از سر نیاز گذرم به فروشگاه نه چندان معروفی می افتد که لباس می فروشد. مرد میانسالی همراه فرزندانش هم امده است وگویا میخواهند برای تولد مادر لباسی بخرند.برخلاف انتظارم پسرها با وسواسی تمام لباسها را زیررورو می کنند ونظر می دهند . مرد که خسته شده می گوید : تمومش کنین !یه بلوزی ودامنی بخرین !! پسرها با ناراحتی ادامه می دهند . پدررو به فروشنده که حال روی پیشخوانش جایی برای هیچ لباس دیگری نیست کرده ومی گوید: ما چه فیلم وسیانسی با این زنها داریم یه روز تولدشه ، یه روز روززنه ، یه روز سالگرد ازدواجه! پسرها به پدر نگاهی می کنند و کوچکترینشان می گوید: ولی شما روززن هم کادو خوبی نگرفتین !
سرخوش از مشاهده صحنه ای ازجدالهای مردانه می روم تا در نشستی که از قضا زنان سهم بیشتری از مردان را به عنوان میهمان تشکیل می دهند، شرکت کنم . گویا روز؛ روز اقبال زنان است ! بعد از برگزاری چند ساعته برنامه ، کارشناسان مدعو در قالب دوستانه منتظر می مانند تا حضار پرسشهای خود را بپرسند .به تدریج از رسمیت برنامه کاسته می شود و اموربه عکس سلفی گرفتن و امضا گرفتن از مدعوین می کشد. کوچک وبزرگ هجوم می آورند تا این ماموریت خطیر را تمام وکمال انجام دهند و از سرووضع ظاهرشان مشخص است که دست پر به خانه برمی گردند. درهمین میان خانم نه چندان جوانی برگه ای را به سوی یکی از بانوان مدعو نه چندان پرسن وسال
می گیرد ومی گوید: " بنویسید برای رسول عزیز!! "مدعو جوان با حالتی تردید آمیز کمی مکث می کند و زن ادامه می دهد : برای شوهرم می خواهم چند روز دیگه تولدشه ، خیلی به شما علاقه منده وتمام برنامه های شما را می بینه !!! بانوی مدعو با لبخند امضایی روی کاغذ می زند وغائله ختم می شود.