عصر، در چه لجن اخلاقی و در چه پرتگاهی از حماقت وامانده است! بهنظرم میرسد که حماقت بشر میرود که به اوج خود برسد. نوع بشر همانند یک تریاکی مست از افیون، چشمانش را به زمین دوخته، پوزخندزنان سرش را تکان میدهد و بر شکمش میکوبد. ـ اما به کجا باید پناه برد، خدای من! کجا یک انسان پیدا میشود؟ یعنی روی زمین گوشهای پیدا نمیشود که در آن، حقیقت را برای حقیقت دوست بدارند و زیبا را زیبا، آنجا که هیجان بیهیچ شرمی و تنها برای لذت بردن از آن پذیرفته میشود، همچون شهوتی که درونش ایدهای آدم را سوی خود میخواند؟

یعنی عزت نفس، ایمان به اثر خود، ستایش زیبایی، تمام اینها از بین رفتهاند؟ پس لجن همگانی که تا گلو در آن فرو رفتهایم، همهی سینهها را پر کرده است؟ به تو التماس میکنم که از این پس، دیگر از چیزی که در دنیا میگذرد با من حرف نزن، هیچ خبری برایم نفرست و مرا از تمام مقالهها، روزنامهها و غیره معاف کن. سخت میخواهم از پاریس و هر آنچه که آنجا میگذرد، درگذرم.ـ این چیزها بیمارم میکنند؛ وادارم میکنند خبیث شوم و از طرفی، مخالفتی سیاه را در من تقویت میکنند که به یک کوتهبینی کاتونی(1) سوقم میدهد.
*سایت فیروزه