- غروب جمعه است ومن تكرار مجموعه "روزگار قريب " را ميبينم .قسمتي كه در روزهاي افتتاح مطب دكتر با زني كه خود وفرزندش مبتلا به سفليس مزمن مبتلا شده .روبه روگرديد .نگاه هنرپيشه جوان نقش دكتر قريب پر از حرف وپرسشهاي نا گفته بود.
امروز هم در صفحه حوادث روزنامه قدس خواندم:
سيمين 23 ساله - جرم - روابط نامشروع
اين بار در زندان با زن جواني به گفتگو نشستم كه به قول خودش حاصل يك خانواده آشفته و خلافكار است. او كه مادرش را مهمترين عامل بدبختي خود مي دانست، در اين مورد گفت: هيچ چاقويي دسته خودش را نمي برد، ولي مادر خلافكار من باعث شد كه از شوهرم طلاق بگيرم و من هم در راه خلاف قدم بگذارم.
ما يك خانواده 8 نفري بوديم متشكل از 6 خواهر و برادر.
پدرم عليل و فلج و بيكار بود و توان اداره زندگي ما را نداشت. به همين دليل مادرم در راه خلاف افتاد، برادر بزرگم معتاد شد و ما را ترك كرد، خواهر بزرگم ازدواج كرد و با شوهرش از ايران رفت، برادر ديگرم نيز به دنبال كار به دوبي رفت و همان جا ماندگار شد، من و خواهر كوچكترم نيز يكي پس از ديگري در سن دوازده، سيزده سالگي ازدواج كرديم به اين ترتيب مادر و پدرم با برادر كوچكم تنها شدند، ولي مادرم همچنان با خلافكاري زندگي اش را اداره مي كرد.
* چه كارهاي خلافي انجام مي داد؟
** خانه اش را به مركز فساد تبديل كرده بود، ما را هم به همان راه كشيد.
ابتدا طلاق خواهرم را گرفت سپس نوبت من شد، ولي من كه شوهر و بچه هايم را دوست داشتم، زير بار نمي رفتم.
كارهاي او باعث شد با شوهرم اختلاف پيدا كنم حتي از او كتك بخورم. مادرم از اين موضوع نهايت استفاده را برد؛ يعني مرا پيش خود نگه داشت، سپس طلاقم را گرفت و وادارم كرد مثل خواهرم با او همكاري كنم و بعد براي اينكه پيش او بمانيم و برايش كار كنيم هر دوي ما را معتاد كرد وگرنه من، شوهر و بچه هايم را دوست داشتم و بدون شك پيش آنها برمي گشتم.
* حالا مادرت كجاست؟
** او و خواهرم نيز در زندان هستند؛ چون وقتي خانه او كه مركز فساد بود، لو رفت هر سه نفر ما دستگير شديم. مادرم به 10 سال زندان محكوم شد و من و خواهرم نيز پنج سال محكوميت داريم.
* پدر و برادرت چه مي كنند؟
** پدرم در بهزيستي است و برادرم نيز در بندرعباس با تكدي گري روزگار مي گذراند.
* چه مدت از محكوميتت را گذرانده اي و در زندان روزگارت چگونه مي گذرد؟
** حدود 8 ماه از دوران محكوميتم مي گذرد.......
اين نوشته مرا به ياد شعري از علي محمد مودب درباره زنان ويژه مشهدي مي اندازد:
ميان غصه هر روزه دوتا نان .بوق
وترس ورد شدن از خطوط با آن بوق
دوباره فكر وخيالات جورواجورش
دوباره گيج شدن در شب خيابان .بوق
چه كار ميكني آخر؟تو-يك زن تنها-
واين جماعت آدم نماي انسان.بوق
دوباره تب كه كند كودك تو ميبيني
هزارجور دعا .بي دوا ودرمان بوق
وباز آخر ماه واجاره خانه وفحش
وهر چه هم كه بگويي كه رحم .وجدان.بوق
وخانواده چه؟ شوهري كه ترزيقي ست
پدر كه مرده ومادر كه رفته زندان .بوق
....
كشيد روسري اش را عقب .جلوتر رفت
وفكر كرد به روز عذاب وايمان .بوق
وبعد بره شد ورام شد وقرباني
به برق خنده يك گرگ پشت فرمان .بوق