چند خط میان زندگی

از روزهای دور خبرنگاری تا این روزها که  نویسنده ام

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

داستانک

توسط محبوبه علی پور | جمعه بیست و سوم مرداد ۱۳۸۸ |
 

تاکستان

سالهای دور دخترکی در تاکستانی در حاشیه شهر باغبانی میکرد . یک روز اشراف زادهای جوان باخدم وحشم از مقابل تاکستان  گذشت .اشراف زاده از سر غرور لبخندی محو به دخترک زد .دخترک نیز از سر احترام پاسخش را با لبخند داد .اشراف  زده که توقع این بی حرمتی را نداشت  به او اخم کرد وگذشت . روزها گذشت و دختر همچنین باغبان تاکها بود .تا آنکه بار دیگر ا اشراف زاده  به تنهایی از کنار تاکستان گذشت . نگاهی به تاکستان پر بار کرد. چشمانش در خشید  .از اسب فرود آمد وبه تاکستان وارد شد .دختر سراسیمه  به طرف او آمد ویک سبد انگور را به او بخشید .اشراف زاده  دانه ای انگور را در دهان گذاشت و به تاکی بر افراشته تبدیل شد.

مشخصات وب
چند خط در میان زندگی .... ازروزگار کاغذی یک زن
آرشیو وب
  • بهمن ۱۴۰۱
  • مرداد ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای چند خط میان زندگی محفوظ است .