خاله نارنجي دلش براي همسايه هاي مهربانش تنگ شده بود. دلش مي خواست ديگ بزرگش را روي اجاق بگذارد و آش بپزد و همه همسايه ها را دعوت كند. اما همسايه ها ديگر حاضر نبودند با او حرف بزنند، از بس نازك نارنجي بود. او كنار پنجره اتاقش مي نشست و به كارهايش فكر مي كرد: نبايد از حرف «آق قلي» ناراحت مي شدم. «ننه حنا» كه حرف بدي بهم نزده بود. «سوري» خانم فقط مي خواست با من شوخي كنه و...
او به همه كارهايش فكر مي كرد و با خودش حرف مي زد و آخر سر با خودش مي گفت: همه اش تقصير خودم بود، خيلي خيلي نازك نارنجي بودم. براي همين هم يك روز تصميم گرفت كاري بكند. او ديگر نمي توانست تنهايي زندگي كند.
تنهايي اش بپزد و تنهايي با دود قليان گل آبي اش شكل هاي جور واجور درست كند.
....
|
خاله به سراغ «مش باقر» عطار و سوري خانم و ننه احمد و... هم رفت و همه را براي اش خوري روز بعد دعوت كرد. همه از اينكه خاله نارنجي را اين جور خندان مي ديدند، خوشحال بودند و حسابي تعجب كرده بودند. فردا ظهر توي خانه خاله نارنجي جاي سوزن انداختن نبود. همه براي اش خوردن آمده بودند و مي گفتند و مي خنديدند و با دود قليان خاله شكل هاي عجيب درست مي كردند. خاله نارنجي هم خوشحال بود و مي خنديد و ديگر از حرف ها و شوخي هاي بقيه ناراحت نمي شد. او ديگرنازك نارنجي نبود فقط خاله نارنجي بود. | |
|
| |