كارت خروج را كه مي زنم، چراغ سبز دستگاه روشن مي شود. عدد 16/15 با خط سياه ديجيتالي ميان رنگ سبز زمينه خود نمايي
مي كند. اين يعني خدا حافظ يك روز كاري ديگر. به خيابان مي رسم و پياده به طرف ايستگاه اتوبوس مي روم. از دور زردي باجه بليت فروشي، زير نور داغ و تابستان خورشيد مي درخشد. چند قدم كه مي روم، به «ابزار فروشي حقيقت» مي رسم.
آسفالت جلوي مغازه زير پايم كش مي آيد. هنوز مشامم پر از بوي چسب است و سرم درد گرفته است. اصلاً چسبها به چه دردي مي خورند؟
ياد آقاي عاطفي مي افتم. مدير كارگاه با آن كت و شلوار اتو كشيده سورمه اي، با خطهاي باريكش و آن سر تنكش؛ مثل اينكه همان چند تار موي خاكستري را هم با چسب به سرش چسبانده اند. بعيد نيست آخر او عاشق تمام چسبهاي دنياست. به قول خودش «چسبها مثل جاذبه زمينن، اگه نباشن زندگي فلج ميشه...» او شاعر تمام چسبهاست اما من دلم مي خواهد يك روز بلند شوم وببينم تمام چسبها گم شده اند.
آفتاب خودش را روي سرم پهن كرده است. دهانم خشك خشك است. و گلويم مي خارد. دلم چاي مي خواهد. يك ليوان چاي كه بوي چسب ندهد.
هنوز باجه بليت فروشي ديده مي شود و با من فاصله دارد. طعم خوش چاي و داغي لذت بخشش را حس مي كنم، به قول خانم جان: «چاي بايد لبريز، لب سوز و لب دوز باشه...»
و من عاشق اين چايم. بوي خيالي چاي به من انرژي مي دهد و من تندتر قدم بر مي دارم.
به رديف بوته هاي آشفته و پراكنده شمشادهاي جلوي رستوران «دنيز» مي رسم. يك انگشت خاك و دود روي برگهاي شمشادها نشسته است و رنگشان كدر كدر شده. صداي تق و تق ظرفها مي آيد و بوي غذا: «كباب و قورمه سبزي و...» اما هيچي دوست داشتني تر از عطر چاي تازه دم نيست.
معده ام كش مي آيد. «براي كش آمدن معده ات، چايت رو با نبات بخور. شايد سردي مي كني» اين توصيه هميشگي عمه جان است. يزدي است و عاشق نبات. صداي خفيفي مي آيد. مثل افتادن حبه اي قند در يك فنجان چاي... ميان فاصله شمشادها، تن كوچكي به طرف جوي كنار شمشادها خم شده است.
با ديدن من، سرش را بالا مي گيرد. دو چشم سياه سياه درشت دارد و نگاهي با موج پنهاني از نياز. با شتاب سرش را دوباره در جوي آب مخفي مي كند. با كنجكاوي به طرفش مي روم و به داخل جوي سرك مي كشم. بخشي از يك لنگه كفش بچه گانه ميان توده اي از گل و لاي سياه ديده مي شود. انگشتان لاغر پسرك به طرف كفش كش مي آيد، اما به آن نمي رسد. خودم را بيشتر به سمت شمشادها مي كشم و دستم را به طرف كفش مي برم. به گل و لاي چسبيده بيرون مي آورمش. دور و برش پر از گل و لاي سياه چسبناك و بد بوست؛ بد بو اما با بوي آشنا. به طرف ديگر جوي، سمت خيابان مي روم و كفش را به پسر مي دهم.
پسر كفش گل آلود را به سرعت مي پوشد. چند انگشت سياه و لاغر از لاي سوراخهاي كفش بيرون مي زند. پسرك با احتياط پايش را لب جدول مي گذارد و به ميان شمشادها مي رود. چند لحظه بعد با بطرهاي پلاستيكي كوچك بر مي گردد. نگاهم مي كند؛ با همان دو چشم سياه سياه درشت و موجي از شادي آشكار. بطريها را در گاري كوچكش مي گذارد؛ گاري اي كه در واقع يك كالسكه كهنه بچه است. پسرك و گاري اش از من دور مي شوند؛ اما رد گلهاي سياه كفش روي آسفالت خيابان كشيده مي شود. پسرك مي ايستد. پاهايش را در كفشها محكم مي كند و دوباره به راه مي افتد. دلم بوي بد چسبها را مي خواهد. واقعاً آقاي عاطفي راست مي گويد كه چسبها مثل جاذبه زمين هستند.