* برش اول:
صبح که با پدرم مثل همیشه به روزنامه می آمدم .روبه روی حرم که قرار گرفتیم وسلامی دادیم. به خدا وبزرگان دین گفتم .من سالهاست رها شدم درواقع همه ازخانواده تا اداره وجامعه سالهاست مرا به حال خود وا گذاشته اند ونمیبینند .شما مرا ببینید ورهایم نکنید....*
* برش دوم:
بعد ازدوماه ازانتقالم به سرویس حوادث وکشف دنیاهای مردانه بعد ۱۴ سال .امروز بعد از آنکه اغلب خبردارشدن . من هم مطلع شدم سرویس من دوباره منحل شد.بچه ها برای این سرگردانی میخواهند همدردی کنند
اما من هنوزدر رخوت دوماه پیشم .درد وخونریزی روحم را دیگر حس نمیکنم. ...
وقتی از سرویس بانوان- مرحومه مغفوره- آمدم چندقرار گزارش وچندمطلب آماده داشتم .که روی دستم ماند الان هم همینطورم....
دراین شرایط نمیدانم امسال روزخبرنگار .خبرنگار می مانم...
* پ.ن: سالهاست که به بهانه اینکه من زنی توانمند.مستقل .عاقل .با عرضه و... هستم هیچکس توجهی به من نمیکند انها معتقدند من میتوانم درست تصمیم بگیرم .درست زندگی کنم پس نیازی به انها ندارم...امامن به انها نیازدارم..........