توسط محبوبه علی پور
| جمعه نهم اسفند ۱۳۸۷ |
با خواهرم فیلم دستهای خالی را میبینیم .خواهرم که تازه ۲۰ ساله شده با اندوه نگاه میکند او هیچ تصوری از جانبازان اعصاب وروان وحتی پدرم ندارد .اوبه یاد نمی آورد که یک روز پدرم سماور وقوری روشن را روی خودش واژگون کرد .....او اصلا پدرم را به خاطر ندارد.
دوستم میگوید ومن با اندوه میشنوم بدون انکه باور کنم
**

از همین فیلم
سرباز با اشاره به چادری در دست خطاب به مافوقش :لباس متهما رو نمیپوشه
حوریه با اشاره به همان چادر سیاه : قرار نبود لباس متهما باشه