مي گويند سفر مثل زندگيست . اگر اين حرف را قبول داشته باشيم سفر با اتوبوسهاي قديمي را بايد زندگي زير خط فقر وفلاكت بار دانست . اغلب مسافرت من با اين اتوبوسها به سفرم به شهرستان خلاصه مي شد.آن روزگار صبح خيلي زود بيدار مي شديم تا به گاراژمحل حركت اتوبوس برويم .گاراژهايي كه بي تناسب با اين اتوبوسهاي فرسوده ودرب داغان نبود .فضاي مملو ازدود اتوبوسها و سيگارها وزميني كه از سياهي گريس وگازوئيل از همان لحظه اول دل را آشوب مي كرد. تنها نقطه اميد اين گاراژها ، حوض سيماني كوچكي بود كه هميشه آبهاي چرك دوره اش كرده بودند وكمك راننده يا مسافري مشغول شستن لنگ ، فلاسك ويا خرت وپرت ديگري بود ند . درواقع گرفتن دستها زير شير آب هميشه رويا بود . سوار اتوبوسي مي شديم كه براي من اتاقكي پر از بوي سيگار بود كه نگران بودم مبادا، دستهايم را كه به صندلي وپرده هاي چرك گرفته اگر بزنم بوي سيگار بگيرد .با آرامشي تحميلي مي نشستم و خود را با پنجره اي كه در آ ن حال وهوا براي خودش معجزه اي بود، سرگرم مي كردم. شايد براي همين هميشه سر نشستن كنار پنجره ببين چه ها وحتي بزرگترهايي كه غريبه بودند وحال همسفر شده بودند ، بگو مگو مي شد. كمك راننده با پارچ رنگ ورو رفته وليوان پلاستيكي بد رنگي حاضر مي شد تا به مسافري آب بدهد. تصور نوشيدن يك جرعه از آن آب هولناك بود ومن تمام مدت سفر، حتي لقمه اي نان نمي خوردم كه مي ترسيدم درونم سياه وچرك شود. مدام چشمم به راه بود، راهي كه دست انداز ها وپيچ وخم اش قوز بالاي قوز بود طوري كه فكر مي كردم اين راه هيچوقت تمامي ندارد . هنوز هم فكر ميكنم چرا راههاي گذشته تا اين حد طولاني وپايان ناپذير بود ونمي دانم؟؟؟؟