باد پاییز زوزه کشان می وزید .عقربه های ساعت پرشتاب ثانیه های نیمه شب را پشت سر میگذاشتند. " مادر " با خستگی از بستر برخواست وبه طرف پنجره رفت. غبار سرگردان دیدن را دشوار کرده بود. مادر چند دقیقه ایستاد اما خبری نبود .نه رهگذری ونه حتی گربه ای شبگرد. با قدمهایی سنگین دوباره به بستر بازگشت .مدتی بعد صدای پارس مدام سگهای ولگرد کوچه را پر کرد." مادر" هراسان دوباره از جایش بلند شد وبه طرف پنجره رفت . پنجره را بازکرد وبا چشمانی کم سو به کوچه چشم دوخت . سگها در تاریکی نیمه شب همچنان پارس میکردند.او با دلهره منتظر بود تا شاید صدای پایی یا فریاد ی را بشنوداما صدای سگها نیز قطع شده بود. ایستاد. آنقدر که استخوانهای نحیفش به گز گز افتاد.اما خبری نبود . نفسی بلند کشید وبه سوی صندلی تک افتاده گوشه هال رفت ونشست . هنوز چرت کوتاهی نزده بود که با صدای بستن در آپارتمان از جا جست .پسر جوانش با لبخند سلامی کرد وگفت: مادر، چرا اینجا نشستی ؟برین سرجاتون بخوابین..
مادرجواب داد: با صدای سگها بلند شدم .اومدم ببینم تو خیابون چه خبره..؟
پسر گفت: اما من فقط به خاطر صدای بارون دلم میخواد پنجره رو بازکنم وخیابون رو ببینم....