ديروز با دوستم خيلي حرف زديم. حرفهايي كه اين روزها دارند مرا مي خورند. مرا مچاله ميكنند....
ديروز درباره بچه هاي دهه 50 كه من باشم وشصت كه اوباشد و هفتادي ها حرف زديم. من گفتم هميشه دلم ميخواست يك دهه زودتر يا يك دهه ديرتر به دنيا مي آمدم. بچه هاي دهه 40 ازما خوشبخت تر بودندچون حق انتخاب وتعلق بيشتري به باورهايشان داشتند . دهه شصتي ها هم از هم نسلان من خوشبخت تر بودند چون آزادي عمل بيشتري داشتند. دوستم مي گويد: آره ! طفلك دهه پنجاهي ها توي يك پيچ تاريخي بزرگ گير كردند. اونا به پل نرسيدند تا زندگيشون و رو سرسامون بدن..دهه شصتي ها حالا وسط پلند ودهه هفتادي ها از پل رد شدن... من ميگويم: اگه آدمي تا سي سال تونست به زندگيش سروسامون بده برده وگرنه بقيه اش وقت كشيه.... ميگويم: من هم مورد عجيبي شدم هرقدر پا به سن مي ذارم جسورتر واحساسي تر مي شوم وبيشتر به آه دل خودم رفتار ميكنم تا توقعات وارزشهايي كه تا حالا سعي مي كردم بهش وفادار باشم... دوستم جواب مي دهد:
اين كه احساسي شدي فكركنم طبيعيه . .. هرقدر ما زنها بزرگتر مي شويم سنگيني تجربه ها باعث مي شه كه بيشتر به درون بخزيم وكودك درونمون رو جدي بگيريم.... درواقع به احساس بيش از عقل بها ميديم....خيلي حرف زديم وووووو