سرشناسي خواندم كه فرزندانشان شباهتي به پدرانشان نداشتند. اين مساله براي افراد مشهور مساله اي
چشمگير وقابل تامل باشد. اما در خانواده هاي عادي هم كمياب نيست. بسياري از فرزندان مردم كوچه وبازار
شباهت چنداني به لحاظ فرهنگي واجتماعي و حتي عقيدتي با والدين خود ندارند. اين امر را در ميان خانواده
هايي كه والدين به خصوص پدرها دلمشغولي ها ي بيشتري در بيرون از خانه داشتند ، ديد. شايد پدر من يكي
ازاين افراد باشد .مردي كه هميشه بيش از فرزندانش براي ديگران وقت داشت. حتي سالهاي بازنشستگي نيز
تلاش مي كرد به ديگران اهميت دهد ومشكلاتشان را حل كند .وامروز كه در سالمندي فرزنداني را مي بيند كه
در گير مشكلات هستند و هراز گاهي رنجش خود را از رفتارهاي او نشان مي دهند. سعي مي كند با توجه
وكمكهاي افراطي جبران منافات كند . البته ديگر بي فايده است...من به عنوان فرزندي كه اين سوي معادله قرار ميگيريم
والدين را باعث مشكلات و گرفتناري ها وناكامي هاي خود مي دانم . زيرا پدرم وامثال او را خوب مي شناسم
براي اينها اولويت اول مردم وكشور واسلام و.انسانيت و ... است وبراسا س همين معيارها فرزند را پرورش
ميدهند .بدون آنكه دقت كنند كه خواسته ونياز اين كود ك ، اين نوجوان و جوان چيست ؟ براي همين طفل گريز
پاي آنها تا به دانايي وتوانايي مختصري مي رسد . عصيان ميكند ... چون ديگر خسته است كه در چارچوب فكري
والدين عنصر ي خنثي وشخصيت واولويت ده هزاري ويك ميليوني باشد..مي خواهد باشد وبه موقع باشد.
نه وقتي كه والدين نااميد از توجه واهميت به ديگران به سراغ او بيايند تا خلا نبود ديگران را حس نكنند...
بنابراين بودن والدين به لحاظ كيفي براي من چندان اهميت ندارد و فقط خوشحالم كه هستند...