بارها به این ساختمان باز سازی شده ونه چندان مجلل آمده ام همیشه همین گونه است آدمهایی بلاتکلیف میان مرگ وزندگی خود یا عزیزی درمانده اند و دیگرانی هنوز منتظرند که عزیزشان از راه بی بازگشت مرگ مغزی برگردد. دشوارترین کارهمین انتخاب است همین بخشش ، همین دل کندن.
*
پشت در اتاق دکتر ایستاده ام ، وقتی جماعت آدمهای پوشه به دست را می بینم هیچ اصراری برای پیشی گرفتن وتمام شدن یک کارمتداول ندارم. گاهی از شیشه کوچک سرک می کشم داخل اتاق دکتر که بی تفاوت به آدمهای این سوی شیشه درتقلاست . روبه روی دکتر زنی چادرش را کشیده روی صورتش و گریه می کند از لرزش شانه های افتاده اش می توان اندوهی سخت را حس کرد. مردی طرف دیگر حرف می زند لهیب آتش درونش را با حرکات مکرر وسنگین دست وچشمش نشان می دهد . دقایق طاقت فرسا وکنداست ومرد بیرون می آید بی مقدمه وبی واهمه از دهها چشم فقط ضجه می زند.
*
آدمهای پشت شیشه در بهت و سرگردانی به مرد چشم دوخته اند که نمی دانند جز کدام گروه است بلاتکلیفان یا دلشکستگان اما مرد بی توجه به همه نگاهها می رود.
اززمزمه های گنگ می شنوم فرزند 5 ساله اش مرگ مغزی شده است.
چند قدم این طرف تر کودک 7- 8 ساله ای با شیرن زبانی والدینش را می خنداند اما غمی با وضوح در چشمان مادرو پدر جوان چرخ می خورد.
مردوزن برای پیوند کلیه کودک در تقلایند . پدر رو به مردی دیگر می گوید: «برای هرکلیه یک سال ونیم تا دوسال باید منتظر باشیم» وسرتکان می دهد. بعد ازمدتی هراسان وبهت آلود ازاین اتاق به آن اتاق می روند ، گویا کلیه ای فراهم شده است!
*
هنوز آدمها با پوشه های رنگین به دست منتظرند . مردی شکم متورمی دارد و رنگش پریده است. چشمان کم توانش دودو می زند . پوشه زردی دارد که بعد می فهمم بیماران کبدی از این رنگ استفاده می کنند.آدمها می روند ومی آیند.زمان اینجا سخت می گذرد خیلی سخت ... آدمها می روند و می آیند صدای دوستم در ذهنم زنگ می خورد که « خیلی حس خاصی است که بدانی ادامه زندگی تو فقط به لرزیدن یک لحظه «دلی» بستگی دارد وبه راضی شدن او به اهدای عضو عزیز از دست رفته اش که قرار است میهمان ابدی خاک باشد»