توسط محبوبه علی پور
| چهارشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۸۷ |
اغلب صبح زودتر از بقیه اداره می آیم حتی یک روز که دیر کردم همکارم گفت :امروز که آمدم وشما را ندیدم فکر کردم روزنامه تعطیل است .امروز هم زودآمدم کسی نبود .تحریریه بعد از هجوم همه جانبه دیروز کارکنان خدمات میدرخشید .این هم روزگار است یک روز تا خرخره غرق نکبت است ویک روز بعد از کلی تلفن وگلایه واعتراض میدرخشد .اما امروز در پی پس لرزه دیروز یکی از کارکنان خدمات با اصرار تمام دستمال چرک مرده اش را روی میزها وپنجره ها وسوراخ سمبه های تحریریه میکشید .مثل کودکی که با سماجت انگشت در سوراخ نافش فرو میکند تا چرکهایش رابیرون بکشد وآنجا را هم برق بندازد .