توسط محبوبه علی پور
| جمعه هشتم خرداد ۱۳۸۸ |
خیلی از روزها می ایم پشت پنجره ات که هنوز به روی من بسته است می نشینم .نفس عمیقی میکشم و با ناخن خطی محو کنار پنجره ات میکشم تا تو ناراحت نشوی ولی نشان دهم که یک بار دیگر آمدم ونبودی وباز میروم تاروزی دیگر .شاید این پنجره باز شود. وتو یک کم مهربان به من نگاه کنی ومن امیدوار شوم که هنوز این سیاه مشقهای عجولانه ام را دوست داری... ومن کنارتو نفس میکشم وهنوز زنده ام....