هر سال كه 25 ارديبهشت روز بزرگداشت فردوسي مي رسد دروديوار شهر مشهد ومسير توس پر مي شود از پيامهاي بزرگداشت حكيم توس . دسته دسته از ميهمانان داخلي وخارجي گرد هم مي آيند واين مراسم باشكوه در چندين سخنراني و وعده ها واميدها خلاصه مي شود. چرا كه سالهاست براي بزرگداشت فردوسي بيشتر بايد به شنيده ها اكتفا كرد تا ديده ها.زيرا كه سالهاست واقعه ديدني دراين فضا به چشم نخورده است اما تا دل بخواهد گفته اند وگفته اند . گفته اند: شهر توس مرکز ادبيات و زبان فارسي مي شود، گفته اند : موزه بزرگ توس کنار آرامگاه فردوسي احداث مي شود و....
وجماعت دانشگاهي وروزنامه چي بر حسب رسالت خود و تعهد نانوشته اي به حكيم فردوسي نوشته اند و كاغذ سياه كرده اند . اما آنچه به جايي نرسيد همين خط خطي ها بود. همين گلايه ها وهشدارها و...
پس اگر امروز قرار است بازهم درباره شهر توس ومشكلات آن بنويسيم ، بيشترازسر شرمندگي وسرگرداني است تا تعهد اخلاقي ورفع تكليف . چراكه بارها ديگراني با قلمها وكلامي شيوا گفته اند ونوشته اند .پس چه بايد گفت از آن سخن، سخني نو كه حلاوتي داشته باشد.سخني كه وبال گردن نشود.
· فضاي بي فرهنگي
چند روز تعطيلي رسمي پياپي فرصتي است تا با ميهماني به شهرتوس برويم . خلوت است ، آنقدر كه با گردشي كوتاه بيرون مي آييم. فضا همان فضاي سالها پيش است همان موزه ومجسمه ها ونه بيشتر . چند بساط مختصر اطراف آرامگاه چيده شده اند كه بايد تمام محصولات فرهنگيش را چند فرفره چوبي دانست كه بي ارتباط به فرهنگ عاميانه وصنايع دستي نيست وگرنه النگوهاي پلاستيكي و تخمه وپفك كه جلوه فرهنگي ندارند تا گردشگر داخلي وخارجي براي ديدنش هجوم بياورد وپول خرج كند.
مهمانم كه شرمندگيم راديده ميگويد: آثار فرهنگي و هنري شهرهاي ديگه هم وضع بهتري ندارن . ما مدام سمينار وكنگره مي ذاريم . خرج هاي هنگفتي مي كنيم تا گردشگري، صاحبنظري بياد و كيف كنه ...اما كشورهاي ديگه براي يه ستون ويه تيكه سنگ بي اصل ونسب ميليونها گردشگررو سركيسه ميكنن .
با هم سري مي زنيم به آرامگاه شاعران كه وضع رقت انگيز شان حتي جايي براي تاسف نمي گذارد.
اينجا قرار بودقطعه هنرمندان باشد .مقبره الشعراي توس!!!ياددوستي هنرمند مي افتم كه باافتخار ميگفت : "بعداز مرگ اينجا دفنم ميكنند" ولي من ازاين جا ميترسم ازاين خلوت وفراموشي هراس دارم.
دلم ميخواهد از پسرك دست فروشي بپرسم ا، آدمهايي را كه اينجا به خواب ابدي رفته اند وتو از گورشان نان مي خوري ، مي شناسي ؟!!. اما منصرف مي شوم .روي سنگ مزار سياه وغبار گرفته ، اخوان ثالث مي ايستم. روزگار ،معمار قصربلند كلام واميد شعر خراسان ، باور كردني نيست . پاكت نارنجي پفكي با وزش بادي روي سنگهاي خاموش چرخ مي خورد.
ميخواهم با نفس عميقي بغضم وشايد خشمم را فرو بخورم كه بوي ناخوشايند رمه گوسفندان كه شايد باينجا چندان فاصله ندارند ، حلقم را پر ميكند. "بايد به شهر بگرديم"، دوستم مي گويد. حركت ميكنيم.
· فردوسي پول ندارد
به روزهاي بزرگداشت فردوسي نزديك مي شوم . هنوز تكليف ثبت جهاني توس معلوم نشده ..ايميلهايي درباره انتخاب غزنی به عنوان پایتخت فرهنگ و تمدن اسلامی در سال 2013 ميخوانم .آگهي هاي تبليغ فلان پروژه مشهور شهر مشهد روزهاست كه توي نشريات جا خوش كرده است . ميگويند:" خوبه ! توش پول داره! " راست مي گويند ، تلاش براي فردوسي بيهوده است ناني ندارد. براي خودش هم ناني نداشت . اگر اين سفره رونقي داشت ، صدها مشتري خصوصي وعمومي پيدا ميكرد ، حتي ساماندهي آن مي شد بزرگترين پروژه اقتصادي كشور!!! كه پول پارو ميكند.
اما اين روزها فردوسي وشاهنامه همانند يك مجسمه است يك منظره، كه بايد كنارش ايستاد و عكس يادگاري گرفت .هرازگاهي هم از آلبوم در آورد وبه ديگران نشانش داد. هرقدرهم كه اين نما ، فرسوده تر شود ما بيشتر ميتوانيم افتخاركنيم كه با اثر ي باستاني عكس گرفتيم!!! مي توان با چاشني كردن يك ژست روشنفكرانه نيز از توجه به فرهنگ وهنر سخن گفت . اينطور ي خيلي بهتراست ، خيلي بهتر....