برگهایی از دفتر خاطرات یک دانش آموز کاملا مثبت
عمه عزیزم ازدواج به هنگام شما را تبریک میگویم
دوشنبه ساعت 11شب
از وقتی من اوقات فراغت گرانبهایم را با تماشای برنامه های کاملا مثبت تلویزیون سپری میکنم بسیار نکات مهم را یاد گرفته ام .برای مثال در یک میان برنامه کاملا مثبت در باره ازدواج یاد گرفتم که اگر یک روز قصد ازدواج داشتم با یک خانم, به هنگام ازدواج کنم . همچنین اگر برای خواستگاری گل بردم از آن گلهایی بخرم که اگر نه شنید خیلی و ناگهانی پژ مرده نشود.
همچنین امروز که میخواستیم کارتی برای تبریک ازدواج سوم عمه جانم بنویسم با دانشی کاملا مثبت نوشتم : عمه عزیزم ازدواج به هنگام شما را تبریک میگویم وبااحترام کادویی به عمه جانم دادم . البته با آنکه من رفتاری کاملا مثبت داشتم اما نمیدانم چرا پدر ومادرم در شیوه ایی غیر تربیتی مرا امروز از پول تو جیبی محروم کردند وبا خشونت گفته اند : حق ندارم از اتاقم بیرون بیایم .من که از رفتار بزرگترها سر در نمی آورم .
سه شنبه ساعت 4 بعد از ظهر
امروز صبح وقتی پدر ومادرم با خشونت با هم صحبت میکردند فهمیدم من کمی دچار اشتباه شده ام وازدواج عمه جانم چندان هم به هنگام نبوده است چون 53 سال سن دارد . من یاد گرفتم که ازدواج کمتر از این سن برای خانم به هنگام است . من تصمیم دارم امروز کارت تبریک تازه ای برای عمه جانم بخرم و بنویسم : عمه عزیزم ازدواج نابه هنگام شما را تبریک میگویم.
سه شنبه ساعت 9 شب
تازه به خانه برگشتم .چون رفته بودیم مراسم فوت پسر خاله زن دایی مادرم . آنجا روی یک پارچه نوشته بودند .درگذشت نا بهنگام, من فهمیدم مردن هم مثل ازدواج است وبه هنگام ونا بهنگام دارد .اما نفهمیدم مردن کی بهنگام است ؟