امان از دست این ریزه های خانه ما
* چندروزپیش بعد از نه سال انتظار سرانجام یک دختر هم به قبیله ما اضافه شد .پسرهای خواهر برادرم به بیمارستان رفته بودند تا نوزاد را ببینند. پسر برادرم روبه پسر خواهرم میکنه و با لحن کودکانه میگه: بیا بیا دوتره (دختره)
* بچه خواهرم با دقت چشم به صفحه تلویزیون دوخته مادرم که دستش را زیر چانه گذاشته با محبت نگاهش میکند .پسر خواهرم میگه: عزیز جون مجسمه شدین.
*خواهرم لباسهای پسرش رو عوض میکنه ومیگه دستت رو از آستینت در آر .اونم جواب داد عجله نکن دستم خوابش میاد. منظورش اینه که دستم خوابیده .چون چند روز پیش که به مامانش گفته بود آب بده خواهرم گفته بو د باشه الان پام خوابیده.
* پسر خواهرم تمام اتاقها رو بازدید میکنه تا وسایل نوزاد روببینه اما کالسکه و.. رو توی انبار گذاشتن .بعد به مامانم میگه : عزیز جون دایی جون اول باید وسایل نی نی رو میخریدن بعد نی نی دار میشدن.
* دختر یکی از دوستام وزنش زیاد شده پدرش میگه اگه چاق بشی عروست نمیکنم .سر شام چند لقمه کوچک میخورد مامانش میگه چرا نمیخوری اونم میگه : اگه چاق بشم عروسم نمیکنین.