توسط محبوبه علی پور
| دوشنبه سی و یکم خرداد ۱۳۸۹ |
دوستی غریبه وادارم میکند بازهم از زندگیم راز گشایی کنم....
اتاقم کوچکتر شده تختم را بخشیدم به رفتگر. کتابخانه ای به خواهرم. کتابهایم را حراج کردم .میترسم هر روز جایم تنگ تر شود.... اما لالایم را هنوز دارم همان لحاف پشم شیشه نارنجی را .دوستش دارم .فقط مال خودم است.....وتنها تن مرا لمس کرده.. باوفاست لالایم....دلم میخواهد هیچوقت هیچوقت عشقم نیاید...هنوز تمام روحم از عشق درد میکند... من دیگر توان عشق راندارم....فقط میخواهم زندگی کنم....مثل یک آدم گاگول دوست داشتنی جذاب امروزی....