توسط محبوبه علی پور
| یکشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۸۸ |
با فلفی که طعم فراق می دهد
با دردی که فصل را نمی شناسد
با خونی که بند نمی آید
بگو چکار کنم

وقتی شادی به دم بادبادکی بند است
و غم
مرا چون سنگی
در سراشیب یک دره دنبال می کند
دلم شاخه شاتونی که باد
خونش را
به در و دیوار پاشیده است
*غلامرضا بروسان