توسط محبوبه علی پور
| دوشنبه بیستم خرداد ۱۳۸۷ |
به همین سادگی را دیدم. مثل اسمش بود ساده ولی پیچیده مثل شعری سهل وممتنع .مثل ذات زنانه طاهره وطاهره ها .خاموش وپر هیاهو هیاهوهای پنهانه زنان ما .زنان فراموش شده سرزمین من .زنی که منتظر است تا مردش یک روز مهم را به یاد داشته باشد . زنی که چشم به راه مردی است تا بگویید چه عطر خوبی زدی ولی مردش فقط از او بوی سوختی غذا را می شنود. اما جالب ترین صحنه جایی است که آرزو دختر طاهره با دوستانش شادمانه میرقصد و..شاد است .درست مثل تمام دخترها که آرزو میکنند یک روز بزرگ شوند .عاشق شوند .مادر شوند و...ووقتی بزرگ میشوند ومادر میشوند تنها رنج زن بودن را تجربه میکنند .هنوز حالم برای نوشتن مناسب نیست .دلم برای طاهره .بهجت خانوم همسایه اش .خودم وتمام زنان میسوزد .انگار نکبت گناه حوا یک لحظه از دامن ما زنان پاک نمیشود .وما وارث گناه نکرده اوهستیم ...
تا بعد......