چند خط میان زندگی

از روزهای دور خبرنگاری تا این روزها که  نویسنده ام

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

نوزاد ۹ماهه ای که « اُوِردوز» کرد !

توسط محبوبه علی پور | پنجشنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۴ |

پسرک که به گفته خودش، پدرش مادر معتادش را طلاق داده است دوست دارد درس بخواند. اما شناسنامه‌اش را برای مواد گرو گذاشته‌اند!

 

علی رضا اصرار می‌کند  که «می دونم شناسنامه ام دست کیه؟ اگر یکی با من بیاد خونه‌اش را بلدم...»

 

خانم امیر، با اشاره به مشکلات اطفال ایرانی بدون اوراق هویت می‌گوید: «این افراد، هیچ رسمیتی ندارند. زنده بمانند، در شمار نمی‌آیند و اگر بمیرند  هم هیچ اهمیت ندارد، زیرا از ابتدا برای جامعه وجود خارجی نداشته اند.»

 

البته کودکانی هم هستند که با وجود دارا بودن اوراق هویتی، باز هم بود و نبودشان، در باور جامعه یکی است. خانم امیر می‌گوید: «خانواده‌ای را می‌شناسیم که پدر درگیر اعتیاد است و مادر هم در پاتوق‌ها زندگی می‌کند؛ زندگی که چه عرض کنم... حالا فرزند 7- 6 ساله‌اش در کوچه‌ها سرگردان است. مدرسه که پیشکش، حتی نمی‌تواند شکمش را سیر کند.»

 

 

 

 سایه بی رنگ حمایت‌ها

 

طنین کودکانه‌ای به گوش می‌رسد. تصور می‌کنی یکی خاطره شعرهای کودکی تو را مرور می‌کند. اما گوش که می‌دهی می‌شنوی: ...شیش، شیش، شیشه کشم...هفت، هفت، هفت تیرکشم... اینجا هوای زندگی کودکانه با هر جای دیگری خیلی فرق می‌کند.

 

خانم امیر توضیح می‌دهد: «سال‌ها پیش که ماجرای «بیجه» و جنایت‌هایش، دهان به دهان می‌چرخید، همه جامعه در شوک اتفاق‌هایی بودند که او رقم زده بود. همان روزها، آسیب شناسان با بررسی زندگی‌اش فهمیدند که همه این جنایت‌ها ریشه در این دارد که بیجه در 11 سالگی وقتی درکوره‌‌های آجرپزی کار می‌کرده، مورد خشونت قرارگرفته بود. حالا، وقتی بزرگ‌تر شده و قدرت گرفته بود، با شعله‌‌های انتقامجویی خود به اطفال بی دفاع  آسیب می‌زد.»

 

امیر ادامه می‌دهد:«قصد نداریم بزهکاران را بی گناه جلوه بدهیم، اما اگر امروز به همین کودکان اطراف خود بی‌توجه باشیم، زمینه‌ای را فراهم کرده ایم تا در حاشیه شهرها ده‌ها بیجه دیگر رشد پیدا کنند. کودکانی که از صبح تا شب در کارگاه ضایعات «همت آباد» کار می‌کنند و در ازای یک نیسان  بازیافت مواد، که حدود یک تن می‌شود، تنها پنجاه هزار تومان می‌گیرند، چه سرنوشتی در انتظارشان هست؟ آیا آن‌ها در آینده در روح و جسم خود سلامتی خواهند داشت؟»

 

وی می‌گوید: اینکه آیا در محیط‌‌های این چنینی، کارفرما بهنگام حقوقشان را می‌دهد و از مزایای حمایتی قوانین کشور برخوردار است، پرسش خنده داری است. ماجرا، دردناکتر از این حرف هاست. ساده انگارانه است که بپذیریم این اطفال درجمع ده‌ها بزرگسالی که اعتیاد هم دارند، آسیبی را تجربه نمی‌کنند.

 

 

 

 حق یا آرزو؛ مسأله این است!

 

راه می‌افتیم به طرف انتهای همت آباد. چند دخترک درکوچه‌ای مشغول بازی هستند. به آن‌ها نهیب می‌زنیم که «برگردین خونه...» بی توجه می‌خندند که: «خونه‌ها رو خراب کردن» و در پیچ کوچه‌ای تنگ گم می‌شوند. مردی دری آهنی را برای معامله با همسایه‌اش آورده که گویا بازمانده یکی از خانه‌‌های خراب شده است...

 

خانه‌هایی که خراب شده اند و کودکان را آسیب پذیر تر از هر وقت دیگری، در دل شب سیاه رها کرده‌اند.

 

دبیر جمعیت امام علی(ع) مشهد می‌گوید: بارها تجربه کردیم که یک کودک10 ساله آسیب دیده، دیگر به هیچ وجه یک کودک 10 ساله نیست. آشکارا می‌بینیم در برابر ما پیکر یک کودک 10ساله ایستاده که روحش یک مرد چهل ساله و فرسوده است. درواقع نمی‌توانیم با او به زبان کودکی صحبت کنیم، چون او نمی‌پسندد. او عبارت‌‌های مثل «خاله جون...» و «قربونت بشم...» را درک نمی‌کند. برای آنکه او دوباره کودکی را تجربه ودرک کند باید زمان بگذاریم و تلاش کنیم، البته اگر کودکی در او نمرده باشد و بتواند دوباره در تن او جان بگیرد.

 

زهرا امیر، به طرحی اشاره می‌کند که ویژه کودکان مناطق محروم و حاشیه نشین شهر است. می‌گوید: «طرحی داریم به نام «کعبه کریمان» که در قالب آن، فهرستی از آرزوی کودکان تحت پوشش را جمع آوری می‌کنیم تا به وسیله نیکوکاران برآورده شود.»

 

ادامه می‌دهد: «آرزوهای بچه‌ها در این 6-5 سال اجرای برنامه، شگفت آور بوده است. آرزو دارند: درس بخوانند و مجبور نباشند کار کنند. یا آرزو دارند غذایی بخورند که گوشت داشته باشد. آرزو دارند مرغ بخورند...» بغض امانش را می‌برد. با گریه ادامه می‌دهد: «این‌ها که آرزو نیست، حقی است که به طور طبیعی باید از آن برخوردار باشند. این حق هر کودکی است که زیر سایه خانواده‌ای سالم و امن زندگی کند.»

 

 

 

 تولدی رو به پنجره‌ای بسته

 

از خیابان‌های تنگ و تاریک می‌گذریم. کم‌کم در کوچه پسکوچه‌‌های نیمه تاریکی فرو می‌رویم که انتهایش بیابان است، بیابان تاریک و هول انگیز. کوچه‌ها خلوت است. صدای سگ‌ها از دور شنیده می‌شود. هیچ جنبنده‌ای در کوچه‌ها به چشم نمی‌آید جز سایه محو آدم‌هایی که از درهای کوچک و پنجره‌‌های شکسته سرک می‌کشند. به چشم من، اینجا، آخر دنیاست.

 

خانم امیر به نوزادان معتاد این محله‌ها اشاره می‌کند و می‌گوید: «من نوزاد شش ماهه‌ای را دیده‌ام که والدینش، روزی سه بار به او «حب» می‌دادند... نوزاد 9 ماهه‌ای داشتیم که «اُوردوز» کرد.»

 

او ادامه می‌دهد: «ترک اعتیاد نوزادان بسیار دشوار است، چون مرکزی برای آن‌ها وجود ندارد. بیمارستان‌ها هم از کودکان، سم زدایی نمی‌کنند و حتی آن‌ها را نمی‌پذیرند مگر در مرحله‌ای که «اُوردوز» باشند. نوزادی داشتیم که معتاد بود اما پزشک می‌گفت چون راهی برای درمانش نداریم بگذارید شیر مادرش را  بخورد. ما کودک معتادی داشتیم که  در 8 سالگی  تزریق می‌کرد. کودکی داشتیم که از ترس خشونت، 14 شب در یک تانکر خالی خوابیده بود.» از من می‌پرسد: «این کودک چه تجربه‌ای از کودکی‌اش دارد؟ آیا او که در همه عمرش امنیت و توجه را تجربه نکرده، عضو سودمندی برای اجتماع خواهد شد؟ از او که در همه عمرش مهربانی ندیده، چطور می‌شود توقع داشت مهربان باشد؟» و من  پاسخی ندارم که به او بدهم.

 

می گوید: «یک اصل انکارناپذیر وجود دارد، آدم‌هایی که کودکی سالم و امنی را تجربه نکرده‌اند، بزرگسالی سالم ومؤثری را هم تجربه نخواهند کرد.»

 

مشخصات وب
چند خط در میان زندگی .... ازروزگار کاغذی یک زن
آرشیو وب
  • بهمن ۱۴۰۱
  • مرداد ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای چند خط میان زندگی محفوظ است .