سفره افطار پهن مي شود. ظرف ها كنار هم از شله زرد تا آش وزولبيا چيده مي شوند.
سفره رنگين رنگين است. ربنا كه شروع مي شود مادرم با استكانهاي چاي مي رسد . تكه نباتي توي استكان برادرم مي درخشد . لبهاي خواهرم با لبخند تكان مي خورد ، صلوات مي فرستد. پدرم نيست ، جبهه است. چشمهاي مادرم مي چرخد روي عكسي از او كه روي ميز گذاشته، خواهرم غمگين مي شود وباز لبهايش تكان مي خورد. صداي اذان مي پيچد گوشه اي از نان قاق را توي دهان مي گذارم، دلچسب نيست مثل سالهاي قبل . . تلويزيون سياه و سفيد جبهه را نشان مي دهد ، مردها خاكي اند وسفره هاي ساده اي دارند، تن ماهي و خرمايي . سفره افطار ما جمع مي شود وهركس سراغ كارخودش مي رود . دلم مي خواهد براي پدرم نامه بنويسم ، دلم برايش تنگ شده است.خواهرم كه چشم به تلويزيون دارد مي گويد: فكر ميكني بابا هم آش وشله زرد ميخوره. من سكوت مي كنم و خودم را به نشنيدن مي زنم. مادرم ليوان شربت خاكشير را جلويم مي گذارد. دانه هاي خاكشير توي ليوان ميچرخند انگار خوشحالند ، شربت را نمي خورم . خواهرم به مادر ميگويد: تا آخر رمضان بابا مياد؟ مادرم نوازشش ميكند وجواب مي دهد : "بله دو- سه روز ديگه مياد مرخصي ." دانه هاي خاكشير ته ليوان نشسته اند . زنگ خانه صدا ميكند. صداي شادي برادرم بلند مي شود. پدر مي آيد با همان لباسهاي خاكي وريش انبوه ، با همان كيف دستي برزنتي . قاشق را حركت مي دهم در ليوان شربت ، خاكشيرها بازهم شاد مي شوند ومن شادتر.