چند خط میان زندگی

از روزهای دور خبرنگاری تا این روزها که  نویسنده ام

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

پنجره

توسط محبوبه علی پور | جمعه هشتم آبان ۱۳۸۸ |

باد پاییز زوزه کشان می وزید .عقربه های ساعت پرشتاب ثانیه های نیمه شب را پشت سر میگذاشتند. " مادر "  با خستگی از بستر برخواست وبه طرف پنجره رفت. غبار سرگردان دیدن را دشوار کرده بود. مادر چند دقیقه ایستاد اما خبری نبود .نه  رهگذری ونه حتی گربه ای شبگرد. با قدمهایی سنگین دوباره به بستر بازگشت .مدتی بعد صدای پارس مدام سگهای ولگرد کوچه را پر کرد." مادر" هراسان دوباره از جایش بلند شد وبه طرف پنجره رفت . پنجره را بازکرد وبا چشمانی کم سو به کوچه چشم دوخت . سگها در تاریکی نیمه شب همچنان پارس میکردند.او با دلهره  منتظر بود تا شاید صدای پایی یا فریاد ی را بشنوداما صدای سگها نیز قطع شده بود. ایستاد. آنقدر که استخوانهای نحیفش به گز گز افتاد.اما خبری نبود . نفسی بلند کشید وبه سوی  صندلی تک افتاده گوشه هال رفت ونشست . هنوز چرت کوتاهی نزده بود که با صدای بستن در آپارتمان از جا جست .پسر جوانش با لبخند سلامی کرد وگفت: مادر، چرا اینجا نشستی ؟برین سرجاتون بخوابین..

مادرجواب داد: با صدای سگها بلند شدم .اومدم ببینم تو خیابون چه خبره..؟

پسر گفت: اما من فقط به خاطر  صدای بارون دلم میخواد پنجره رو بازکنم وخیابون رو ببینم....

مشخصات وب
چند خط در میان زندگی .... ازروزگار کاغذی یک زن
آرشیو وب
  • بهمن ۱۴۰۱
  • مرداد ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای چند خط میان زندگی محفوظ است .