چندان با تجربه هاي جديد ميانه اي ندارم ولذتي از اين كشف نمي برم. اما اهميت تجربه ديدن و چشيدن ميوه هاي تازه وناديده را بيشترمديون خانم جانم هستم كه علت آن نيز كدبانو بودن اوست . ميوه بالنگ را براي مربا كردن از ميوه فروشي خاصي درمنطقه اعيان نشين مي خريد. باورش هميشه برايم سخت بود كه اين ميوه چروكيده وبد شكل چطور مي تواند يك مرباي معطر شود. كيوي را هم ديده بودم اما از پوست پرزدارش بدم مي امد .اما يك روز كه خانم جان ميهمان عزيزي داشت براي پذيرايي " كيوي " مي خواست بخرد بااو همراه شدم. مرد فروشنده با تفاخر نگاهي به من وخانم جان كرد وگفت: خانوم اينا خيلي گرونه. من كه هيچ نقشي دراين انتخاب نداشتم فقط نگاه مي كردم ولي خانم جان! اسكناسها را جلوي چشم مرد گرفت وگفت: اينقدر بيشتر ميشه؟ مرد فروشنده شرمنده جواب داد: خيلي ها كيوي نميخوان. خانم جان گفت: منم ازش خوشم نمياد دونه هاش اذيتم ميكنه ، براي مهمون ميخوام.
اواخردهه 60 بود كه دايي جان به جنوب وشهركنارك منتقل شد. هربار كه مي امد آنقدربا هيجان از اين شهرومردم مي گفت كه فكر ميكردم با كشتي به هندوستان رفته است. هندوستان در قصه هاي خانم جان هميشه شگفت انگيز ترين سرزمين بود. دايي جان از ميوه "كنار" يا همان سدر وتيغ هايش مي گفت اما من هيچوقت اين ميوه را نديدم. اما ازديدن انبه هايي كه با خود سوغاتي آورده بود هم خوشم نمي آمد .اين ميوه بيضي شكل با هسته سختش براي همه جالب بود اما من فقط نگاه ميكردم. براي اولين بار هم ميوه " ازگيل " را يكي از دوستان خانم جانم به عنوان تحفه آورده بود. شبيه سيب زميني پلاسيده به نظر ميرسيد ، كروي وچروكيده بود حتي نگاهش هم نكردم . اما " زغال اخته " با همه فرق مي كرد مربايش را خورده بود اما تازه اش را نديده بودم . فوق العاده بود ، درخشان و خوشرنگ با طعمي ترش وآب دار. خانم جان مي گفت براي آن كه سردي نكنم با " گل پر" بخورم ولي من طعم بكرش را دوست داشتم ، عطر و طعم وحشي خودش را وآخرهم كارم به نبات داغ مي كشيد.