چند خط میان زندگی

از روزهای دور خبرنگاری تا این روزها که  نویسنده ام

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

به سوي آرامش ميانسالي

توسط محبوبه علی پور | دوشنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۲ |

چند روز پيش دوستي به ديدنم آمد  از سر همدلي يا  اميدواري   از خاطرات 8 سال پيش  گفت  : 8 سا ل پيش وقتي دوستان گفتن به احمد نژاد راي بدين من گفتم اين گزينه خوبي نيس ...  بعد هم ماجرايي 84 پيش اومد وموسوي و.... خدا كنه  روحاني خوب باشد... من  جواب مي دهم  : هشت سال سخت بود اما من درسهاي زيادي گرفتم . درس گرفتم بيشتر به زندگي خصوصيم فكر كنم. درس گرفتم همه قابل اعتماد نيستن ... درس گرفتم هيچكس به اندازي خودمان نمي تونن به ما كمك كنن و ...

ديشب كه روزنامه شرق جامانده در كيفم را برداشتم نوشته مازيار خسروي در صفحه اول خيلي برايم جالب بود مخصوصا آنچه كه نوشته : "سالیانی که گذشت، یک نسل کامل را از داغی و تندی و تیزی جوانی عبور داد و به ملایمت و آرامش میانسالی رساند" خيلي به دلم نشست.

با این همه از یاد مبر...

زندگی دکمه بازگشت ندارد. شاید زیبایی‌اش هم به همین است؛ تا به خودت بیایی، زمان در شتاب ثانیه‌ها گم می‌شود و از دست می‌رود. حسرت و هیهات هم فایده ندارد. خواب دیده بودیم که کسی می‌آید. کسی که مثل هیچکس نبود و قرار بود «نان» و «پپسی» و «باغ ملی» و «سینمای فردین» را یکجا بین همه قسمت کند و سهم ما را هم بدهد. دل‌هامان هنوز جوان بود و برق نگاهمان افق را روشن می‌کرد. چشم و امید دوخته بودیم به هودج آرزو که خرامان از برابرمان عبور می‌کرد. حالا کمتر کسی را پیدا می‌کنی که دلیری اعتراف به مشایعت و دل‌سپردن به هودج آرزوها را داشته باشد.

عیبی ندارد. خلقی که ماییم که پیادگان بودیم. اکنون حتی سواران فخرفروش هم دیگر کمتر همراهی رییس سابق را گردن می‌گیرند. با این وجود می‌توان و باید علیه فراموشی جنگید. از این پس باید بسیار گفت و نوشت تا از یاد نرود که چه بود و چه شد؛ وگرنه ما ملتی خواهیم شد با سوراخی بزرگ در حافظه‌مان. از بامداد دل‌انگیز سوم تیر تا غروب «عرق ریز» 11 مرداد راه درازی سپری شد. گویی «زمان» در این هشت سال، ژرفایی بسیار بیشتر از طول معمولی سال و ماه داشت. سالیانی که گذشت، یک نسل کامل را از داغی و تندی و تیزی جوانی عبور داد و به ملایمت و آرامش میانسالی رساند. تا به خود بیاییم و بیایند، برف بر سرمان نشست و چین و چروک، میهمان اینجا و آنجای چهره‌هامان شد. بسیارند آنان که امشب زیر لب زمزمه می‌کنند: «ما را به سخت‌جانی خود این گمان نبود... » با این همه اما اقبال چندان با ما سر ناسازگاری نداشت و بخت با ما یار بود؛ کم پیش می‌آید که تاریخ، به یک نسل فرصت جبران ارزانی کند. این البته همان‌طور که گفته شد تنها یک «فرصت» است؛ فرصتی که ممکن است چون فرصت‌های دیگر از کف برود.

 این ملک برای زایش معجزه‌ای دیگر، نیاز به سپری‌شدن «هزاره» ندارد. اینجا برای پدر پیر فلک، عمر بسیار نیاز نیست تا مادر گیتی، دگر باره فرزندی اینچنین به جهان ارزانی کند؛ کافی است در میانه راه ـ که دشواری و سنگلاخی آن از هم‌اکنون پیداست- دوباره خسته و سودایی شویم.آن وقت تا بخواهی، قافله‌سالاران خوش‌سخن پیدا می‌شوند که ادعا کنند راه «میانبر» را بلدند و به طرفه‌العین ما را به «دوربرگردان» می‌کشانند.

 گمان مبر که به پایان رسید کار مغان

                              هزار باده ناخورده در رگ تاک است

مشخصات وب
چند خط در میان زندگی .... ازروزگار کاغذی یک زن
آرشیو وب
  • بهمن ۱۴۰۱
  • مرداد ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای چند خط میان زندگی محفوظ است .