چند خط میان زندگی

از روزهای دور خبرنگاری تا این روزها که  نویسنده ام

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

توسط محبوبه علی پور | سه شنبه هشتم تیر ۱۳۸۹ |

دلم ميخواهد  ساعتها  پتورا زير چا نه ام بكشم وبخوابم . با اكراه چشمانم را باز ميكنم رد باريكي ازنور خودش را از لاي پرده تور پنجره بيرون ميكشد وروي صورتم مي پاشد. . هنوز خستگي ميهماني شب قبل از تنم در نيامده . هميشه  سهم من از اين ميهمانيهاي بيحاصل

همين كسالت است . شلوغي دوروبرم توي ذوق مي زند. لباسهاي سرگردان  "همايون" دراتاق رها شد ها ند. روي ميزارايشم انبوهي از خرده ريزهاي كوچك وبزرگ ورنگين  وول ميخورند. ياد حرف " هليا" خواهر همايون مي افتم.

-         بعد ازاين مهمون بازيهاي شوهرت  اگه تلويزيون رو توي وان حموم ديدي نبايد  تعجب كني...

چشمم به شيشه شير نگين دخترهليا مي افتد كه كنار بقيه وسايل روميز وارونه شده. چك هديه پدرم از چندقطره شير خيس شده است . خرت وپرتها را  توي دهن گشاد قفسهاي اطرافم ميريزم. روي ميز را با تكه اي دستمال كاغذي پاك ميكنم .

همايون روي تخت هنوز خواب است .مثل هميشه با چشمهاي نيمه باز.

همايون خواب خرگوشي ميكنه...

اين رامادرش درهمان روزهاي اول ازدواجمان گفت .

صداي زنگ تلفن در سالن ميپيچد با دستمال كاغذي مرطوب به سالن ميروم .

سلام ببخشين بي موقع مزاحم شدم شيشه شيرنگين اونجاست؟

بله

دلم ميخواهد كلمات انقدر مختصروكوتاه شوند كه فقط با يك صوت بتوان تمام منظور را رساند. اما هليا حرفها را كش ميدهد

پس به رامين ميگم از شركت اومد بياد دنبالش راستش حال ندارم برم شيشه بخرم .رامين هم كه نمي تونه اصلا خريد بلد نيس....راستي طرفاي غروب خونه هستين...

بله

گوشی را بعد از چند جمله كه رد وبدل مي شود  ميگذارم .

نورگيرترين قسمت اپارتمان كوچك ما ، اشپزخانه است اما اينجاهم ازنور وروشني خبري نيست .  زير كتري را روشن ميكنم. تكه هاي نان را از فريزر بيرون ميكشم .  صداي محو زنگ همراه همايون ازجايي شنيده ميشود. با كمي گشتن از زير پايه يكي از مبلها پيدايش ميكنم .

سلام .خانم لطفي .همايون هست ؟

آقاي صلحي همكارهمايون در شركت است . تلفن را به اتاق خواب ميبرم تا همايون صحبت كند .همايون با دهاني خشك ولحني وارفته جملات كوتاه را رديف ميكند.

نه نميام.برنامه هاروكنسل كن....

چشمهايش نيمه باز است .شايد هم بيشتر بسته.

گوشي را روي تخت رها ميكند باغلتي مي خوابد.

به آشپزخانه ميروم .دستم را زير شير اب ميگيرم .جريان سرد اب روي انگشتانم سر مي خورد با اسفنجي كفها را روي ظرف كريستال ميمالم .ميدرخشد .من لذت ميبرم.

اگربچه داشتم ميتوانستم برايش صدها حباب بسازم.

اين را با خودم ميگويم .

صداي سوت كتري ميپيچد....

سفره را روي ميز ميچينم.  ميدانم هنوز همايون بيدار نميشود.تكه  اي از شيريني  را در دهانم ميگذارم. من عاشق شيريني ام. دستي روي صورتم ميكشم .گونه ام برجسته تر شده است. بازهم وزنم بالا رفته .سفره را جمع ميكنم.

صداي پايي مدام از طبقه بالا مي ايد وبعد گريه كودكي؛ همسايه هميشه پر سرو صداست.

از قفسه آشپزخانه دفترچه صورتي را برميدارم. " مكاشفه هاي شكمي" اين اسم را همايون گذاشته جون من تمام اطلاعات غذايي را اينجا مينوسم. از انواع دستورپخت تا ميزان كالري مواد. ورق ميزنم .50 گرم شيريني 250 گرم كالري .يك پرتقال متوسط 75 كالري...

به اتاق خواب برميگردم همايون هنوز خواب است. نور تنش را پركرده و پاهايش تا ساق از زير پتو بيرون مانده است .همايون با اينكه پرخوراست اما چاق نيست ، به او حسوديم ميشود. چشمانش بسته است به صورتش نزديك ميشوم .خوابش عميق است.

ياد حرف هليا مي افتم، " مردا اونقدر عميق ميخوابن كه فكر ميكني خواب ابدين.."

دلم مي لرزد. صورتم را به صورتش نزديكتر ميكنم.

به سالن ميروم .دستگاه تردميل را روشن ميكنم وقدم برميدارم .قدمهايممتدي كه ميدانم بهجايي نميرسند.

آنقدر روي تردميل براي كاهش وزن ضرب وتقسيم كرده ام ؛ ميدانم اگر دستگاه روي درجه بالا باشد هر18 ثانيه يك كالري كم ميكند امامن امروز حوصله ندارم.آهسته ميروم يعني هر25 ثانيه يك كالري...راه ميروم بدون ان كه به جايي برسم.

 دستگاه مسخره يه اين تردميل ها...

اين راهميشه همايون ميگويد.

 

*

با همايون از پله ها پايين ميروم روي پاگرد همسايه طبقه بالا را باخانواده ميبينيم. .باهم به اين ساختمان امديم وهمسايه شديم اما خانه اوهميشه پرسروصدا  وخانه ماگاهي شلوغ ميشود.وقتي به خيابان ميرسيم  ؛ همايون ميگويد : اينا هم بايدكم كم توي خونه شون براي تردد طرح زوج وفرد رو اجراكنند ها...

باهم ميخنديم.    .خيابان ومردم مثل هميشه اند.شلوغ.سرگردان .عصبي.

جواب آزمايش مثل هميشه منفي است .من ازدرون فروميريزم .ديگرخالي شدم ..تهي تهي...

به خانه برميگرديم .من روبه روي ميز آرايشم مينشينم. اشكهايم سرميخورند.

هلياميگويد : هيچوقت جلوي اينه گريه نکن ..

امامن اشك ميريزم .همايون لبه تخت مينشيد.

مگه ماالان خوشبخت نيستيم .چرا اينقدر خودت روعذاب ميدي ...چند بار بگم از بچه متنفرم..من از تو بچه نميخوام....

پيراهنش رابالا ميزند وتنش را نشان ميدهد.

بهارمن ازاينهمه زخم وامپول عذاب ميكشم ....ازاين تكه تكه كردن وازمايشها...

بدون انكه به اونگاه كنم با بغض جواب ميدهم : من بچه ميخوام يه بچه كه مال خودخودم باشه ...

همايون ازاتاق بيرون ميزند .صداي بستن در اپارتمان ميپيچد.

*

براي چندمين بار با اصرار همايون را راضي ميكنم كه به درمان  ادامه دهد.قبول ميكند.به مطب خانم دكتر رفعت ميرويم .

امروز كه بامن كاري ندارين.همينجا توي ماشين ميمونم...

همايون ميگويد.من هم موافقت ميكنم.هنوز اسانسور پايين نيامده روي ديواركنار آسانسور كنار انهمه شماره تلفن ودست خطهاي معناداروبي معني ؛ نوشته اي با خط درشت وواضح توجهم را جلب ميكند.

به من بگو دوستت دارم تا بيشتر باوركنم كه زنم.... پگاه....گناهكار بيتقصير  ..ساعت تماس...تلفن..

آسانسور پايين مي آيد.

*

چند ماهيست كه ديگرهمه چيز؛ همه چيز رسما بين من وهمايون تمام شده با امضاي چند  ورق كاغذ...پيش چشم چند ادم كه چند روز پيش اشنا بودند وامروز غريبه غريبه.هميشه به اين شروع وپايان كاغذي خنده ام ميگرفت .اماحالا ميبينم اين جدي ترين بازي زندگيست.

دلم ميخواهد ديردير به خانه پدري برگردم .بيهوده درخيابانها پرسه ميزنم.  مثل هميشه اند اين آدمها وخيابانها؛ عجول.عصبي.....

ناگهان همايون را بازني در اتوموبيلي مي بينم با سرعت از كنارشان رد ميشوم. صداي همايون را ميشنوم

بهار بهار صبركن...

صداي بستن در مي ايد. باز صداي همايون است

پگاه توچراپياده شدي ...

من دور ميشوم دوردوردور....

 

 

مشخصات وب
چند خط در میان زندگی .... ازروزگار کاغذی یک زن
آرشیو وب
  • بهمن ۱۴۰۱
  • مرداد ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای چند خط میان زندگی محفوظ است .