توسط محبوبه علی پور
| شنبه بیست و یکم دی ۱۳۸۷ |
این روزها آدمهای زیادی را کشف کردم .به نظرم از جذابترین کشفها همین است آدمهایی کهسالها تو به آنها احتیاج داشتی وتصادفی به زندگیت سرک میکشند .یکی از اینها ژاله اصفهانی است بانوی شاعر امیدها .چرا که بارها وبارها شعرهایش را خواندم وشنیدم اما نمیشناختمش.
حال شعرهای اشنای او
- بشکفد بار دگر لالهٔ رنگین مراد، غنچه سرخ فروبسته دل باز شود / من نگویم که بهاری که گذشت آید باز، / روزگاری که به سر آمده، آغاز شود. / روزگار دگری هست و بهاران دگر
- شاد بودن هنر است، / شاد کردن هنری والاتر / لیک هرگز نپسندیم به خویش، / که چو یک شکلک بی جان / شب و روز، / بیخبر از همه، / خندان باشیم. / بیغمی عیب بزرگی است، / که دور از ما باد!
- یاد تو / قطره قطره میچکد از چشمم / روی تو / رفته رفته میرود از یادم
- «نه برکه، نه رود» :
مرا بسوزانید / و خاکسترم را / بر آبهای رهای دریا بر افشانید، / نه در برکه، / نه در رود: / که خسته شدم از کرانههای سنگواره / و از مرزهای مسدود.
* *
شاد بودن هنر است،
گر به شادی تو، دلهای دگر باشد شاد.
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست.
هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود.
صحنه پیوسته به جاست.
خرّم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد.
.....