اين روزها بيست وهفتمين سال انتشارروزنامه مان را جشن گرفتيم. من 17 سال همراهي اش كردم بدون ان كه هيچ فرقي بكنم .هنوز هم نگران چاپ ونحوه چاپ شدن مطالبم هستم. هنوز هم وسواس گونه پس از چاپ مطالبم را زيرو رو ميكنم . چنانچه دلخواهم چاپ نباشد بق مي كنم ، كنايه و گوشه اي ميزنم ، قهر مي كنم و....هنوز هم وقتي مطلبم خوب ودلخواه چاپ مي شود ذوق مي كنم وبال در مي آورم... من هرروز براي مطالبم مادري كردم. هرروز مثل مادري بودم كه كودكش را به مدرسه مي فرستد و هرروز چشم به راه است تا سالم بازگردد .من هنوز احمقانه دل به اين كودك بسته ام . كودك خود خودم ...پاره تنم هرقدر زشت وكج ومعوج است .هرقدر عجول و بي رحم است... من عاشق همه اين كودكم هستم...
****
با هم حرف می زنیم از سالهای کارمان .. من ۱۷ سال است همین کاره ام... یک میرزا بنویس گمنام...۱۷ سال عمر یک دخترو پسر جوان است که من هیچوقت نخواهم داشت. ۱۷ سال عمر زیادی است حتی اگر همه ان با دلی دلی هم گذشته باشد. ...اما این ۱۷ سال ساده نبود...۱۷ سال فرساینده میان روزهای سخت حرفه وخانواده گذشت ... از بیماریها وجراحیهای خودم تا بیماریها و جراحی های اطرافیانم این ۱۷ سال ۵ داماد وعروس و ۶ نوه به خانواده ما اضافه شده اند. مادرم شیمی درمانی کرد ... من ارشدم را گرفتم ....نگار دکترایش را...دوستم شهپر هم مرد.....همینطور خانم جان ودایی جانم....چندین دختر وپسر فامیل هم ازدواج کردند وطلاق گرفتند وباز ازدواج کردند.....این ۱۷ سال فقط کارکردم ودرس خواندم بدون انکه عاشقم شوند وعاشقش شوم..... ۱۷ سال مثل هم گذشت میان کارو کباب وکتاب و البته فیلم وموسیقی که لازمه زندگی ام بود... ۱۷ سال تقلای بی حاصل که در کاغذها و کتابها وجرعه های ملس چای ونسکافه خلاصه شد ...در لقمه های مانده همیشگی صبحانه وناهار وشام... ۱۷ سال زندگی را بیات تجربه کردم
بیات و مانده.....