توسط محبوبه علی پور
| پنجشنبه پنجم شهریور ۱۳۸۸ |
مصطفی از خویشان دور بود .از آنهایی که بیشتر از خویشی به خانه ما رفت وآمد داشت .فکر نمیکنم گلویش پیشم گیر کرده بود چون از این جماعت اهل تکلیف است چیزی شبیه برادرم . از انها که خوشبخت تر از من هستند چون بی هیچ چون وچرایی هرچه تکلیف بدانند اطاعت میکنند .البته تکلیف را چارچوب ذهنی شان تعیین میکند .بیشتر از شش ماه پیش مساله خواستگاری مصطفی از من مطرح شد .نمیدانم چرا وردش کردم شاید میخواستم بازهم از ببزرگترها انتقام بگیرم ولجبازی کنم شاید توصیه خانم جانم که معتقد است دلم جایی گیر کرده مرا به این تصمیم واداشت .به هرحال ردش کردم .این ماههای آخری که سرگردان تر از قبل شدم بارها بهخود میگفتم : چرا ردش کردم اگر قبول میکردم کنار مردی داشتم که خوشنام وآبرومند بود .آقای مهندس متعهد و...
روزهای پر التهاب پس از انتخابات می گذشت .مصطفی پرسید که به کی رای دادم؟ جوابم دگرگونش کرد .هیچوقت اینقدر نا مهربان نبود .اوگفت مثل یک دخترک کوچک خام شده ام .... من هم بی رحم شدم وتلخی کردم آنقدر که دیگر مصطفی به خانه ما نیامد ............. من دیگر هیچوقت هیچوقت هیچوقت منتظرش نخواهم بود.............