دركودكي فقط يك پدربزرگ داشتم و آن را هم در نوجواني ازدست دادم. گاهي اوقات آنقدر نبودش سنگين مي شود كه فكر ميكنم با نبودش آدمهاي بي شماري از زندگيم حذف شده اند. پدربزرگ اهل شعرو شاعري نبود اما راوي خوبي بود چنان خاطره تعريف مي كرد كه فكر مي كردي گزارشگر مهمترين رخداد جهان است. به نظرم او به دنيا آمده بود تا خاطره بگويد ولي من دركودكي اين را نمي دانستم تا بيشتر گوش كنم. خيلي وقتها فكر مي كنم اگر زنده بود سرنوشت من هم تغيير مي كرد. راستش كودكي من درخاطره گويي پدربزرگ وداستانهاي خانم جانم خلاصه مي شد. زير نورمهتاب شب هاي تابستان روي ايوان كوچك خانه كنارخانم جان دراز مي كشيدم و به داستانهايش گوش مي دادم . داستان فرشته تقدير را با آب تاب تعريف مي كرد . انگار سالها راوي" قصه شب "بوده؛ دختر به پسر جوان گفت: "چه كارداري كه بابايم گدايه ، دوچشم نرگسم كارخدايه..." وداستان ادامه پيدا مي كرد تا آنكه به حكم تقدير دختر گدا با شاهزاده ازدواج مي كردوسالهاي سال با خوشي وخرمي زندگي
مي كردند...
ماه پيشوني ، هفت در، باغ نارنج وترنج همه وهمه .. آن روزها براي بزرگترها قصه بودند و براي من ، روياي كودكي . راستش آن روزها دلم مي خواست وقتي بزرگ شدم " ملكه " شوم. ازاين كه مي شنيدم مردي براي يافتن زني هفت كوه وهفت دريا وهفت جنگل وهفت صحرا را پشت سر مي گذاشت وديو دد و هيولا مي جنگيد ،هيجان زده مي شدم. اما امروز خوب مي دانم اينها واقعا افسانه بود .هيچ آدمي ديگر حوصله ندارد براي به دست آوردن يك آدم ناقص ديگر مثل خودش اينقدر تلاش كند. واقعا قديمي ها چقدر بيكار بودند....