توسط محبوبه علی پور
| جمعه بیست و هفتم آذر ۱۳۸۸ |
* مادر بزرگ مادریم اواخر دوره قاجار ازدواج کرد. خودش نمی دانست چند ساله بود اماهمه فامیل میدانستند این تک دختر یک ملاک سرشناس دل خوشی از همسری با اخرین فرزند تاجر ی صاحب نام ندارد....زمانی که پیر شده بود و شوهرش نیز مرده بود.روزی میگفت: میگن بعد از مرگ زن و شوهرا پیش هم میرن اما من نمیخوام پیش شوهرم برم اینجا کم ازش رنج ندیدم...دیگه بسمه...
* مادربزرگ من ۱۲ سال هم نداشت که عروسش کردن...همیشه میگه: پدرم رونمیبخشم منو زود شوهرداد اون هم با مردی که بیست سالی از من بزرگتر بود...شب عروسی من کنار عروسکهام خواب بودم که بردنم...شوهرم بد نبود اما من اوایل ازش میترسیدم ... من خونه شوهرم سرخک گرفتم ..شوهرم خیلی خوب بود اما خیلی زود مرد ومن با سنی کمتراز سی سال بیوه شدم.....
* خیلی از دوستان من که دهه سوم زندگی را سپری میکنند هنوز مجردهستند..........