چند خط میان زندگی

از روزهای دور خبرنگاری تا این روزها که  نویسنده ام

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

کاملا خصوصی

توسط محبوبه علی پور | جمعه دوم مرداد ۱۳۸۸ |
 

امان از دست این ریزه های خانه ما

* چندروزپیش بعد از نه سال انتظار سرانجام یک دختر هم به قبیله ما اضافه شد .پسرهای خواهر برادرم به بیمارستان رفته بودند تا نوزاد را ببینند. پسر برادرم روبه پسر خواهرم میکنه و با لحن کودکانه میگه: بیا بیا دوتره (دختره)

* بچه خواهرم با دقت چشم به صفحه تلویزیون دوخته مادرم  که دستش را زیر چانه گذاشته با محبت نگاهش میکند .پسر خواهرم میگه: عزیز جون مجسمه شدین.

*خواهرم لباسهای پسرش رو عوض میکنه ومیگه دستت رو از آستینت در آر .اونم جواب داد عجله نکن دستم خوابش میاد. منظورش اینه که دستم خوابیده .چون چند روز پیش که به مامانش گفته بود آب بده خواهرم گفته بو د باشه الان پام خوابیده.

* پسر خواهرم تمام اتاقها رو بازدید میکنه تا وسایل نوزاد روببینه اما کالسکه و.. رو توی انبار گذاشتن .بعد به مامانم میگه : عزیز جون دایی جون اول باید وسایل نی نی رو میخریدن بعد نی نی دار میشدن.

* دختر یکی از دوستام وزنش زیاد شده پدرش میگه اگه چاق بشی عروست نمیکنم .سر شام چند لقمه کوچک  میخورد مامانش میگه چرا نمیخوری اونم میگه : اگه چاق بشم عروسم نمیکنین.

 

مشخصات وب
چند خط در میان زندگی .... ازروزگار کاغذی یک زن
آرشیو وب
  • بهمن ۱۴۰۱
  • مرداد ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای چند خط میان زندگی محفوظ است .