توسط محبوبه علی پور
| دوشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۸۷ |
این روزها همزمان با۲۲ سالگی روزنامه ماست .بچه ها گوشه هایی از خاطرات خودشون رو مرور میکنند شما هم میتونین مهمون خاطره من باشین
.jpg)
سالهاي آغاز كارم بود و من براي نخستين بار به مركز نگهداري كودكان بي سرپرست مي رفتم.بدون عكاس يا هيچ همراهي.وقتي وارد قسمت كودكان سه-چهار ساله شدم بچه ها كه مشغول بازي بودند،بازي خود را قطع كردند.بعضي با ترديد نگاه مي كردند و گروهي مهربانانه به طرفم آمدند.من هم سعي مي كردم با لبخند و نوازش جواب محبت آنها را بدهم.زماني كه خم شدم تا كودكي را نوازش كنم دخترك سه چهار ساله اي خودش را در آغوشم انداخت و دستهاي كوچكش را دور گردنم حلقه كرد.بعد با لحن شيرين و كودكانه اي گفت:"مامان من ميشي؟"
هنوز رد دستهاي دخترك دور گردنم به جا مانده.درست همانقدر از قلبم كه من به او بخشيدم و هنوز هم وقتي خيلي دلتنگم نشان محبت او آرامم مي كند.