*كاغذ و قلم را برمیدارم تا براي مصاحبه اي بروم. به نظرم مصاحبه شونده مثل هميشه است ، يكي كه نهايتا يك سر و گردن بالاتر از ديگران است نه بيشتر...
واما روزهاي من روزهاي سختي است از آن روزهاي برزخ گونه كه فكر مي كني همه تو را فراموش كرده اند و تو همه را.
روزهاي سرگرداني و تعليق محض و چقدر اين روزها آدم دلش براي سختي و سفتي زمين تنگ مي شود...
*مصاحبه شونده ام رو به رويم نشسته . زني ميانسال و مادر، با دلي روشن و چشماني فروبسته كه نياز به روشنايي ندارد. معلم نمونه است حرف میزنیم ازهمه جا و من بيشتر از دلتنگي ها و دغدغه هايم میگویم ...
نمي دانم چقدرمیگذر دو من چند بار بغض كردم و چشمانم خيس شد اما اورا ترک میکنم
*حالا ديگر معلق نيستم تهی نیستم و دلم براي سختی زمين تنگ نيست. احساس قدرت مي كنم و به گمانم دستهاي خدا روي شانه هايم سنگین ترشده است.