توسط محبوبه علی پور
| دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۸۸ |
یکی از دوستام که حس میکنه از زندگی شهرستانی داره خفه میشه ومیخواد به آرامش برسه میخواد بره تهران .منم چند ماه پیش همین حس رو داشتم .فکر میکردم تهران یعنی تمامی آرامش .تمامی آرزوها. چند وقت بعدش هم گفتم به جهنم هر کشور آشغالی باشم ولی ایران نباشم.... اما دلم گیر این خاکه .امروز به دوستم گفتم من که نرفتم چون عاشقی آدم رو زمینگیر میکنه
پ.ن: تمام خانواده دوست شیدا خارج زندگی میکنن چندین پذیرش هم براش اومده اما اون اینجا مونده میگه ایران رو دوست دارم. میگه عاشق این بی برنامه گی بی ضابطه گی بی عدالتی و... این خاکم