تا دست عراقيها نيفتين.»

به هر روي اثر ياد شده از فراز و فرودها، تلخيها و شادكاميها و ذكر جلوه هاي گوناگون زندگي مردم خرمشهر است از مهاجرتها، باورهاي ديني و ... چنانكه سير زندگي را به روشني مي توان در آن درك كرد، زيرا كتاب خود عين زندگي است.

ناگفته نماند، اين احساس بدون تلاش تدوينگر اثر ناهيد سلماني نصيب خواننده نمي شود. بنابراين اينجاست كه به خوبي مي توان دريافت كه بازنويسي هنر نويسنده است.

 

مشخصات وب
چند خط در میان زندگی .... ازروزگار کاغذی یک زن
آرشیو وب
  • بهمن ۱۴۰۱
  • مرداد ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای چند خط میان زندگی محفوظ است .