چند خط میان زندگی

از روزهای دور خبرنگاری تا این روزها که  نویسنده ام

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

توسط محبوبه علی پور | یکشنبه پانزدهم دی ۱۳۸۷ |

ابراهیم گلستان در جواب او گفت:

 

این نظر شماست. من نظر دیگه‌‌ای دارم.

 

اگه همه با هم تو یه دفتر کار می‌کنیم پس نظر همه مهمه. به نظرم این دختر زیادی معصومه!

 

بله! اما نقش فیلم هم معصومیت از دست رفته داره.

 

شمسی فضل‌اللهی می‌گوید:

 

«این جلسه را بعدها «فرهنگ معیری» به یادم آورد. من نمی‌خواستم در فیلم بازی کنم. به گلستان گفتم:

 

می‌دونم اگه تو کار شما نباشم تجربه‌ای رو از دست می‌دم، اما بیشتر مایلم تو دوبله و تئاتر حضور داشته باشم.

 

گلستان گفت:

 

اگه دختر عاقلی بودی اول تو این فیلم بازی می‌کردی بعد می‌رفتی سراغ دوبله و تئاتر

 

بله اگه عاقل بودم بازی می‌کردم، ولی نیستم.

 

جلسه با خنده تمام شد و من بیرون آمدم».

 

فضل‌اللهی در حیاط استودیو گلستان فیلم (هدایت فیلم امروز) می‌ایستد و به مسیر برگشت به خانه‌اش که در خیابان لشکر بوده است فکر می‌کند. نمی‌داند چطور باید خودش را از دروس به لشکر برساند:

 

«فروغ پشت سرم آمد بیرون و گفت:

 

ها! نمی‌دونی چطوری بری؟

 

سلام. نه!

 

اگه تا شمرون [شمیران] ببرمت، از اونجا می‌توی بری؟

 

بله! از اونجا خیلی خوب می‌تونم برم اما به هیچ وجه نمی‌خوام مزاحم شما بشم.

 

زحمتی نیست. ماشینم بیرونه.

 

فولکس داشت. سوار شدیم و راه افتادیم. شروع کردیم به حرف زدن. بسیار صمیمانه حرف می‌زد، مثل یک خواهر. وسط حرف‌هایش یک دفعه متوجه شدم در خیابان شمیران هستیم. گفتم:

 

دیگه نمی‌ذارم بیشتر از این برید. همین‌جا پیاده می‌شم و باقی راه رو با تاکسی می‌رم.

 

من که کاری ندارم. بشین. با هم می‌ریم.

 

مرا تا نزدیکی خانه آورد و رفت. فکر کردم دیگر او را نخواهم دید، بنابراین، شروع کردم شعرهایش را از این‌ طرف و آن ‌طرف گیر بیاورم که بخوانم. شعرهایش – بعد از دیدنش – برایم جالب‌تر شده بود.»

 

دیدار دوم

 

عید نوروز - دروس – خانه فروغ فرخزاد

 

مدتی از دیدار اول فضل‌اللهی با فروغ گذشته است. جلال خسروشاهی، دوست صمیمی فروغ ، پسرعموی ناتنی فضل‌اللهی است. فضل‌اللهی بعد از مطلع شدن از آشنایی خسروشاهی با فروغ، از او خواهش می‌کند که دیداری با فروغ ترتیب بدهد.

 

«عید بود. عید نورزو. با بیوک مصطفوی و جلال خسروشاهی برای دیدن فروغ به خانه‌اش در دروس رفتیم. خانمی که در خانه‌اش کار می‌کرد در را باز کرد. فروغ تو حیاط ایستاده بود و با باغبان نازنینی که اسمش مش علی‌اکبر بود، گل بنفشه می‌کاشت.»

 

 

 

دوستی با فروغ ادامه پیدا می‌کند

 

«بعدها باز من این شانس را داشتم که فروغ را ببینم و هر بار، چهره‌اش در نظرم معصوم‌تر جلوه می‌کرد، درست خلاف آنچه که جامعه می‌گفت. دوره بدی بود. هیچ قشنگ نبود.»

 

بازی کنار فروغ در نمایش «کلفت‌ها»

به کارگردانی بهمن محصص

 

این زمان، خانه شمسی فضل‌اللهی روبه‌روی تئاترشهر بوده است. بهمن محصص تمرین نمایشنامه «کلفت‌ها»ی ژان ژنه را با بازی گلی بزرگمهر، شمسی فضل‌اللهی و فروغ فرخزاد آغاز می‌کند. محل تمرین خانه شمسی فضل‌اللهی است.

 

«فروغ برای تمرین به خانه ما می‌آمد. این انسان تکان‌دهنده بود، خصوصا برای من که وقت‌شناس نبودم. نیم ساعت زودتر از موعد می‌آمد و خجالت زده می‌گفت:

 

ببخشید! خیلی زود رسیدم.

 

عیبی نداره! با هم چای می‌خوریم.

 

آنچه در فروغ زیبا و ستودنی بود این بود که در جوانی خیلی از سنت‌ها را شکسته بود و مقاوم زندگی می‌کرد. می‌گفت:

 

من می‌تونم زندگی کنم. من می‌فهمم چه کار می‌کنم!

 

هیچگاه چنین قدرتی را در یک زن جوان ندیده بودم. بعدها – دو سه ماه پس از مرگش – مطلبی را درباره او خواندم به قلم آقایی ساکن خیابان سعدی که خانه‌اش روبه‌روی پارکینگی بوده است که فروغ ماشینش را آنجا پارک می‌کرده. این مطلب چنان مرا متاثر کرد که تا مدت‌ها آن را زیر بالشم می‌گذاشتم و مدام می‌خواندم. آن آقا نوشته بود:

 

من هیچ ربطی به هنر ندارم. ساکن خانه‌ای بودم که در خیابان سعدی واقع شده بود؛ مشرف به پارکینگی که فروغ فرخزاد شب‌ها ماشینش را آنجا پارک می‌کرد و به آپارتمانش که پشت پارکینگ بود می‌رفت. یک شب، از داد و فریادی که خیابان را برداشته بود رفتم دم پنجره و دیدم فروغ – مثل بچه مدرسه‌ای‌ها – یک مشت کتاب زیر بغلش زده و ساکت، روبه‌روی صاحب پارکینگ که مدام سرش جیغ می‌کشید، ایستاده است. صاحب پارکینگ می‌گفت: مگه من بهت نگفتم از یازده‌ و نیم دیرتر نیا؟ الان ساعت دوازدهه و من باید در رو می‌بستم و می‌رفتم. فروغ سکوت کرد و هیچ نگفت.

 

می‌توانستم بفهمم که چقدر بر فروغ سخت گذشته، زن جوانی که درک نمی‌شود و با این همه باید در یک جمع مردانه زندگی کند. این خیلی سخت است! مگر چند نفر از شعرا خانم بودند و یا در جمع روشنفکر ما که متاسفانه در وقت قضاوت – عذر می‌خواهم – کوتاه‌بین‌تر از مردم متواضع و غیرروشنفکر هستند مگر چقدر خانم حضور داشت؟ من همیشه آن مقاله را می‌خواندم و فکر می‌کردم که بر آن زن تنها، در آن ساعت از شب و آن تاریکی – روبه‌روی آن مرد پرخاشگر – چه گذشته است؟!»

 

فروغ در نظر شمسی فضل‌اللهی که بود؟

 

«من او را کم دیدم اما احساس می‌کنم خوب دیدم و خوب شناختم. فروغ تجربه‌ای جدید را شروع کرد و این تجربه از زمانی که خیلی جوان بود آغاز شد. احتمالا در آن اشتباهاتی هم وجود داشته و این طبیعی است. فروغ در شرایطی کار کرد و زندگی کرد که زنان دیگر حتی نمی‌توانستند یک قدم آن طرف‌تر بگذارند. و خب! از این بابت اظهار خوشحالی هم می‌کنند چون فکر می‌کنند با این کار هیچ اتفاق بدی برایشان نیفتاده. این درست، اما از آن‌سو هیچ تجربه‌ای هم نکرده‌اند. به هر حال، از سخت‌هایی که این زن جوان کشید، شعری مانده است که امروز باید به آن بالید. یاد این انسان با شعرهایش زنده می‌ماند».

 

دیدار آخر

 

«بار آخر، فروغ را در جشنی که در خانه عمویم برگزار شده بود دیدم. آمد طرف من و شوهرم. سلام و احوالپرسی کرد و گفت:

 

یک کمی مواظب من باش. آدم فضول اینجا زیاده. اذیت می‌شم.

 

و بعد از میهمانی، سوار همان ماشینی شد که چندی بعد، در همان زمستان، جانش را گرفت. زمستان بدی بود و فروغ خیلی تند رانندگی می‌کرد.»

 

فضل‌اللهی بعد از فروغ

 

« به سهراب سپهری گفتم:

 

از خوش‌شانسی ما و بدشانسی شماست که در این دوره جزو دوستانتون هستیم».

 

رفت و آمد‌های خانوادگی با چهره‌های ادبی معاصر، دوستی با سهراب سپهری، نسبت خانوادگی با جلال خسروشاهی و در کنار همه اینها، نشست و برخاست با فروغ فرخزاد، همه با هم باعث شد که شمسی فضل‌اللهی، به رغم جذابیت‌های فریبای تئاتر و هنرپیشگی، همچنان دلبسته ادبیات باشد.

 

او در این‌باره می‌گوید:

 

«نمی‌شود گفت من به ادبیات مانند یک وعده غذا نگاه می‌کردم، نه، ادبیات برای من مهم بود و هست. با وجود این، نمی‌شود منکر بود که من اگر می‌خواستم بیشتر در عرصه ادبیات کار کنم، لازم می‌بود جدی‌تر به آن می‌پرداختم. همواره دور و برم پر از کتاب‌هایی است که یا می‌خوانم و یا برای اجرا در رادیو و صحنه تمرین می‌کنم. علاوه بر کتابی که درباره بازیگری در رادیو و تلویزیون نوشته‌ام، نمایشنامه‌ای هم دارم به نام «یک پرنده در باد» که می‌توان آن را امضای ادبی زنی به حساب آورد که کار هنر می‌کند، اما اینها کجا و زحمات کسانی که عمرشان را برای قلم و به عشق قلم می‌گذرانند کجا
مشخصات وب
چند خط در میان زندگی .... ازروزگار کاغذی یک زن
آرشیو وب
  • بهمن ۱۴۰۱
  • مرداد ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای چند خط میان زندگی محفوظ است .