يك تصميم ساده
«15-16«ساله بودم كه در كورههاي آجرپزي مشغول به كار شدم؛ البته كار كردن من با كودكانكار فرق داشت. خودم انتخاب كردم كار كنم... در دهات، حوصله بچهها سر ميرود و دهات، تنها جايي است كه در آن بازي كودكانه وجود ندارد. يعني آن زمانها كه من كودك بودم و ساكن دهات، بازي كودكانهاي وجود نداشت، بچهها يا الكدولك بازي ميكردند يا هفت سنگ... در اين بخش از دنيا كوچهها زود خلوت ميشود. تنهايي و بيانگيزگي، من را به سمت كورههاي آجرپزي سوق داد.»
اين كودكي رسول يونان است، پسر محمد. او خود را اينگونه معرفي ميكند: «چند تايي كتاب دارم. سال 1348در دهكدهاي دور به دنيا آمدم. از دنيا فقط كافههايش را به خوبي ميشناسم. هرگاه دلم ميگيرد؛ شعر مينويسم، نگيرد، داستان! نمايشنامه هم مينويسم. در كارنامهام ترجمه هم به چشم ميخورد، حدود 7 تا 8 كتاب ترجمه كردهام. تا يادم نرفته بگويم به زبان تركي و فارسي مينويسم. برخي از كارهايم به بعضي زبانها هم ترجمه شده است. بعضي از ترانههايم را بعضي خوانندهها خواندهاند! ديگر چيزي به ذهنم نميرسد.»
قفسهاي آجري
تعريف اين شاعر معاصر از كار كودكان اينگونه است: «ديدن كودكان خياباني مانند ديدن گنجشكان در قفس است. آنها را از دنياي شادي و پرواز جدا ميكند و به دنياي ديگر ميآورد. كودكان كار حتي كارشان ريشه در بازيها و شاديهايشان دارد. آنها گاهي فكر ميكنند كاركردن بازي است، اما وقتي يادشان ميافتد كه بايد پاسخگوي كساني باشند كه آنها را به كار گماشتهاند، رنگ شادي از چهرههايشان ميگريزد.»
البته او براي گرفتن دستمزد كار نميكرده. وي معتقد است براي او كار در كودكي رنگ و بوي ديگري داشت و بهترين بخش كار در كورهپزخانه را، نوشيدن چاي و خوردن غذا ميداند: «خستگي، چاي را نوشيدنيتر و غذا را خوردنيتر ميكند.»
امان از باد
رسول يونان وزش باد را بدترين خاطره دوران كار خود ميداند: «برخي روزهاي كار خيلي سخت ميگذشت، بخصوص زماني كه باد ميوزيد، چشمهايم پر از خاك ميشد. باد در كورههاي آجرپزي به چشم كودكان كار رحم نميكند.»
كورهپزخانههاي روستاي مرجان، جاي كودكان زيادي بود كه سن آنها از 7 سال آغاز و 16 سالگي نيز پايان همكاري بود، در اين سن دختران به خانه بخت ميرفتند و پسران نيز ديگر با همان حقوق كم راضي به كار كردن نميشدند. در اين زمان، صاحب كار هم كودكان را جواب ميكرد
محل تولد= كوره
يونان ميگويد: «زماني كه من كار ميكردم، بعضي از خانوادهها در كورهها سكني ميگزيدند و كار ميكردند و اين كار خانوادگي آنها بود. با محصولي كه آنها توليد ميكردند خانههاي زيادي ساخته ميشد. اما خودشان سرپناهي براي سكونت نداشتند، هنوز هم ندارند. در اين بين، كار دركورهپزخانهها براي كودكان7 - 6 سالهاي كه ميان آجرها بازي ميكردند، بخشي از بازي كودكيشان بود و كمكم وارد كارجدي ميشدند.»
به گفته اين نويسنده، شروع به فعاليت اقتصادي از كودكي، باعث ميشود كودكان افراد با مسئوليتپذيرتري نسبت به كودكان ديگر شوند: «دراين ميان كم نيستند خانوادههايي كه از ناچاري و به دليل فقر اقتصادي، كودكان خود را به كار ميگماردند. نميتوانم بگويم مقصر اين داستان غم انگيز كيست، شايد آسمان با آدمهاي فقير خوب مدارا نكرده است.»
بخشي از سختيهاي يك زندگي اجباري
وقتي از بهداشت دور ميشوند، انواع بيماريها به سراغشان ميآيد. دكتر هم كه به راحتي و در كنار كورهپزخانهها در دسترس نيست، دكتر هم اگر باشد، پولي در كار نيست تا با آن بتوان هزينههاي درمان را پرداخت. به همين دليل است كه كودكان كار از انواع بيماريها، بخصوص بيماريهاي عفوني در ناحيه چشم و گوش رنج ميبرند. البته از وزش باد و گرد و غبار نفرتانگيز اطراف كورهها.
يونان ادامه ميدهد: «نميدانم هنوز هم اين داستان تكراري در كورهپزخانهها ادامه دارد يا ديگر تمام شده است. اما تصاويري كه ميبينم، معلومم ميشود كه اين غمنامه را پاياني نيست و هنوز هم همان كورهپزخانهها هستند و هم بچههايي كه بايد در آن تحمل كار طاقت فرسا را داشته باشند. البته زمان تغيير كرده و حتما دستمزدها هم به نسبت درآمد كورهپزخانهها كمي اضافهتر شده است.»
ماحصل يك ماه پركار
وي در پاسخ به اين سوال كه با دستمزد خود چه ميكردي، خندهاي ميكند و ميگويد: «با دستمزدم براي خودم لباس و براي خواهر و برادر كوچكترم هديه ميخريدم. كمي كه بزرگ شدم، نه براي آنها هديه گرفتم و نه براي خودم لباس، افتادم تو خط كتابخواني....»
خطوط آخر
3 سال در كورهپزخانههاي آجرپزي كاركرده است. از روستاي مرجان، 5 كودك در آن محل كار ميكردند و او امروز از هيچ يك از آنها خبري ندارد. خوب به ياد ميآورد كه سال آخر براي خريد كتاب به تبريز و اروميه سفر ميكرده و بخشي از درآمدش را نيز هزينه سفر براي تهيه كتاب كرده است. خانوادهاش مخالفتي با درس خواندن او نداشتند. اما كاركردن يونان در كورهپزخانه نيز برايشان اتفاق عجيبي نبود. همه بچههاي روستا كار ميكردند و او هم يكي از آنها....
آنها تفريح ندارند
به گفته اين منتقد ادبي، بچههاي روستاها هنوز هم كار ميكنند. چون علاوه بر كسب درآمد ناچيز، تفريح ديگري ندارند. بچههاي روستا با كار بازي ميكنند. او معتقد است دختر بچههايي كه در قاليبافيهاي نمور كار ميكنند، وضعيتشان خيلي بدتر از بچههايي است كه در كورهها كار ميكنند.
اين دختركان آفتاب را نميبينند و بيماري نرمي استخوان ميگيرند و پيش از آنكه از نرمي استخوان از پا در بيايند، بيماري سل آنها را ميكشد.در زمان گذشته، براي خانوادهها نه تنها تحصيل بچهها اهميتي نداشت، بلكه نميدانم چطور شايع شده بود آنهايي كه درس ميخوانند، از دين خارج ميشوند و به همين دليل خانوادهها تمايلي نداشتند بچههايشان به مدرسه بروند. به اعتقاد وي، نبايد جلوي كار كودكان را گرفت. بايد مشكل را حل كرد و به سراغ كساني رفت كه كودكان را وادار به كاركردهاند. اين افراد اگر از روي ناچاري دست به اين كار زده باشند، بايد حمايتهاي مادي شوند و اگر قصد سوءاستفاده از كار بچهها را دارند، بايد تنبيه شوند. اگر جلوي كار بچهها در خيابانها گرفته شود، آنها را به كورهها و كارگاههاي پنهان ميبرند. جاييكه خطرات بيشتري، كودكان را تهديد ميكند.