توسط محبوبه علی پور
| جمعه بیست و سوم مرداد ۱۳۸۸ |
تاکستان
سالهای دور دخترکی در تاکستانی در حاشیه شهر باغبانی میکرد . یک روز اشراف زادهای جوان باخدم وحشم از مقابل تاکستان گذشت .اشراف زاده از سر غرور لبخندی محو به دخترک زد .دخترک نیز از سر احترام پاسخش را با لبخند داد .اشراف زده که توقع این بی حرمتی را نداشت به او اخم کرد وگذشت . روزها گذشت و دختر همچنین باغبان تاکها بود .تا آنکه بار دیگر ا اشراف زاده به تنهایی از کنار تاکستان گذشت . نگاهی به تاکستان پر بار کرد. چشمانش در خشید .از اسب فرود آمد وبه تاکستان وارد شد .دختر سراسیمه به طرف او آمد ویک سبد انگور را به او بخشید .اشراف زاده دانه ای انگور را در دهان گذاشت و به تاکی بر افراشته تبدیل شد.
